اسفند ۲۴، ۱۳۸۹

آه می‌دهد به بادم

سر شب بدو بدو برگشتم خانه که توی میدان جنگ چهارشنبه سوری اسیر نشوم. بوی باروت همه‌ی کوچه را پر کرده بود. ولو شده بودم روی مبل، کلوچه‌ی گردویی می‌خوردم و شبکه‌های تله‌ویزیون را بالا و پایین می‌کردم. یکی از mbcها یک فیلمی گذاشته بود که نه چیزی درباره‌اش شنیده بودم، نه دیده بودمش. بعدا که تمام شد و آمدم این‌جا ته و توی فیلم را درآوردم، دیدم اقتباسی بوده از یک نمایش‌نامه‌. نه که فکر کنید فیلم شاه‌کار بی‌بدیلی بود یا این‌جور چیزها. اما من هم‌این جوری نشسته بودم، کلوچه‌ی گردویی می‌خوردم و می‌فهمیدمش. مشت می‌زد به دنده‌هام. اصلا چه معنی داشت که این‌ جوری دردم بیاید از دیدنش؟ گناه داشتم خب. انصاف نیست آدم این‌ جور چیزها را بفهمد.
بعدش، آخرهای فیلم، بابا آمد و پرسید قصه‌اش چیست؟ رسیده بود به جایی که زن داشت می‌گفت Don't come... I won't be there.I'll be gone. گفتم که هیچی، از این قصه‌های عاشقانه است دیگر. بعد ازش پرسیدم که برای عید سوهان عسلی درست کنم؟ با بادوم هندی یا با کنجد؟ ازم پرسید که خوب‌ای؟ یه‌ حالی‌ای انگار. گفتم که خوب‌ام. بوی باروت‌اه لامصب. 
حالا دارم توی اینترنت می‌گردم دنبال متن نمایش‌نامه. یک زاری بزنم باش. از الان می‌دانم. 

۲ نظر:

  1. فیلم ساخته کی بود؟ ظاهرا از روی این نمایش نامه خیلی فیلم ساخته شده.

    پاسخحذف