خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

و نم يا حبيبي، عليك ضفائر شعري، عليك السلام...

یک‌باره انگار غصه‌ی دنیا می‌نشیند توی دلم. بغضم می‌ترکد و دیگر کاری ازم ساخته نیست. شعر می‌خواندم. با صدای بلند. بعضی شعرها را به نظرم باید با صدای بلند خواند. بعد یک جایی‌ش صدا لرزید. بی طاقت شد. صدا صدای من نبود. یکی دیگر داشت می‌خواند. انگار که دو نفر باشیم. او بخواند، محزون، بریده‌ بریده، بی‌ امید. من گریه کنم، وحشی، بی‌ امان، تسلی‌ناپذیر. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر