از عصر میخواهم چیزی بنویسم. نمیتوانم ولی. دستکم الان نمیتوانم. انگار وقتی مینویسم، مبتذل و کلیشهای میشود. دلم نمیخواهد تصویرش خراب شود. دلم نمیخواهد بعدا فکر کنم این، آن نبود. وسواس به خرج میدهم. مینویسم و پاک میکنم. با کلمهها کشتی میگیرم. این که نمیتوانم حرفم را بزنم، این که بلد نیستم حرفم را بزنم، عصبانیام میکند. مثل بچهای که مادرش را گم کرده و این طرفها کسی زبانش را نمیفهمد. خسته و مستاصل میشوم و فکر میکنم دیگر هرگز نمیتوانم بنویسم.
0 نظر:
ارسال يک نظر