فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

حتى على الريح لا أستطيع الفكاك من الأبجدية

زیادی به جزئیات گیر می‌دهم. یک کتاب دارم توی کتاب‌خانه‌ام که بعد از چند سال هنوز خوانده نشده. چرا؟ چون هم‌آن وقتی که هدیه‌اش گرفتم و بازش کردم، اولین جمله‌ای که به چشمم خورد این بود: «این یک رسوایی برای خانواده‌ی ما می‌باشد». کتاب را نگه داشته‌ام چون از آدم عزیزی بوده، ولی هزار سال دیگر هم که بگذرد،‌ هم‌این جور نخوانده می‌ماند. نمی‌توانم کتابی را بخوانم که یک جایی‌ش هم‌چو جمله‌ای نوشته. 
ام‌شب کسی داشت ماجرایی را تعریف می‌کرد. با حرکت‌های قشنگ دست. بقیه‌ی مهمان‌ها را ول کرده بودم و روی مبل خیره مانده بودم به دست‌های بی‌نظیرش. بعد یک‌باره گفت که فلانی با فلانی «طرح دوستی ریخت». ذهنم ماجرا و دست‌ها را رها کرد و گیر داد به «طرح دوستی». کاری‌ش نمی‌شد کرد دیگر. 
رفتم توی آش‌پزخانه و به میزبان کمک کردم. دست‌کم کسی توی آش‌پزخانه طرح دوستی نمی‌ریخت. 

۲ نظر: