خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

خورشید زلف‌نارنجی، کی آفتاب خواهی کرد؟

بابا زیاد سفر می‌کرد. روز برگشتنش که می‌رسید مامان، من و برادره را می‌برد مهرآباد. خیره می‌شدیم به درهای شیشه‌ای زشت تا وقتی که بابا را از دور می‌دیدیم و دست تکان می‌دادیم. بعد بابا می‌آمد بیرون و ما، هرسه با هم، می‌دویدیم طرفش. بابا من و برادره را بغل می‌کرد، می‌بوسید، می‌گذاشت روی زمین و بعد مامان را محکم بغل می‌کرد و می‌بوسید. این قشنگ‌ترین تصویر کودکی من است. مامان و بابایی که جلوی چشم همه توی فرودگاه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند. ما هنوز هم این‌ جوری ایم. زیاد هم‌دیگر را بغل می‌کنیم. توی خانه، توی خیابان. هر بار که خداحافظی یا سلام می‌کنیم. بچه که بودم، مامان می‌گفت اگر موقع شب به خیر گفتن هم‌دیگر را بغل کنیم، تا صبح هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. فکر می‌کردم این رسم همه‌ی خانه‌هاست. تا این که یک‌بار دوستم گفت که پدر و مادرش و بچه‌ها سالی یک بار، سر سفره‌ی هفت‌سین، هم‌دیگر را می‌بوسند. من تعجب کرده بودم که وا، پس این‌ها چه‌ جوری سلام و خداحافظی می‌کنند؟ چه جوری به هم شب به خیر می‌گویند؟
از دی‌روز تا حالا هی به عکس نسرین ستوده و رضا خندان نگاه می‌کنم که توی دادگاه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند. هی حالم خوش می‌شود. یک چیزی به‌م می‌گوید که برای آدم‌هایی که این ‌جوری هم‌دیگر را بغل می‌کنند، تا صبح اتفاق بدی نمی‌افتد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر