بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

یک خنده و یک نگاه بس، تا کشته‌ی خود بدانیَم

پنج‌ماهه است. دقیق‌تر، پنج ماه و ده روز. دارم عکس‌هایی را که توی این مدت ازش گرفته‌ام، نگاه می‌کنم. یکی‌شان را خیلی دوست دارم. روی تخت است و آفتاب صورتش را روشن کرده. الان حوصله ندارم که دوربین را وصل کنم به کامپیوتر، اما شما هم‌این جور ندیده قبول کنید که عکس خیلی زیبایی است. آن قدر زیبا که من بعضی وقت‌ها وسط ترجمه یا موقع آش‌پزی می‌روم دوربین را برمی‌دارم و سیر نگاهش می‌کنم. 
ام‌شب توی بغلم گرفته بودمش. عاشق نرمه‌ی پشت گوشش هستم و موهاش و خنده‌های صدادارش و پشت دست‌هاش، و بوی خوبش البته. می‌گویند خیلی شبیه بچگی‌های من است. از آن حرف‌هایی است که شنیدنش خوش‌آیند است، این که این قدر زیبا و بی‌نقص بوده‌ام... 
ام‌شب توی بغلم گرفته بودمش، هی می‌خندید و دست‌های کوچکش را به گردنم می‌کشید و مجموعه‌ی تئوری‌هایم را در باب مزخرف بودن زندگی، نیست و نابود می‌کرد. هیچ‌ وقت نفهمیدم  نوزادها چه‌طور این قدر راحت می‌توانند دنیای آدم را زیر و رو کنند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر