تیر ۲۴، ۱۳۹۰

He couldn't see me, the sun was in his eyes

دارم کتاب می‌خوانم. صدای تقه‌ی جی‌تاک بلند می‌شود. اینویزیبل‌ ام و لابد قرار نیست باشم. سرک می‌کشم که ببینم کی صدام زده اصلا. نوشته: هستی؟ از ذهنم می‌گذرد که الان آن‌جا، آن ور دنیا، دم‌دمه‌های صبح است. نخوابید‌ه هنوز؟ خوابش نبرده؟ بعد نشسته پای کامپیوتر و فکر کرده شاید باشم و نوشته: هستی؟
این «هستی؟» را توی ذهنم با لحنی مستاصل می‌خوانم. «هستی؟»، خطاب به چراغ خاموش جی‌تاک کسی آن ور دنیا، به مثابه آخرین گلوله‌ای که به تنهایی‌ شب بی‌ خواب شلیک شده. این‌ها توی یک آن از سرم می‌گذرند. کتاب را می‌بندم و می‌نویسم: هستم. چون بلد نیستم وقتی کسی می‌پرسد «هستی؟» و هستم، ادای نبودن در بیاورم. 
می‌افتیم به وراجی. حرف می‌زنیم. تند تند. اما دیگر نه مثل آن وقت‌ها. انگار میانمان دره‌ای باریک، اما عمیق، دهان باز کرده. از روزمره حرف می‌زنیم، از آب و هوا، از آن کتاب‌فروشی، از این که آیا می‌شود توی شیرینی‌‌پزی به جای شکر قهوه‌ای از شکر معمولی استفاده کرد و آیا از فلانی و فلانی و فلانی خبر داریم؟ از این خط اما جلوتر نمی‌رویم. مثل مهمانی سرزده است که تا از پله‌ها بالا بیاید، دویده‌ام، در اتاق خواب را بسته‌ام، کوسن‌های روی مبل را مرتب کرده‌ام و لیوان چای نیم‌خورده را توی سینک گذاشته‌ام. بعد روبه‌روش نشسته‌ام و مواظب ام وقتی پا روی پا می‌اندازم، دامنم زیادی بالا نرود.
حالا دارد می‌پرسد این روزها چی می‌خوانم و من هم‌این طور که این‌ها را می‌نویسم، فکر می‌کنم که باید ناخن‌ انگشت بزرگ پای راستم را کوتاه کنم چون دی‌روز جورابم را سوراخ کرده بود. جوراب نوی بی‌چاره‌ام را. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر