خرداد ۲۷، ۱۳۹۰

And the language obscene, an engine, an engine, chuffing me off like a Jew

از عصر می‌خواهم چیزی بنویسم. نمی‌توانم ولی. دست‌کم الان نمی‌توانم. انگار وقتی می‌نویسم، مبتذل و کلیشه‌ای می‌شود. دلم نمی‌خواهد تصویرش خراب شود. دلم نمی‌خواهد بعدا فکر کنم این، آن نبود. وسواس به خرج می‌دهم. می‌نویسم و پاک می‌کنم. با کلمه‌ها کشتی می‌گیرم. این که نمی‌توانم حرفم را بزنم،‌ این که بلد نیستم حرفم را بزنم، عصبانی‌ام می‌کند. مثل بچه‌ای که مادرش را گم کرده و این طرف‌ها کسی زبانش را نمی‌فهمد. خسته و مستاصل می‌شوم و فکر می‌کنم دیگر هرگز نمی‌توانم بنویسم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر