خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

خورشید زلف‌نارنجی، کی آفتاب خواهی کرد؟

بابا زیاد سفر می‌کرد. روز برگشتنش که می‌رسید مامان، من و برادره را می‌برد مهرآباد. خیره می‌شدیم به درهای شیشه‌ای زشت تا وقتی که بابا را از دور می‌دیدیم و دست تکان می‌دادیم. بعد بابا می‌آمد بیرون و ما، هرسه با هم، می‌دویدیم طرفش. بابا من و برادره را بغل می‌کرد، می‌بوسید، می‌گذاشت روی زمین و بعد مامان را محکم بغل می‌کرد و می‌بوسید. این قشنگ‌ترین تصویر کودکی من است. مامان و بابایی که جلوی چشم همه توی فرودگاه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند. ما هنوز هم این‌ جوری ایم. زیاد هم‌دیگر را بغل می‌کنیم. توی خانه، توی خیابان. هر بار که خداحافظی یا سلام می‌کنیم. بچه که بودم، مامان می‌گفت اگر موقع شب به خیر گفتن هم‌دیگر را بغل کنیم، تا صبح هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. فکر می‌کردم این رسم همه‌ی خانه‌هاست. تا این که یک‌بار دوستم گفت که پدر و مادرش و بچه‌ها سالی یک بار، سر سفره‌ی هفت‌سین، هم‌دیگر را می‌بوسند. من تعجب کرده بودم که وا، پس این‌ها چه‌ جوری سلام و خداحافظی می‌کنند؟ چه جوری به هم شب به خیر می‌گویند؟
از دی‌روز تا حالا هی به عکس نسرین ستوده و رضا خندان نگاه می‌کنم که توی دادگاه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند. هی حالم خوش می‌شود. یک چیزی به‌م می‌گوید که برای آدم‌هایی که این ‌جوری هم‌دیگر را بغل می‌کنند، تا صبح اتفاق بدی نمی‌افتد.

خرداد ۰۸، ۱۳۹۰

Internal Monologue - 7

گاهی زیادی دل‌نازک ام. از هر حرف و اشاره‌ای می‌رنجم. یک شوخی معمولی پیش پا افتاده می‌شود خنجر توی قلبم. آن قدر معمولی و پیش پا افتاده که حتی نمی‌توانم در برابرش از خودم دفاع کنم. چند دقیقه بعد گوینده فراموش می‌کند و من هم‌این جور رنجیده می‌مانم. می‌دانم که قصد بدی نداشته؛ اما این دانستن، رنجشم را کم نمی‌کند. متنفر ام از وقت‌هایی که این‌جور دل‌نازک ام و هیچ چیز تسکینم نمی‌دهد. 

خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes

از محل کارم تا خانه، پیاده نزدیک دو ساعت راه است. عصرها اگر عجله‌ای نداشته باشم و کفش‌هام هم راحت باشند، پیاده برمی‌گردم. حالا یاد گرفته‌ام که کدام کوچه‌ها خلوت‌تر اند، کدام سمت خیابان‌ها بیش‌تر سایه دارد و توی ویترین کدام مغازه‌ها می‌شود خرده‌ریزهای هیجان‌انگیز بامزه پیدا کرد. دوست دارم این دو ساعت پیاده‌روی بعد از کار روزانه را. یک جوری انگار مال خودم است. خوش‌خوشان راه می‌افتم توی خیابان. گاهی کتابی، نانی، میوه‌ای،‌ سبزی‌ای هم می‌خرم. سر شب که می‌پیچم توی کوچه‌ی خودمان، همه چیز انگار هم‌آنی است که باید باشد. این را دوست دارم. این «انگار» را که فقط یک انگار است، اما هست. 

خرداد ۰۳، ۱۳۹۰

که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول

...یک توان‌مندی عجیب و غریب دیگری هم که در خودم کشف کرده‌ام، این است که می‌توانم هم‌این جور بی‌وقفه و بی‌دلیل گریه کنم. پیش‌ترها این‌ جوری نبود. پیش‌ترها یعنی توی بیست و پنج سالگی مثلا. گریه می‌کردم چون یک چیزی‌م بود، چون «یک» جای دنیا غلط بود. الان چند روز گریه می‌کنم، چون همه چیز گریه‌‌دار به نظرم می‌رسد. وقتی می‌گویم همه چیز، منظورم همه چیز است. توت‌های روی زمین ریخته‌ی خیابان جم حتی. دی‌روز به هم‌کارم می‌گفتم که معلوم است اسرائیل برگشتن به مرزهای 1967 را قبول نمی‌کند. هم‌کارم پرسید که حالا چرا داری گریه می‌کنی خب؟ دست کشیدم به صورتم و راستی راستی تر بود. 
هیچ توضیحی برای این‌ جور روزهام ندارم. گریه می‌کنم چون هوا، هوای گریه است. چون گریه گاهی تنها زبانی است که بلد ام. 

اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۰

که یاد آب به‌جز تشنگی نیافزاید

موقع برگشتن پیچیدم توی خروجی اشتباهی. آخرش رسیدم به خیابانی که مدرسه‌ی کلاس اولم توش بود. زیاد آن طرف‌ها را یادم نیست. چند ماهی که از مدرسه رفتنم گذشت، موشک‌باران مدرسه‌ها را تعطیل کرد، بعدش هم از آن محله کوچ کردیم. توی خلوتی آخر شب گشتم توی خیابان تا شاید مدرسه را پیدا کنم. نبود. شاید بزرگ‌راه جدید درست از روی مدرسه‌ رد شده باشد. شاید هم ساختمان‌های دیگر جایش را گرفته‌اند. ماشین را پارک کردم کنار خیابان. شب اردیبهشت بود و می‌شد که حالم خوش باشد. نبود. بعد از شام که داشتم ظرف‌ها را می‌شستم، زن‌عمو بغلم کرد و گفت «آدم سگ بشه،‌ مادر نشه». مثلا یک جوری که عمو نشنود. شنیده بود ولی. گفت «پدرم نشه». قلبم تیر کشیده بود برای هر دو. نمی‌دانم این جور وقت‌ها باید چه‌کار کنم. وقتی آدم‌هایی که دوستشان دارم، از درد به خودشان می‌پیچند و تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که ظرف‌های شام را تمیز بشویم و شبکه‌های ماه‌واره را طبق سلیقه‌شان مرتب کنم. 
آخر شب، کنار خیابان، توی ماشین فکر کردم که کاش پیش‌شان مانده بودم. با این همه می‌دانم که ماندنم هم فایده‌ای نداشت. یک خالیِ بزرگ توی آن خانه هست که پر کردنش کار من نیست و این قلبم را توی چرخ‌گوشت می‌اندازد.