خواب دیدم یک در میان ما فاصله است. فقط یک در و میدانستم در را که باز کنم میبینم یک گلوله توی مغز خودش خالی کرده و خونش پاشیده روی دیوار. میدانستم و با این همه میخواستم در را باز کنم. با تمام وجود میخواستم در را باز کنم و ببینم. مردی، خیلی پر زورتر از من، راهم را میبست. بازویم را میکشید و از در دورم میکرد. وحشی شده بودم. منصفانه نبود که خودش را کشته باشد. منصفانه نبود، وقتی من این جور دوستش داشتم، خودش را کشته باشد. میخواستم در را باز کنم و بهش بگویم که منصفانه نبود. میدویدم سمت در، مرد پرزور دستم را میکشید و پرتم میکرد روی زمین. باز بلند میشدم. باز میدویدم سمت در. منصفانه نبود که خونش پاشیده باشد روی دیوار و این وحشیام میکرد. باز مرد دستم را میکشید و پرتم میکرد روی زمین. درد میپیچید توی تنم. باز بلند میشدم. بار آخر مرد پرتم کرد روی زمین و نشست روی شکمم. گفت که نباید در را باز کنم. نباید ببینم. آن سمت در چیز قشنگی نبود. آن سمت در آدمی نبود که این جور دوستش داشتم. آن سمت در خون بود فقط. گفت که نباید در را باز کنم. داد میزدم. مهم نبود که چیز قشنگی پشت در نیست. مهم نبود. آدمی که دوستش داشتم خودش را آن سمت این در کشته بود و من باید میدیدم. حق داشتم که ببینم. داد میزدم حق دارم که ببینم. زورم بهش نمیرسید. لگد میزدم به هوا، مشت میزدم توی سینهاش، و زورم بهش نمیرسید...
بیدار که شدم، صبح بود. هنوز تمام تنم درد میکند. انگار که مرد نشسته روی شکمم و نمیگذارد آن در لعنتی را باز کنم. زورم بهش نمیرسد. یک چیزی میخوانم دربارهی تاثیرپذیری سیاستهای پلیسی و کیفری بریتانیا از جریانهای نولیبرال و نومحافظهکار بعد از دورهی تاچر، و این درد دارد بیچارهام میکند.
0 نظر:
ارسال يک نظر