فروردین ۱۱، ۱۳۹۰

Like those who curse their luck in too many places

فریده خانم ایستاده بود روبه‌روم. ظرف کوچک رنگ توی دستش. از فکرم گذشت که اگر اول روی ابروی راستم رنگ بگذارد، فلان می‌شود، اگر اول روی ابروی چپم رنگ بگذارد، بهمان. 
اول روی ابروی چپ رنگ گذاشت و بهمان شد که دوستش نداشتم. 
از ظهر تا حالا هی دارم به خودم دل‌داری می‌دهم که چه حرف‌ها، فال؟ آن هم فال رنگ مو؟ اصلا کی دیده؟ کی شنیده؟ چه حرف‌ها. عقلت کجا رفته؟
ولی بهمان دارد ته ته ته دلم را خالی می‌کند. عقلم هم رفته کشکش را بسابد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر