مرداد ۰۳، ۱۳۹۰

You know, taken out of context I must seem so strange

چندتا سنجاق موی جدید دارم. آرایش‌گر شب عروسی بهنام توی موهام کاشتشان. از این سنجاق‌های سیاه بزرگ محکم. از آن شب به بعد موهام را صبح به صبح با چندتا از این سنجاق‌ها پشت سرم جمع می‌کنم. بعد شب‌ها، می‌نشینم روی صندلی، روبه‌روی آینه و یکی یکی از لابه‌لای موهام می‌کشمشان بیرون. مثل زن‌های توی فیلم‌های دوره‌ی ویکتوریا. این به‌ترین لحظه‌ی شب است. وقتی که سنجاق‌ها را می‌گذارم توی صندوق‌چه‌ی فلزی کوچک روی میز، موهام را پشت گوشم می‌اندازم و فکر می‌کنم که آخیش، روز تمام شد، بالاخره تمام شد، جانم را گرفت، اما تمام شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر