خرداد ۰۳، ۱۳۹۰

که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول

...یک توان‌مندی عجیب و غریب دیگری هم که در خودم کشف کرده‌ام، این است که می‌توانم هم‌این جور بی‌وقفه و بی‌دلیل گریه کنم. پیش‌ترها این‌ جوری نبود. پیش‌ترها یعنی توی بیست و پنج سالگی مثلا. گریه می‌کردم چون یک چیزی‌م بود، چون «یک» جای دنیا غلط بود. الان چند روز گریه می‌کنم، چون همه چیز گریه‌‌دار به نظرم می‌رسد. وقتی می‌گویم همه چیز، منظورم همه چیز است. توت‌های روی زمین ریخته‌ی خیابان جم حتی. دی‌روز به هم‌کارم می‌گفتم که معلوم است اسرائیل برگشتن به مرزهای 1967 را قبول نمی‌کند. هم‌کارم پرسید که حالا چرا داری گریه می‌کنی خب؟ دست کشیدم به صورتم و راستی راستی تر بود. 
هیچ توضیحی برای این‌ جور روزهام ندارم. گریه می‌کنم چون هوا، هوای گریه است. چون گریه گاهی تنها زبانی است که بلد ام. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر