دی ۲۵، ۱۳۸۹

*Death was the glass; death was between us

زیاد به مرگ فکر می‌کنم. اولین رویارویی جدی‌ام با مرگ، توی بیست و سه سالگی اتفاق افتاد. قبل از آن مرگ یا به آدم‌های نه چندان نزدیک به خودم مربوط می‌شد یا اساسا کوچک‌تر از آن بودم که به مرگ فکر کنم. مرگ نغمه، آن قدر زیبا، آن قدر جوان، آن قدر بی‌نقص و آن قدر نزدیک به خودم، عجیب‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین تجربه‌‌ام از مرگ بود. ناباوری و بهت روزهای اول کم‌کم تمام شد. یک روز نشسته بودم توی هال و بعد ناگهان یادم آمد که نغمه، آخرین بار، روی مبل روبه‌رویم نشسته بود. به مبل نگاه می‌کردم و این که حالا کسی روی مبل ننشسته، مرگ نغمه را تبدیل به واقعیتی گریزناپذیر می‌کرد. 
بعد از نغمه، زیاد به مرگ فکر می‌کنم. بیش‌تر کنج‌کاو ام. دوست دارم بدانم تجربه‌ی مرگ چه شکلی است؟ تجربه‌ی خود مرگ، نه تجربه‌های نزدیک به مرگ. اصلا کسی چه می‌داند این تجربه‌ها به مرگ واقعی شبیه هستند یا نه، و اگر شبیه‌ اند، چه‌قدر؟ دوست دارم بدانم نغمه چی را تجربه کرد؟ به این فکر می‌کنم که دوست دارم خودم چه‌طور بمیرم؟ غرق شدن، سقوط و سوختن از همه چیز وحشت‌ناک‌تر به نظر می‌رسد. واقعیت این است که دوست ندارم بدنم بعد از مرگ، زشت باشد. منطقا نباید اهمیتی داشته باشد. وقتی که دیگر نیستی، زیبایی بدن چه اهمیتی دارد؟ اما ساعت‌ها به هم‌این فکر می‌کنم. مثلا، تمام ام‌روز. 



*. عنوان از A Haunted House ویرجینیا وولف

۳ نظر:

  1. I always see myself dying really fast in an accident or a little slower from an illness, and I want to be cremated after death with my ashes scattered doesn't matter where

    پاسخحذف
  2. من همیشه دوست دارم توی سقوط هواپیما بمیرم. می دونی چرا؟ اولنش که هیجان انگیزه. بعدش هم آدم تنها نیست. یعنی هر اتفاقی که داره می افته واسه یه عالمه آدم داره می افته.
    فک کن اگه توی تخت خواب افتاده باشی، همه عزیزات دور و برت باشن و بخوان بمونن و تو یک نفر مجبور باشی اونارو ترک کنی و تنهایی بمیری! خیلی سخته نیست؟

    پاسخحذف
  3. بدترین مرگی که شنیدم مرگ یه کوهنورد بود که بیشتر از هر کسی دماوند رو می شناخت، و تو دماوند گم شد. همیشه فکر می کنم چقدر اون آخر احساس می کرده بهش خیانت شده...

    پاسخحذف