خرداد ۱۴، ۱۳۹۰

Of the world, as it exists, it is impossible to be enough afraid

یک مشت جمله توی سرم وول می‌زنند. به پر و پای هم می‌پیچند. گره می‌خورند. می‌ترسم از این غوغای توی سرم. غوغا همیشه ادامه دارد. حتی وقتی آرام دارم لب‌خند می‌زنم به آدمی که روبه‌روم نشسته. غوغا ادامه دارد و من انگار روی خط آهن دراز کشیده‌ام. یکی توی سرم تکرار می‌کند The normal is abolished. توی «موج‌ها»ی وولف، این را نویل وقتی منتظر پرسیوال است، می‌گوید. The normal is abolished. احساسم این است و روی خط آهن دراز کشیده‌ام. روال عادی را فراموش کرده‌ام. روال عادی‌ای وجود ندارد. ضرب‌آهنگ یک‌نواخت روزها هم‌آن است که بود، اما یک چیزی فرق کرده. یک چیزی سنگینی می‌کند، سایه می‌اندازد، چگال می‌شود. شهر خلوت است. ساعت‌ها پیاده می‌روم. تصمیمم را گرفته‌ام. این را ام‌روز، بطری آب‌معدنی به دست، سرخ‌شده از گرما، توی یک خیابان دراز که تمامی نداشت، دانستم. دو هفته‌ی دیگر سی‌ساله می‌شوم و تصمیمم را گرفته‌ام. پشیمان نیستم. روی خط آهن دراز کشیده‌ام. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر