خرداد ۲۷، ۱۳۹۰

نارنجکی که توی گلویم نشسته است

دم غروب، هم‌آن وقتی که یک نفر قلب آدم را می‌گیرد توی مشتش و فشار می‌دهد، زنگ در را زدند. دوتا بچه بودند که گفتند نذری آورده‌اند و لطفا بروم پایین، نذری بگیرم. توی یخ‌چال سه تا کیت‌کت داشتیم. کیت‌کت‌ها را برداشتم و رفتم پایین. دخترک هفت‌ هشت ساله بود و پسرک که دورتر ایستاده بود، پنج شش ساله. با صورت‌های قشنگ، خیلی قشنگ. ظرف شله‌زرد را گرفتم و کیت‌کت‌ها را دادم به دخترک. گفت که دوتا هستند و خواست یکی از کیت‌کت‌ها را پس بدهد. گفتم تقسیمش کنند. خندید. گفت ممنون عزیزم. دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و این‌قدر ببوسمش تا دلم آرام بگیرد. دست هم را گرفتند و رفتند. برگشتم بالا، ظرف شله‌زرد توی دستم، دلم پیش آن دوتا صورت کوچولو. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر