اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

To land this kamikaze romance safely

لیوان چای به دست، فلیکر را باز کرده بودم و هی F5 را می‌زدم که ببینم آدم‌های هر گوشه‌ی دنیا چه‌طوری به هم سلام می‌کنند. این جور بعدازظهر جمعه‌ای بود. بعد خانم کریمی تلفن کرد که بپرسد توی فریزر جای خالی داریم؟ داشتیم. آمد و چند بسته ماهیِ جنوبش را امانت گذاشت توی فریزر ما، چون فریزرشان کوچک است و جا ندارد و مردها همه بی‌فکر اند و وقتی چیزی می‌خرند، خروار خروار می‌خرند و فکر نمی‌کنند که آدم باید این‌ها را کجای زار و زندگی‌اش بگذارد. من سر تکان می‌دادم که یعنی بله، بله، درست می‌گویی. چون به نظرم خانم کریمی توی آن لحظه به آدمی احتیاج داشت که سرش را تکان بدهد و مطمئنش کند درست می‌گوید. بعد خانم کریمی گفت که وای، چه لاغر شده‌ام و ترقوه‌ام زده بیرون و پای چشم‌هام گود افتاده و این جور حرف‌ها. لابد به نظرش من هم توی آن لحظه به آدمی احتیاج داشتم که به‌م بگوید لاغر شده‌ام. ازش پرسیدم که عجله دارد برگردد پایین؟ نداشت. آقای کریمی «مثل خرس» خوابیده بود. گفتم تنها هستم و خوب می‌شود اگر بماند که با هم عصرانه بخوریم. نشستیم و نان و پنیر و سبزی و گردو خوردیم و وراجی کردیم. گفت که ریشه‌ی موهام درآمده و این بار اگر خواستم موهام را رنگ کنم، می‌توانم بروم پیش او. من هم گفتم که اگر خواست کیک بپزد، می‌تواند از فر ما استفاده کند، چون فر خانم کریمی خیلی وقت است که خراب شده و خانم کریمی مجبور است هر بار کلی با فر کلنجار برود و آخرش هم کیک چنگی به دل نمی‌زند. او هم گفت که اگر بخواهم، عصرها می‌توانم بروم توی حیاطشان یک هوایی بخورم. گفتم که عصرها معمولا خانه نیستم. گفت به هر حال، یک روزهایی آدم توی خانه مانده و دلش گرفته و دارد می‌ترکد. گفتم بله، بله، همیشه این جور روزهایی هستند و این از آن چیزهایی است که کاریش نمی‌شود کرد. 
هنوز هم اسم کوچکش را نمی‌دانم ولی.  

فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

حتى على الريح لا أستطيع الفكاك من الأبجدية

زیادی به جزئیات گیر می‌دهم. یک کتاب دارم توی کتاب‌خانه‌ام که بعد از چند سال هنوز خوانده نشده. چرا؟ چون هم‌آن وقتی که هدیه‌اش گرفتم و بازش کردم، اولین جمله‌ای که به چشمم خورد این بود: «این یک رسوایی برای خانواده‌ی ما می‌باشد». کتاب را نگه داشته‌ام چون از آدم عزیزی بوده، ولی هزار سال دیگر هم که بگذرد،‌ هم‌این جور نخوانده می‌ماند. نمی‌توانم کتابی را بخوانم که یک جایی‌ش هم‌چو جمله‌ای نوشته. 
ام‌شب کسی داشت ماجرایی را تعریف می‌کرد. با حرکت‌های قشنگ دست. بقیه‌ی مهمان‌ها را ول کرده بودم و روی مبل خیره مانده بودم به دست‌های بی‌نظیرش. بعد یک‌باره گفت که فلانی با فلانی «طرح دوستی ریخت». ذهنم ماجرا و دست‌ها را رها کرد و گیر داد به «طرح دوستی». کاری‌ش نمی‌شد کرد دیگر. 
رفتم توی آش‌پزخانه و به میزبان کمک کردم. دست‌کم کسی توی آش‌پزخانه طرح دوستی نمی‌ریخت.