صدام میزد «حبیبْتی». با هماین «ب» ساکن. فارسی خوب نمیدانست. من هم فرانسویم افتضاح بود. حرف زدنمان بین انگلیسی و عربی نوسان میکرد، قر و قاطی (قاتی؟). «حبیبْتی» ولی عوض نمیشد. همیشه بود، حتی وسط جملههای انگلیسی. هر بار غنج میزد دلم از شنیدنش.
دیشب فدک بهم گفت پدرش مرده. امروز تلفن زدم که تسلیت بگویم. تا گوشی را برداشت و صدام را شناخت، گفت: «هلا، حبیبْتی...» دلم؟ انگار نه انگار. پاک همهچیز از یادش رفته.
0 نظر:
ارسال يک نظر