خرداد ۲۵، ۱۳۹۰

You see the stars are moving so slowly, but still the earth is moving so fast

زود شام می‌خوریم. گاهی زودتر از تاریک شدن هوا حتی. میز را با هم جمع می‌کنیم. باقی‌مانده‌ها را توی ظرف‌های کوچک دردار می‌ریزیم و می‌گذاریم توی یخ‌چال. ظرف‌های کثیف را می‌گذاریم توی سینک. دوست دارم بعدش توی آش‌پزخانه تنها باشم. دل و دماغ که داشته باشم، یک آهنگ سرخوشانه هم می‌گذارم. می‌ایستم جلوی سینک، می‌افتم به جان ظرف‌ها: اول از همه لیوان‌ها، بعد قاشق‌ها، چنگال‌ها، بشقاب‌ها و بعد از همه قابلمه و ماهی‌تابه. آخر سر هم خود سینک. سینک همیشه باید برق بزند. بعد اجاق گاز را تمیز می‌کنم. اجاق گاز را اگر هر بار بعد از آش‌پزی تمیز نکنی، تبدیل می‌شود به بزرگ‌ترین مصیبت خانه‌داری. اجاق گاز که تمیز شد، نوبت سطح روی کابینت‌ها و پیش‌خوان است، کف آش‌پزخانه هم باید تمیز شود. بعدش اگر به دور و برم نگاه کنم همه‌چیز برق می‌زند. بوی تمیزی توی هواست. آخرین مرحله‌ی این مناسک پر کردن کتری است. کتری را پر می‌کنم و می‌گذارم روی اجاق گاز تا هر وقت بخواهم چای دم کنم، کتری آماده باشد. حالا رسیده‌ام به به‌‌ترین لحظه‌. قبل از بیرون آمدن از آش‌پزخانه برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم: ردیف ظرف‌های شسته‌شده و مرتب چیده‌شده‌ی توی سبد، سفیدی کف آش‌پزخانه، سینک و اجاق گازی که برق می‌زند و کتری که آرام و منتظر روی اجاق گاز نشسته. این خیالم را راحت می‌کند. جور خوبی که دوستش دارم. جور خوبی که دلم می‌خواهد چنگ بزنم به‌ش و نگه دارمش. می‌دانم یک روز دلم برای هم‌این لحظه‌ی کوچولوی امن تنگ می‌شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر