تیر ۰۵، ۱۳۹۰

I could hold you for a million years


قبل از زنگ ساعت بیدار شدم. شش و یازده دقیقه. زود بود هنوز. از لای در دیدم که توی هال قدم می‌زند. فکر کردم که چه خوب، با هم صبحانه می‌خوریم. هم‌آن جور، توی تخت، گفتم: سلام. آمد دم در اتاق. گفت: بیدار شدی؟ گفتم: نه، خواب ام و سلام می‌کنم. آمد و نشست روی لبه‌ی تخت. یک جوری که مثل همیشه نبود. نشستم. گفتم: خوب ای؟ گفت که چی شده. مغزم هنوز بیدار نشده بود. گفتم: چی؟ تکرار کرد. تازه فهمیدم. بغلش کردم محکم. گفتم: غصه نخوری ها. فدای سرت. گفت: غصه نمی‌خورم. باورم نشد. نشستنش، حرف زدنش، خمیدگی گردنش حتی غصه‌دار بود. محکم‌تر بغلش کردم. گفت: هنوز به مامانت نگفتم. خواب بود، نخواستم بیدارش کنم. گفتم: بعدا به‌ش می‌گیم. بلند شد. گفت: باید برم. گفتم: بیا ببوسمت. خم‌ شد. دست‌هام را حلقه کردم دور گردنش. گفتم: غصه نخور. بوسیدمش.
رفت. از اتاق آمدم بیرون. کفش‌های پیاده‌روی‌ش دم در بود. فکر کردم که آخ، آخر شب برگشته، دیده ما خواب ایم. دلش نیامده بیدارمان کند. دراز کشیده. پهلو به پهلو شده. خوابش نبرده. بلند شده. کفش‌های پیاده‌روی‌ش را برداشته. تا پارک قدم زده. بعد برگشته. ما خواب بوده‌ایم هنوز. دلش می‌خواسته با یکی حرف بزند و ما خواب بوده‌ایم هنوز. بعد هی قدم زده توی هال. هی قدم زده توی هال. دلم مچاله شد برای آن چند ساعت که بار دنیا روی شانه‌هاش بوده و ما خواب بوده‌ایم. دلم هزار پاره شد. از عصر هی بوسیدمش و لودگی کردم و خندیدیم و هنوز دلم هزار پاره است برای آن چند ساعت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر