اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۰

که یاد آب به‌جز تشنگی نیافزاید

موقع برگشتن پیچیدم توی خروجی اشتباهی. آخرش رسیدم به خیابانی که مدرسه‌ی کلاس اولم توش بود. زیاد آن طرف‌ها را یادم نیست. چند ماهی که از مدرسه رفتنم گذشت، موشک‌باران مدرسه‌ها را تعطیل کرد، بعدش هم از آن محله کوچ کردیم. توی خلوتی آخر شب گشتم توی خیابان تا شاید مدرسه را پیدا کنم. نبود. شاید بزرگ‌راه جدید درست از روی مدرسه‌ رد شده باشد. شاید هم ساختمان‌های دیگر جایش را گرفته‌اند. ماشین را پارک کردم کنار خیابان. شب اردیبهشت بود و می‌شد که حالم خوش باشد. نبود. بعد از شام که داشتم ظرف‌ها را می‌شستم، زن‌عمو بغلم کرد و گفت «آدم سگ بشه،‌ مادر نشه». مثلا یک جوری که عمو نشنود. شنیده بود ولی. گفت «پدرم نشه». قلبم تیر کشیده بود برای هر دو. نمی‌دانم این جور وقت‌ها باید چه‌کار کنم. وقتی آدم‌هایی که دوستشان دارم، از درد به خودشان می‌پیچند و تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که ظرف‌های شام را تمیز بشویم و شبکه‌های ماه‌واره را طبق سلیقه‌شان مرتب کنم. 
آخر شب، کنار خیابان، توی ماشین فکر کردم که کاش پیش‌شان مانده بودم. با این همه می‌دانم که ماندنم هم فایده‌ای نداشت. یک خالیِ بزرگ توی آن خانه هست که پر کردنش کار من نیست و این قلبم را توی چرخ‌گوشت می‌اندازد. 

۱ نظر:

  1. :) دوست دارم اینجای جدیدو. کلن هر بلایی که سر شکل و شمایل اینجا میاری دوست دارم من
    ...
    یک خالیِ بزرگ توی آن خانه هست که پر کردنش کار من نیست و این قلبم را توی چرخ‌گوشت می‌اندازد...
    دلم..

    پاسخحذف