تیر ۰۵، ۱۳۹۰

I could hold you for a million years


قبل از زنگ ساعت بیدار شدم. شش و یازده دقیقه. زود بود هنوز. از لای در دیدم که توی هال قدم می‌زند. فکر کردم که چه خوب، با هم صبحانه می‌خوریم. هم‌آن جور، توی تخت، گفتم: سلام. آمد دم در اتاق. گفت: بیدار شدی؟ گفتم: نه، خواب ام و سلام می‌کنم. آمد و نشست روی لبه‌ی تخت. یک جوری که مثل همیشه نبود. نشستم. گفتم: خوب ای؟ گفت که چی شده. مغزم هنوز بیدار نشده بود. گفتم: چی؟ تکرار کرد. تازه فهمیدم. بغلش کردم محکم. گفتم: غصه نخوری ها. فدای سرت. گفت: غصه نمی‌خورم. باورم نشد. نشستنش، حرف زدنش، خمیدگی گردنش حتی غصه‌دار بود. محکم‌تر بغلش کردم. گفت: هنوز به مامانت نگفتم. خواب بود، نخواستم بیدارش کنم. گفتم: بعدا به‌ش می‌گیم. بلند شد. گفت: باید برم. گفتم: بیا ببوسمت. خم‌ شد. دست‌هام را حلقه کردم دور گردنش. گفتم: غصه نخور. بوسیدمش.
رفت. از اتاق آمدم بیرون. کفش‌های پیاده‌روی‌ش دم در بود. فکر کردم که آخ، آخر شب برگشته، دیده ما خواب ایم. دلش نیامده بیدارمان کند. دراز کشیده. پهلو به پهلو شده. خوابش نبرده. بلند شده. کفش‌های پیاده‌روی‌ش را برداشته. تا پارک قدم زده. بعد برگشته. ما خواب بوده‌ایم هنوز. دلش می‌خواسته با یکی حرف بزند و ما خواب بوده‌ایم هنوز. بعد هی قدم زده توی هال. هی قدم زده توی هال. دلم مچاله شد برای آن چند ساعت که بار دنیا روی شانه‌هاش بوده و ما خواب بوده‌ایم. دلم هزار پاره شد. از عصر هی بوسیدمش و لودگی کردم و خندیدیم و هنوز دلم هزار پاره است برای آن چند ساعت.

تیر ۰۳، ۱۳۹۰

There is a panther stalks me down, one day I’ll have my death of him

خواب دیدم یک در میان ما فاصله است. فقط یک در و می‌دانستم در را که باز کنم می‌بینم یک گلوله توی مغز خودش خالی کرده و خونش پاشیده روی دیوار. می‌دانستم و با این همه می‌خواستم در را باز کنم. با تمام وجود می‌خواستم در را باز کنم و ببینم. مردی، خیلی پر زورتر از من، راهم را می‌بست. بازویم را می‌کشید و از در دورم می‌کرد. وحشی شده بودم. منصفانه نبود که خودش را کشته باشد. منصفانه نبود، وقتی من این‌ جور دوستش داشتم، خودش را کشته باشد. می‌خواستم در را باز کنم و به‌ش بگویم که منصفانه نبود. می‌دویدم سمت در، مرد پرزور دستم را می‌کشید و پرتم می‌کرد روی زمین. باز بلند می‌شدم. باز می‌دویدم سمت در. منصفانه نبود که خونش پاشیده باشد روی دیوار و این وحشی‌ام می‌کرد. باز مرد دستم را می‌کشید و پرتم می‌کرد روی زمین. درد می‌پیچید توی تنم. باز بلند می‌شدم. بار آخر مرد پرتم کرد روی زمین و نشست روی شکمم. گفت که نباید در را باز کنم. نباید ببینم. آن سمت در چیز قشنگی نبود. آن سمت در آدمی نبود که این جور دوستش داشتم. آن سمت در خون بود فقط. گفت که نباید در را باز کنم. داد می‌زدم. مهم نبود که چیز قشنگی پشت در نیست. مهم نبود. آدمی که دوستش داشتم خودش را آن سمت این در کشته بود و من باید می‌دیدم. حق داشتم که ببینم. داد می‌زدم حق دارم که ببینم. زورم به‌ش نمی‌رسید. لگد می‌زدم به هوا، مشت می‌زدم توی سینه‌اش، و زورم به‌ش نمی‌رسید... 
بیدار که شدم، صبح بود. هنوز تمام تنم درد می‌کند. انگار که مرد نشسته روی شکمم و نمی‌گذارد آن در لعنتی را باز کنم. زورم به‌ش نمی‌رسد. یک چیزی می‌خوانم درباره‌ی تاثیرپذیری سیاست‌های پلیسی و کیفری بریتانیا از جریان‌های نولیبرال و نومحافظه‌کار بعد از دوره‌ی تاچر، و این درد دارد بی‌چاره‌ام می‌کند. 

خرداد ۲۷، ۱۳۹۰

نارنجکی که توی گلویم نشسته است

دم غروب، هم‌آن وقتی که یک نفر قلب آدم را می‌گیرد توی مشتش و فشار می‌دهد، زنگ در را زدند. دوتا بچه بودند که گفتند نذری آورده‌اند و لطفا بروم پایین، نذری بگیرم. توی یخ‌چال سه تا کیت‌کت داشتیم. کیت‌کت‌ها را برداشتم و رفتم پایین. دخترک هفت‌ هشت ساله بود و پسرک که دورتر ایستاده بود، پنج شش ساله. با صورت‌های قشنگ، خیلی قشنگ. ظرف شله‌زرد را گرفتم و کیت‌کت‌ها را دادم به دخترک. گفت که دوتا هستند و خواست یکی از کیت‌کت‌ها را پس بدهد. گفتم تقسیمش کنند. خندید. گفت ممنون عزیزم. دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و این‌قدر ببوسمش تا دلم آرام بگیرد. دست هم را گرفتند و رفتند. برگشتم بالا، ظرف شله‌زرد توی دستم، دلم پیش آن دوتا صورت کوچولو. 

And the language obscene, an engine, an engine, chuffing me off like a Jew

از عصر می‌خواهم چیزی بنویسم. نمی‌توانم ولی. دست‌کم الان نمی‌توانم. انگار وقتی می‌نویسم، مبتذل و کلیشه‌ای می‌شود. دلم نمی‌خواهد تصویرش خراب شود. دلم نمی‌خواهد بعدا فکر کنم این، آن نبود. وسواس به خرج می‌دهم. می‌نویسم و پاک می‌کنم. با کلمه‌ها کشتی می‌گیرم. این که نمی‌توانم حرفم را بزنم،‌ این که بلد نیستم حرفم را بزنم، عصبانی‌ام می‌کند. مثل بچه‌ای که مادرش را گم کرده و این طرف‌ها کسی زبانش را نمی‌فهمد. خسته و مستاصل می‌شوم و فکر می‌کنم دیگر هرگز نمی‌توانم بنویسم. 

خرداد ۲۵، ۱۳۹۰

You see the stars are moving so slowly, but still the earth is moving so fast

زود شام می‌خوریم. گاهی زودتر از تاریک شدن هوا حتی. میز را با هم جمع می‌کنیم. باقی‌مانده‌ها را توی ظرف‌های کوچک دردار می‌ریزیم و می‌گذاریم توی یخ‌چال. ظرف‌های کثیف را می‌گذاریم توی سینک. دوست دارم بعدش توی آش‌پزخانه تنها باشم. دل و دماغ که داشته باشم، یک آهنگ سرخوشانه هم می‌گذارم. می‌ایستم جلوی سینک، می‌افتم به جان ظرف‌ها: اول از همه لیوان‌ها، بعد قاشق‌ها، چنگال‌ها، بشقاب‌ها و بعد از همه قابلمه و ماهی‌تابه. آخر سر هم خود سینک. سینک همیشه باید برق بزند. بعد اجاق گاز را تمیز می‌کنم. اجاق گاز را اگر هر بار بعد از آش‌پزی تمیز نکنی، تبدیل می‌شود به بزرگ‌ترین مصیبت خانه‌داری. اجاق گاز که تمیز شد، نوبت سطح روی کابینت‌ها و پیش‌خوان است، کف آش‌پزخانه هم باید تمیز شود. بعدش اگر به دور و برم نگاه کنم همه‌چیز برق می‌زند. بوی تمیزی توی هواست. آخرین مرحله‌ی این مناسک پر کردن کتری است. کتری را پر می‌کنم و می‌گذارم روی اجاق گاز تا هر وقت بخواهم چای دم کنم، کتری آماده باشد. حالا رسیده‌ام به به‌‌ترین لحظه‌. قبل از بیرون آمدن از آش‌پزخانه برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم: ردیف ظرف‌های شسته‌شده و مرتب چیده‌شده‌ی توی سبد، سفیدی کف آش‌پزخانه، سینک و اجاق گازی که برق می‌زند و کتری که آرام و منتظر روی اجاق گاز نشسته. این خیالم را راحت می‌کند. جور خوبی که دوستش دارم. جور خوبی که دلم می‌خواهد چنگ بزنم به‌ش و نگه دارمش. می‌دانم یک روز دلم برای هم‌این لحظه‌ی کوچولوی امن تنگ می‌شود.

خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

نفس دیگه نفس نیست...

... بعد وسط حرف‌هاش گفت: It's the death by a thousand paper cuts. من فکر کردم که آخ، هم‌این است. هم‌این است لعنتی. هم‌این است و می‌شد به جای همه‌ی آن کلمه‌ها و جمله‌های بی‌فایده، این را بگویم و تمام. 

خرداد ۲۲، ۱۳۹۰

سرد، تلخ، زهر


پشت چراغ قرمز طولانی مانده بودیم. در اعماق کیفم دنبال گوشی می‌گشتم که اس‌ام‌اس بزنم چند دقیقه دیر می‌رسم. گوینده‌ی خبر رادیو با صدایی یک‌نواخت می‌خواند: «...شمار قربانيان انفجار دو بمب در پيشاور به 34 كشته و 95 زخمی رسید. انفجار دوم زمانی روی داد که مردم و نیروهای امدادی مشغول کمک به قربانیان انفجار اول بودند. منابع بیمارستانی از وخامت حال تعدادی از زخمی‌ها و احتمال افزایش تعداد قربانیان خبر داده‌اند. هنوز هيچ گروهی مسؤوليت اين انفجارها را برعهده نگرفته است...».
متن خبر را الان با کمک حافظه‌ام نوشتم، اما با تقریب خوبی مطمئن‌ام که جمله‌ها چیزی شبیه هم‌این بوده‌اند. چند کلمه کم‌تر یا بیش‌تر، اما هم‌این قدر سرد، خسته‌کننده و از فرط تکرار، بی‌معنا. احتمالا بعد از هر انفجار، کسی در تحریریه عددهای جدید را جانشین عددهای قدیمی می‌کند و بعد گوینده با هم‌آن صدای تکراری و کرخت خبر را می‌خواند. تعداد کشته‌ها که کمی بیش‌تر شود، گوینده هیجان بیش‌تری به صدایش می‌دهد. می‌توانم تصور کنم که می‌گوید «دست‌کم صد کشته»، «دویست و هفتاد نفر» (الف هفتاد را بیش‌تر می‌کشد. گوینده این مهارت را دارد که الف هفتاد را جوری بکشد که من بفهمم خیلی زیاد است و سرم را به نشانه‌ی تاسف تکان بدهم.)، «بیش از شصت تن». چیزهایی شبیه این.
پشت چراغ قرمز طولانی دنبال گوشی می‌گشتم و فکر می‌کردم که لحن گوینده‌های خبر، لحن ترس‌ناکی است. گاهی ترس‌ناک‌تر از خود خبر.  

خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

Then they showed me a world, where I could be so dependable, clinical, intellectual, cynical

همیشه فکر می‌کنی خیلی مانده. خیلی وقت داری. اصلا کو تا آن وقت؟ بعد یک روز صبح می‌بینی داری به خاطر آخرین قبض گاز حرص می‌خوری، فکر جلسه‌ی احمقانه‌ی بعد از ظهر راحتت نمی‌گذارد و دومین چای هم سرد شده.

خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

و نم يا حبيبي، عليك ضفائر شعري، عليك السلام...

یک‌باره انگار غصه‌ی دنیا می‌نشیند توی دلم. بغضم می‌ترکد و دیگر کاری ازم ساخته نیست. شعر می‌خواندم. با صدای بلند. بعضی شعرها را به نظرم باید با صدای بلند خواند. بعد یک جایی‌ش صدا لرزید. بی طاقت شد. صدا صدای من نبود. یکی دیگر داشت می‌خواند. انگار که دو نفر باشیم. او بخواند، محزون، بریده‌ بریده، بی‌ امید. من گریه کنم، وحشی، بی‌ امان، تسلی‌ناپذیر. 

از یادداشت‌های عصر جمعه‌ای که خالی بود، بدجور خالی بود...

داشتم چیزی می‌خواندم درباره‌ی جرم‌شناسی. این منظم‌ترین سرگرمی‌ای است که توی چند سال گذشته داشته‌ام. دوستش دارم چون چیزهایی درباره‌ی دنیا و آدم‌ها به‌ت می‌گوید که دیگران معمولا درباره‌شان سکوت می‌کنند. زیاد هم این نظر کارشناسانه را شنیده‌ام که جرم‌شناسی هم شد سرگرمی؟ چون جرم‌شناسی می‌خوانی، غم‌گین ای. آن اوایل جوابم این بود که شاید چون غم‌گین ام، جرم‌شناسی می‌‌خوانم. الان دیگر توضیح نمی‌دهم. 
خلاصه که داشتم چیزی می‌خواندم درباره‌ی جرم‌شناسی. یک چیزهایی هم به ذهنم می‌رسید که تندتند می‌نوشتم توی حاشیه‌ی سفید کنار صفحه. بعد فکر کردم که یک وقتی هم شروع می‌کنم به گرافولوژی خواندن. خط‌شناسی؟ هم‌آن. واقعا فکر می‌کنم که دست‌خط‌، آدم‌‌ را لو می‌دهد. مثلا؟ مثلا دست‌خط ندا که الف‌هایش را تاب می‌دهد. نه از این تاب‌های متداول. یک‌جوری که انگار الف دارد می‌رقصد. شکیراطور. به نظرم هم‌چو الفی فقط می‌تواند توی دست‌خط کسی مثل ندا دیده شود، چون خودش هم آدم تاب‌داری است. من دست‌خط‌های زیادی تاب‌دار را دوست ندارم. فونت‌های زیادی تاب‌دار را هم. دم دست‌ترین‌شان هم هم‌این تاهوما. با فونت تاهوما بنویسید «نی»، اندازه‌اش را هم از 12 بزرگ‌تر کنید. خم زاید بین «ن» و «ی» را می‌بینید؟ این خم می‌تواند مرا بکشد.

خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

I haven’t the heart to destroy this

دی‌شب توی گودرگردی رسیدم به این عکس جرجیا اُکیف و آلفرد استیگلیتز (اشتیگلیتز؟). عکس که سال 1929 گرفته شده، الان توی یکی از کتاب‌خانه‌های دانش‌گاه ییل نگه‌داری می‌شود.


جرجیا، ده سال بعد، یک روز با دست‌خطی شتاب‌زده زیر عکس نوشته: 
I have destroyed 300 prints to-day. And much more literature. I haven’t the heart to destroy this. Give it to Taos. To that part that no one can ever see : Georgia!
نمی‌دانم دقیقا چه چیز باعث شده جرجیا سال 1939 این جور یادداشتی زیر عکس بنویسد. تا جایی که می‌دانم جرجیا تا 1946، سال مرگ آلفرد، با او زندگی کرد. راستش نخواستم هم که تاریخ این دو نفر را زیر و رو کنم که بفهمم سال 1939 واقعا چه اتفاقی افتاده. اهمیتی ندارد. با این همه از لحظه‌ای که یادداشت را خوانده‌ام، به I haven't the heart فکر می‌کنم. متعارف‌تر این بود که بنویسد I don't have the heart. شاید جرجیا عادت داشته به جای don't have بگوید haven't. با آن چیزی که به عنوان انگلیسیِ «درست» می‌شناسیم، فرق می‌کند اما خیلی هم مهجور و غریب نیست. با این همه ذهنم هی با این  I haven’t the heart to destroy this بازی می‌کند. جرجیا را تصور می‌کنم که بعد از یک روز ویران‌گری، خسته نشسته، به این عکس نگاه کرده و زورش به این یکی نرسیده. نه، این یکی از اراده‌ی جرجیا قوی‌تر بوده. قلمش را برداشته و هول‌هولکی چیزی نوشته:  I haven’t the heart to destroy this. یک چیزی توی عمق وجودش ترسیده. شتاب داشته که عکس را از خودش دور کند، پیش از آن که دوباره میل ویران‌گری بیدار شود. نخواسته وقت تلف کند. یک چیزی، ته ته قلب جرجیا، ترجیح داده به جای don't have بنویسد haven't، بعد عکس را بگذارد توی پاکت و از او دورش کند. جرجیا نوشته  I haven’t the heart to destroy this چون نوشتن  I don't have the heart to destroy this وقت‌گیرتر بوده. به اندازه‌ی نوشتن دو حرف d و o وقت‌گیرتر بوده و جرجیا حتی این قدر هم خطر نکرده. جرجیا عکس را از دیو ویران‌گرِ درون خودش نجات داده. 
آخ، جرجیا، جرجیا، دلش را نداشتی این یکی را هم ویران کنی. من هم ندارم. 

خرداد ۱۵، ۱۳۹۰

ملال


عصر گه آخر چند روز تعطیلی است. ملال توی هواست این‌ جور وقت‌ها. فایده‌ای هم ندارد هر قدر که باش بجنگی. یک جایی بالاخره یقه‌ات را می‌گیرد و کله‌ات را می‌کوبد به دیوار. ظهر موقع آش‌پزی دستم را سوزاندم. همیشه یک جای سوختگی روی یکی از دست‌هام هست. این یکی که خوب می‌شود، یکی دیگر از راه می‌رسد. اسم این یکی را که تازه ام‌روز به دنیا آمده، گذاشته‌ام لقمان حکیم. البته لقمان صداش می‌کنم. خسته می‌شوم که هی بگویم لقمان حکیم. نگاه حکیمانه‌ای به زندگی دارد و فکر می‌کنم این چند وقتی که روی دستم جا خوش کرده، با هم خوب کنار بیاییم. 
تمام بعد از ظهر مثل یک کتلت توی تخت از این رو به آن رو شدم. حالا دو طرفم حسابی سرخ و برشته شده. آیا این خرداد است؟ این از مرداد هم گرم‌تر است لامصب و من جان ندارم. مامان رفته استخر. بابا ولو شده روی مبل، به کمک جناب گوگل دارد به هر جایی که توی عمرش سفر کرده، سر می‌زند. از مشهد خودمان شروع کرد و الان توی پاریس می‌گردد. یک سری هم به واتیکان زد و اشاره‌ای هم به «قدیس بُق‌بُق» کرد. قدیس بُق‌بُق هر شخصیت مذهبی‌ای است که بابا حوصله نداشته باشد اسمش را کامل بگوید. من هم الان حال ندارم سوال کنم که کدام قدیس بُق‌بُق را می‌گوید. از هم‌این تریبون سلام خدا بر همه‌ی قدیس  بُق‌بُق‌های جهان باد. خدا را شکر پاش به میلان نرسیده هنوز. به محض این که برسد به میلان، خاطره‌ی آن دختری را تعریف می‌کند که سی چهل سال پیش توی سینمایی توی میلان دیده و موهاش این‌قدر بلند بوده که وقتی خواسته روی صندلی بنشیند، موهاش را جمع کرده که زیرش گیر نکند. هزار بار این قصه را شنیده‌ام لابد. هزار و یکمین بارش را نمی‌توانم. نه ام‌روز، نه توی هم‌چو عصر ملال‌زده‌ای. 

