تیر ۱۰، ۱۳۹۰

I can sing this song so blue that you will cry in spite of you

خسته ام. خیلی زیاد. از آن آدم‌هایی ام که اگر به کسی که دوستش دارم، بگویی بالای چشمت ابرو است، وحشی می‌شوم و ام‌شب یکی به برادرم هم‌این را گفته بود. چنگ و دندانی نشان دادم که بیا و ببین. حواسم بود که بی‌‌انصاف نباشم، اما رگ‌ گردنم بیرون زده بود. این خسته‌ام می‌کند. این زنی که یک‌باره از من بیرون می‌زند و خیلی با منِ همیشه فرق دارد. منِ همیشه آدم بی سر و صدایی است که ترجیح می‌دهد شب‌ها توی اتاقش کتاب بخواند و کاری به کار دنیا نداشته باشد. این گرگی که ظاهر می‌شود و حق طرف را کف دستش می‌گذارد، برای خودم هم غریبه است. با این همه انگار دست خودم نیست. دوست داشتن نصفه‌نیمه بلد نیستم. وقتی کسی را دوست دارم، به قصد کشت دوست دارم، انتحاری دوست دارم. جانی دپ بود که یک جا گفته بود اگر کسی به خانواده‌اش صدمه‌ای بزند، طرف را می‌خورد؟ هم‌آن. این‌جا به جانی دپ تأسی می‌کنم. 
اما می‌دانی؟ این خسته‌ام می‌کند. مهم نیست که ام‌روز چه گرگ خوبی بودم. الان یک زن سی ساله‌ی خسته‌ ام که دلش می‌خواهد چمدانش را ببندد، برود تا بیهقی، سوار اولین اتوبوس شود و به این زودی‌ها هم برنگردد؛ اما نمی‌تواند. چون شنبه باید دوتا کار را تحویل بدهد و یک‌شنبه کوفت و دوشنبه درد و برو تا جمعه‌ی بعد که عروسی بهنام است و باید حتما این‌جا باشد و بعدش هم لابد هم‌این بساط. الان یک زن سی ساله‌ی خیلی خسته‌ ام که دلش می‌خواهد بلد بود به آدم‌هایی که دوستشان دارد، بگوید «نه،‌ الان نه...» و بخوابد. این‌ها البته تا صبح از یادم می‌روند و بیدار که بشوم، برای صبحانه پن‌کیک درست می‌کنم و می‌خندم و می‌خندانم، اما الان یک زن سی ساله‌ی خسته‌ ام که چمدان خالی‌اش حالا حالاها توی انباری خاک می‌خورد. و این قصه‌ی خیلی غم‌گینی است. 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر