بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

I get so lonely I could die

سعی می‌کند خوش‌حالم کند. حواسم هست. توی قوری چای یک تکه چوب دارچین می‌اندازد، می‌پرسد که دوست دارم با هم پیاده‌روی کنیم؟، موهام را می‌بافد، داستان همه‌ی سریال‌ها را برایم موبه‌مو تعریف می‌کند. سعی می‌کند یک جوری برم‌گرداند. به چی؟ نمی‌دانم. می‌‌پرسد چرا غم‌گین ام؟ چیزی شده؟ نه، چیزی نشده. می‌پرسد چرا نمی‌خوابم؟ می‌پرسد دوست دارم چند روزی برویم یک جای دیگر؟ هر جا، جز این‌جا؟ 
مردی هست که سال‌ها تمرین کرده عقب‌عقب بدود. این را چند هفته پیش توی تلویزیون دیدم، یا شاید جایی خواندم. یادم نیست. اهمیتی هم ندارد. به هر حال، مردی هست که سال‌ها تمرین کرده عقب‌عقب بدود. حالا شده استاد عقبکی دویدن. این غم‌گین‌ترین داستانی است که تا ام‌روز شنیده‌ام. 

۳ نظر:

  1. ما همه مان مدست هاست که استاد عقبکی رفتن شده ایم همه اش خوب خوب هایمان می گردند که قسمت های قشنگ خاطرات یا نکته ها بیرون بکشند و بعد آن آدممی بشوند که سال ها پیش باید می بودند ..

    پاسخحذف
  2. زنی هم هست که شاید برای همیشه روی صندلی عقب ماشینی جا مانده که راننده اش چشم هایش را توی آینه ی بالای سرش جا گذاشته! زن دارد لحظه به لحظه آب که نه جوهر می شود! غم غریبی دارد بفهمی کسی برای تبدیل شدن به آنچه که هستی سال ها تمرین کرده، آگاهانه! غم غریبی است!

    پاسخحذف