خرداد ۱۴، ۱۳۹۰

Of the world, as it exists, it is impossible to be enough afraid

یک مشت جمله توی سرم وول می‌زنند. به پر و پای هم می‌پیچند. گره می‌خورند. می‌ترسم از این غوغای توی سرم. غوغا همیشه ادامه دارد. حتی وقتی آرام دارم لب‌خند می‌زنم به آدمی که روبه‌روم نشسته. غوغا ادامه دارد و من انگار روی خط آهن دراز کشیده‌ام. یکی توی سرم تکرار می‌کند The normal is abolished. توی «موج‌ها»ی وولف، این را نویل وقتی منتظر پرسیوال است، می‌گوید. The normal is abolished. احساسم این است و روی خط آهن دراز کشیده‌ام. روال عادی را فراموش کرده‌ام. روال عادی‌ای وجود ندارد. ضرب‌آهنگ یک‌نواخت روزها هم‌آن است که بود، اما یک چیزی فرق کرده. یک چیزی سنگینی می‌کند، سایه می‌اندازد، چگال می‌شود. شهر خلوت است. ساعت‌ها پیاده می‌روم. تصمیمم را گرفته‌ام. این را ام‌روز، بطری آب‌معدنی به دست، سرخ‌شده از گرما، توی یک خیابان دراز که تمامی نداشت، دانستم. دو هفته‌ی دیگر سی‌ساله می‌شوم و تصمیمم را گرفته‌ام. پشیمان نیستم. روی خط آهن دراز کشیده‌ام. 

خرداد ۱۲، ۱۳۹۰

I felt a funeral in my brain

پری خانم زن‌دایی مادرم بود. تا هم‌این دو سه سال پیش که از سرطان ریه مرد. دو ویژگی مهم داشت: هرگز سیگار از دستش نمی‌افتاد و مرثیه‌خوانی بی‌هم‌تا بود. وقتی کسی توی قبیله‌ی مادری می‌مرد، عزاداری واقعی از آن وقتی شروع می‌شد که پری خانم از راه می‌رسید. ساکن اصفهان بود و معمولا تا به تهران برسد، چند ساعتی از مرگ گذشته بود. صاحب‌عزا ضجه‌هایش را زده بود، هق‌هق کرده بود، به سکسکه افتاده بود، نفسش گرفته بود، بستگان دورتر توانسته بودند کمی آرامش کنند، یک لیوان آب را جرعه‌جرعه به خوردش بدهند و ببرندش توی اتاقی خلوت‌تر که کمی دراز بکشد.
درست هم‌این وقت‌ها بود که پری خانم از راه می‌رسید. با آن جثه‌ی کوچک و آن صدای بم سیگارزده. از سر کوچه شیون می‌زد که مثلا «ای وای مادر...». صاحب‌عزا که صدای پری خانم را می‌شنید، با صدای بلند گریه می‌کرد، داد می‌زد. فک‌وفامیل که تازه اشکشان خشک شده بود و داشتند درباره‌ی جزئیاتی مثل حلوا و خرما و زمان مراسم تشییع بحث می‌کردند، دوباره داغشان تازه می‌شد. زن‌ها روسری‌هایشان را می‌کشیدند روی صورت‌هایشان، شانه‌های مردها از گریه بالا و پایین می‌رفت، بچه‌ها از دیدن گریه‌ی بزرگ‌ترها وحشت می‌کردند و می‌زدند زیر گریه. تا پری‌ خانم پا بگذارد توی خانه، محشر کبرایی شده بود. و این تازه اولش بود.
پری‌ خانم خودش را می‌انداخت روی زمین، محکم توی صورتش می‌کوبید، جوان‌ترها می‌دویدند، زیر پر و بالش را می‌گرفتند و می‌بردندش بالای مجلس، پیش خانواده‌ی صاحب‌عزا. پری خانم و خانواده‌ی صاحب‌عزا هم‌دیگر را محکم بغل می‌کردند و یک ساعتی ضجه می‌زدند، تا این که بالاخره کسی می‌توانست آرامشان کند. پری خانم صاحب‌عزا را رها می‌کرد، تکیه می‌داد به پشتی و زیر لب دم می‌گرفت. صاحب‌عزا هم که دیگر جانی نداشت، نرم‌نرم اشک می‌ریخت. ماجرا این‌جا تمام نمی‌شد. کمی که می‌گذشت و پری خانم به نظرش می‌رسید که مجلس از شور افتاده، چند دقیقه‌ای چشم می‌بست. بعد یک‌باره چشم‌ باز می‌کرد و با صدای بمش تعریف می‌کرد که هم‌این الان که از شدت خستگی راه و بی‌رمقی چند لحظه خوابش برده بوده، خواب مرحوم را دیده. مرحوم معمولا لباس سفیدی پوشیده بود و توی باغ سرسبز و زیبایی قدم می‌زد. لب‌خند قشنگی هم داشت که دنیا را روشن می‌کرد. بعد هم‌این طور که از پری خانم دور می‌شد، سر می‌چرخاند و از پری خانم می‌خواست که مثلا به دختر کوچکش بگوید خیلی بی‌تابی نکند و صبور باشد یا به پسر وسطی بگوید بیش‌تر برایش قرآن بخواند. طبعا دختر کوچک یا پسر وسطی با شنیدن این حرف زار می‌زد و مجلس دوباره گرم می‌شد.
این چرخه تا وقتی که پری خانم تهران بود، تکرار می‌شد. اصرار هم داشت که تا مراسم هفت پیش خانواده‌ی صاحب‌عزا بماند و وقتی بالاخره هفت روز کذایی می‌گذشت و کسی می‌توانست راضی‌اش کند که برگردد اصفهان، رمقی برای خانواده‌ی داغ‌دار نمانده و چند نفر گذارشان به بیمارستان افتاده بود. کار به جایی رسید که بزرگ‌ترهای فامیل به پری خانم گفتند قبل از این که از سر کوچه آن ضجه‌ی معروف «ای وای مادر...» را سر دهد، یک جوری آدم‌های توی خانه را از آمدنش خبردار کند. این بود که در آخرین سال‌های عمر پربرکتش، وقتی سر کوچه‌ی خانه‌ی صاحب‌عزا می‌رسید، یکی از جوان‌های فامیل را که توی کوچه بود، می‌فرستاد که پیغام بدهد پری خانم در راه است. زن‌ها دست‌پاچه چند لیوان آب‌قند درست می‌کردند، قرص‌های زیرزبانی را دم دست می‌گذاشتند و آماده‌ی شروع مراسم مرثیه‌خوانی می‌شدند. چند دقیقه بعد پری خانم ضجه می‌زد.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ که بگویم بعضی واکنش‌های این روزها بدجور پری خانم وار به نظرم می‌رسند. می‌فهمم که داغ‌دیده‌ ایم. قلبم گاهی از غصه و خشم مثل نارنجی است که پوستش را می‌کنند. استخوان‌های صورتم از بغض درد می‌کنند. اما رفتار پری خانم وار را نمی‌فهمم. نمی‌دانم که چه کار باید کرد یا چه کار می‌شود کرد. این قدر می‌دانم که مرثیه‌خوانی، ضجه‌زنی، شبیه‌سازی‌های تاریخی و پررنگ کردن وجه تراژیک ماجرا درمان درد ما نیست. عزت‌الله سحابی را تنها از نوشته‌ها و گفته‌هایش می‌شناسم اما چند باری بخت دیدن هاله سحابی را داشتم و رفتار خردمندانه، صبورانه و مسئولانه‌اش، آن هم در شرایطی جنون‌زده، به یادم مانده است. دیدن بعضی واکنش‌های این روزها جای خالی خلق و خوی سحابی‌ها را بیش‌تر به رخم می‌کشد و این برای من از یادآوری مرگشان هم دردناک‌تر است. 

خرداد ۱۱، ۱۳۹۰

They've been sentenced to death by the blues

گاهی کلمه‌ها بی‌ فایده می‌شوند. دست‌کم برای من. دلم می‌خواهد ساکت بمانم، بی هیچ کلمه‌ای. دلم ـ بی‌ رحمانه ـ می‌خواهد آدم‌های دور و برم هم ساکت بمانند. تاب هیچ صدایی را ندارم. می‌فهمم آدم‌هایی را که دوست دارند داد بزنند، روضه بخوانند، شیون کنند، حرف بزنند، توضیح بخواهند، یقه‌ی دنیا را بگیرند، اما گاهی تاب شنیدن و گفتن ندارم. خسته ام و دلم می‌خواهد خفه شوم، دنیا خفه شود و بنشینیم بی‌ حرف، بی‌ کلمه، بی‌ صدا گریه کنیم. جایی باید باشد که به آدم‌های ساکت پناه بدهد. برویم آن‌جا، بی هیچ حرفی. مچاله بشویم توی تنمان. بی‌ صدا بمانیم. چند ساعت. چند روز. چند سال. شاید تمام عمر. و هیچ‌ کس هیچ‌ چیز نگوید. هیچ‌.