تیر ۲۶، ۱۳۹۰

I'm stretched on your grave

جلوی تله‌ویزیون گیلاس می‌خوردم و تماشا می‌کردم که چه‌طور هویت جسد جزغاله‌شده‌ را شناسایی می‌کنند. گفت که چه‌طور می‌توانم هم‌چو چیز بی‌رحمانه‌ای را تماشا کنم و گیلاس بخورم؟ من چیزی نگفتم چون توی آن لحظه دلم می‌خواست صرفا دولپی گیلاس بخورم، پلیس‌های خوش‌تیپ و باهوش را دید بزنم و قلبم از هیجان تالاپ تالاپ بزند. بعد او هی ادامه داد. هی ادامه داد. آخرش گفتم هر چه باشد، این یک قصه است و آن جسد هرگز زنده نبوده، هرگز نخندیده، هرگز وقتی درست سر موقع رسیده به ایست‌گاه اتوبوس، ذوق نکرده. گفتم می‌دانی از چی پناه می‌برم به این جسد؟ از آن جسدی که توی آب‌های پشت سد ارومیه است و هنوز پیدا نشده و هجده‌ سال داشته و هزارتا نقشه توی سرش بوده. حالا یک جایی است توی آب‌های سیاه. از پل مدیریت پناه می‌برم به سی‌اس‌آی نیویورک. از آن مردی که مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد و پرسید که آیا می‌دانم چرا برای آدمی که هم‌سر یا پدر / مادرش مرده، کلمه داریم اما برای آدمی که بچه‌اش مرده، کلمه نداریم؟ چون تجربه‌ی مرگ فرزند خلاف روال طبیعت است. چون قرار نیست هیچ پدر و مادری مرگ بچه‌اش را ببیند. چون هیچ‌کس نباید مجبور شود بچه‌اش را دفن کند و برگردد توی خانه‌ی خالی خالی خالی.  و من توی سرم دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که معنی‌اش فرزندمرده باشد و پیدا نمی‌کردم. می‌خواستم چی را ثابت کنم؟ این که دیدن مرگ فرزند خیلی هم با روال طبیعت می‌خواند؟ 
بله. من می‌نشینم پای تله‌ویزیون، گیلاس می‌خورم و خوش‌حال می‌شوم که پلیس‌ها قاتل‌ها را دست‌گیر می‌کنند و سعی می‌کنم یادم برود که بچه‌ها هنوز از سوءتغذیه می‌میرند و خاک بر سر کل تمدن بشری کنند اگر حتی یک بچه از گرسنگی جان بدهد. من فقط دلم می‌خواهد پنجاه دقیقه بی‌چارگی دنیا را فراموش کنم و وقتی مادری آخر قصه وسط گریه می‌خندد و می‌گوید: He's coming home، باور کنم و این قدر عصبانی نباشم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر