فروردین ۱۱، ۱۳۹۰

Like those who curse their luck in too many places

فریده خانم ایستاده بود روبه‌روم. ظرف کوچک رنگ توی دستش. از فکرم گذشت که اگر اول روی ابروی راستم رنگ بگذارد، فلان می‌شود، اگر اول روی ابروی چپم رنگ بگذارد، بهمان. 
اول روی ابروی چپ رنگ گذاشت و بهمان شد که دوستش نداشتم. 
از ظهر تا حالا هی دارم به خودم دل‌داری می‌دهم که چه حرف‌ها، فال؟ آن هم فال رنگ مو؟ اصلا کی دیده؟ کی شنیده؟ چه حرف‌ها. عقلت کجا رفته؟
ولی بهمان دارد ته ته ته دلم را خالی می‌کند. عقلم هم رفته کشکش را بسابد. 

فروردین ۱۰، ۱۳۹۰

She felt herself everywhere; not here, here, here


رکورد قبلی‌ام 37250 بود. عزم راسخ داشتم که رکورد خودم را بشکنم. با خودم مسابقه گذاشته بودم. توی‌ اتوبوس و تاکسی، بعد از شام که خانوادگی ولو می‌شدیم جلوی تلویزیون، توی دست‌شویی. به‌تر از همه شب‌ها بود، درست قبل از خواب. وقتی چراغ را خاموش می‌کردم، تازه بازی جدی می‌شد. زل می‌زدم به گوی‌های رنگارنگ کوچولوی رقصان و عددهای ریز سمت چپ بالای صفحه‌ی نمایش که نشان می‌داد چند امتیاز گرفته‌ام. از سی‌هزار که بالاتر می‌رفتم یا وقتم که داشت تمام می‌شد، قلبم تند تند می‌زد. هیچ فکری توی سرم نبود. آن‌قدر ادامه می‌دادم تا هم‌آن‌جور گوشی به دست خوابم ببرد. تمام شب هم خواب گوی‌ها را می‌دیدم، نه هیچ چیز دیگر. بازی، غار امن من بود.
رکورد الانم 37400 است. می‌خزم زیر پتو و می‌خواهم به چیزی فکر نکنم. نمی‌توانم. همیشه یادم هست که دارم با خودم مسابقه می‌دهم. که حتی اگر این بار عددهای گوشه‌ی سمت چپ بالای صفحه از 37400 بالاتر بروند، مسابقه تمام نمی‌شود. همیشه یادم هست.  




پ.ن. عنوان از خانم دلووی، ویرجینیا وولف

اسفند ۲۴، ۱۳۸۹

آه می‌دهد به بادم

سر شب بدو بدو برگشتم خانه که توی میدان جنگ چهارشنبه سوری اسیر نشوم. بوی باروت همه‌ی کوچه را پر کرده بود. ولو شده بودم روی مبل، کلوچه‌ی گردویی می‌خوردم و شبکه‌های تله‌ویزیون را بالا و پایین می‌کردم. یکی از mbcها یک فیلمی گذاشته بود که نه چیزی درباره‌اش شنیده بودم، نه دیده بودمش. بعدا که تمام شد و آمدم این‌جا ته و توی فیلم را درآوردم، دیدم اقتباسی بوده از یک نمایش‌نامه‌. نه که فکر کنید فیلم شاه‌کار بی‌بدیلی بود یا این‌جور چیزها. اما من هم‌این جوری نشسته بودم، کلوچه‌ی گردویی می‌خوردم و می‌فهمیدمش. مشت می‌زد به دنده‌هام. اصلا چه معنی داشت که این‌ جوری دردم بیاید از دیدنش؟ گناه داشتم خب. انصاف نیست آدم این‌ جور چیزها را بفهمد.
بعدش، آخرهای فیلم، بابا آمد و پرسید قصه‌اش چیست؟ رسیده بود به جایی که زن داشت می‌گفت Don't come... I won't be there.I'll be gone. گفتم که هیچی، از این قصه‌های عاشقانه است دیگر. بعد ازش پرسیدم که برای عید سوهان عسلی درست کنم؟ با بادوم هندی یا با کنجد؟ ازم پرسید که خوب‌ای؟ یه‌ حالی‌ای انگار. گفتم که خوب‌ام. بوی باروت‌اه لامصب. 
حالا دارم توی اینترنت می‌گردم دنبال متن نمایش‌نامه. یک زاری بزنم باش. از الان می‌دانم.