خرداد ۱۵، ۱۳۹۰

ملال


عصر گه آخر چند روز تعطیلی است. ملال توی هواست این‌ جور وقت‌ها. فایده‌ای هم ندارد هر قدر که باش بجنگی. یک جایی بالاخره یقه‌ات را می‌گیرد و کله‌ات را می‌کوبد به دیوار. ظهر موقع آش‌پزی دستم را سوزاندم. همیشه یک جای سوختگی روی یکی از دست‌هام هست. این یکی که خوب می‌شود، یکی دیگر از راه می‌رسد. اسم این یکی را که تازه ام‌روز به دنیا آمده، گذاشته‌ام لقمان حکیم. البته لقمان صداش می‌کنم. خسته می‌شوم که هی بگویم لقمان حکیم. نگاه حکیمانه‌ای به زندگی دارد و فکر می‌کنم این چند وقتی که روی دستم جا خوش کرده، با هم خوب کنار بیاییم. 
تمام بعد از ظهر مثل یک کتلت توی تخت از این رو به آن رو شدم. حالا دو طرفم حسابی سرخ و برشته شده. آیا این خرداد است؟ این از مرداد هم گرم‌تر است لامصب و من جان ندارم. مامان رفته استخر. بابا ولو شده روی مبل، به کمک جناب گوگل دارد به هر جایی که توی عمرش سفر کرده، سر می‌زند. از مشهد خودمان شروع کرد و الان توی پاریس می‌گردد. یک سری هم به واتیکان زد و اشاره‌ای هم به «قدیس بُق‌بُق» کرد. قدیس بُق‌بُق هر شخصیت مذهبی‌ای است که بابا حوصله نداشته باشد اسمش را کامل بگوید. من هم الان حال ندارم سوال کنم که کدام قدیس بُق‌بُق را می‌گوید. از هم‌این تریبون سلام خدا بر همه‌ی قدیس  بُق‌بُق‌های جهان باد. خدا را شکر پاش به میلان نرسیده هنوز. به محض این که برسد به میلان، خاطره‌ی آن دختری را تعریف می‌کند که سی چهل سال پیش توی سینمایی توی میلان دیده و موهاش این‌قدر بلند بوده که وقتی خواسته روی صندلی بنشیند، موهاش را جمع کرده که زیرش گیر نکند. هزار بار این قصه را شنیده‌ام لابد. هزار و یکمین بارش را نمی‌توانم. نه ام‌روز، نه توی هم‌چو عصر ملال‌زده‌ای. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر