خرداد ۱۲، ۱۳۹۰

I felt a funeral in my brain

پری خانم زن‌دایی مادرم بود. تا هم‌این دو سه سال پیش که از سرطان ریه مرد. دو ویژگی مهم داشت: هرگز سیگار از دستش نمی‌افتاد و مرثیه‌خوانی بی‌هم‌تا بود. وقتی کسی توی قبیله‌ی مادری می‌مرد، عزاداری واقعی از آن وقتی شروع می‌شد که پری خانم از راه می‌رسید. ساکن اصفهان بود و معمولا تا به تهران برسد، چند ساعتی از مرگ گذشته بود. صاحب‌عزا ضجه‌هایش را زده بود، هق‌هق کرده بود، به سکسکه افتاده بود، نفسش گرفته بود، بستگان دورتر توانسته بودند کمی آرامش کنند، یک لیوان آب را جرعه‌جرعه به خوردش بدهند و ببرندش توی اتاقی خلوت‌تر که کمی دراز بکشد.
درست هم‌این وقت‌ها بود که پری خانم از راه می‌رسید. با آن جثه‌ی کوچک و آن صدای بم سیگارزده. از سر کوچه شیون می‌زد که مثلا «ای وای مادر...». صاحب‌عزا که صدای پری خانم را می‌شنید، با صدای بلند گریه می‌کرد، داد می‌زد. فک‌وفامیل که تازه اشکشان خشک شده بود و داشتند درباره‌ی جزئیاتی مثل حلوا و خرما و زمان مراسم تشییع بحث می‌کردند، دوباره داغشان تازه می‌شد. زن‌ها روسری‌هایشان را می‌کشیدند روی صورت‌هایشان، شانه‌های مردها از گریه بالا و پایین می‌رفت، بچه‌ها از دیدن گریه‌ی بزرگ‌ترها وحشت می‌کردند و می‌زدند زیر گریه. تا پری‌ خانم پا بگذارد توی خانه، محشر کبرایی شده بود. و این تازه اولش بود.
پری‌ خانم خودش را می‌انداخت روی زمین، محکم توی صورتش می‌کوبید، جوان‌ترها می‌دویدند، زیر پر و بالش را می‌گرفتند و می‌بردندش بالای مجلس، پیش خانواده‌ی صاحب‌عزا. پری خانم و خانواده‌ی صاحب‌عزا هم‌دیگر را محکم بغل می‌کردند و یک ساعتی ضجه می‌زدند، تا این که بالاخره کسی می‌توانست آرامشان کند. پری خانم صاحب‌عزا را رها می‌کرد، تکیه می‌داد به پشتی و زیر لب دم می‌گرفت. صاحب‌عزا هم که دیگر جانی نداشت، نرم‌نرم اشک می‌ریخت. ماجرا این‌جا تمام نمی‌شد. کمی که می‌گذشت و پری خانم به نظرش می‌رسید که مجلس از شور افتاده، چند دقیقه‌ای چشم می‌بست. بعد یک‌باره چشم‌ باز می‌کرد و با صدای بمش تعریف می‌کرد که هم‌این الان که از شدت خستگی راه و بی‌رمقی چند لحظه خوابش برده بوده، خواب مرحوم را دیده. مرحوم معمولا لباس سفیدی پوشیده بود و توی باغ سرسبز و زیبایی قدم می‌زد. لب‌خند قشنگی هم داشت که دنیا را روشن می‌کرد. بعد هم‌این طور که از پری خانم دور می‌شد، سر می‌چرخاند و از پری خانم می‌خواست که مثلا به دختر کوچکش بگوید خیلی بی‌تابی نکند و صبور باشد یا به پسر وسطی بگوید بیش‌تر برایش قرآن بخواند. طبعا دختر کوچک یا پسر وسطی با شنیدن این حرف زار می‌زد و مجلس دوباره گرم می‌شد.
این چرخه تا وقتی که پری خانم تهران بود، تکرار می‌شد. اصرار هم داشت که تا مراسم هفت پیش خانواده‌ی صاحب‌عزا بماند و وقتی بالاخره هفت روز کذایی می‌گذشت و کسی می‌توانست راضی‌اش کند که برگردد اصفهان، رمقی برای خانواده‌ی داغ‌دار نمانده و چند نفر گذارشان به بیمارستان افتاده بود. کار به جایی رسید که بزرگ‌ترهای فامیل به پری خانم گفتند قبل از این که از سر کوچه آن ضجه‌ی معروف «ای وای مادر...» را سر دهد، یک جوری آدم‌های توی خانه را از آمدنش خبردار کند. این بود که در آخرین سال‌های عمر پربرکتش، وقتی سر کوچه‌ی خانه‌ی صاحب‌عزا می‌رسید، یکی از جوان‌های فامیل را که توی کوچه بود، می‌فرستاد که پیغام بدهد پری خانم در راه است. زن‌ها دست‌پاچه چند لیوان آب‌قند درست می‌کردند، قرص‌های زیرزبانی را دم دست می‌گذاشتند و آماده‌ی شروع مراسم مرثیه‌خوانی می‌شدند. چند دقیقه بعد پری خانم ضجه می‌زد.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ که بگویم بعضی واکنش‌های این روزها بدجور پری خانم وار به نظرم می‌رسند. می‌فهمم که داغ‌دیده‌ ایم. قلبم گاهی از غصه و خشم مثل نارنجی است که پوستش را می‌کنند. استخوان‌های صورتم از بغض درد می‌کنند. اما رفتار پری خانم وار را نمی‌فهمم. نمی‌دانم که چه کار باید کرد یا چه کار می‌شود کرد. این قدر می‌دانم که مرثیه‌خوانی، ضجه‌زنی، شبیه‌سازی‌های تاریخی و پررنگ کردن وجه تراژیک ماجرا درمان درد ما نیست. عزت‌الله سحابی را تنها از نوشته‌ها و گفته‌هایش می‌شناسم اما چند باری بخت دیدن هاله سحابی را داشتم و رفتار خردمندانه، صبورانه و مسئولانه‌اش، آن هم در شرایطی جنون‌زده، به یادم مانده است. دیدن بعضی واکنش‌های این روزها جای خالی خلق و خوی سحابی‌ها را بیش‌تر به رخم می‌کشد و این برای من از یادآوری مرگشان هم دردناک‌تر است. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر