خرداد ۰۸، ۱۳۹۰

Internal Monologue - 7

گاهی زیادی دل‌نازک ام. از هر حرف و اشاره‌ای می‌رنجم. یک شوخی معمولی پیش پا افتاده می‌شود خنجر توی قلبم. آن قدر معمولی و پیش پا افتاده که حتی نمی‌توانم در برابرش از خودم دفاع کنم. چند دقیقه بعد گوینده فراموش می‌کند و من هم‌این جور رنجیده می‌مانم. می‌دانم که قصد بدی نداشته؛ اما این دانستن، رنجشم را کم نمی‌کند. متنفر ام از وقت‌هایی که این‌جور دل‌نازک ام و هیچ چیز تسکینم نمی‌دهد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر