بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

يكلّفني الحبّ ما لا أحبّ


یک. ناهار قیمه داشتم. از این قیمه‌های درست و حسابی خوش‌‌رنگ و بو هم شده بود. با این همه بوی کشک‌بادمجان هم‌سایه جوری هوسش را انداخته بود به جانم که دلم نخواست حتی یک قاشق قیمه بخورم. بعد دیدم که اغلب این‌ جوری ام. وقتی چیزی را می‌خواهم، جوری وحشیانه می‌خواهم که همه‌ی چیزهای دیگر را پس می‌زنم. نمی‌خواهمشان، نمی‌بینمشان. بد است؟ خوب است؟ ارزش‌گذاری چه غلطی می‌کند این وسط اصلا؟

دو. این‌هم‌آن‌ پنداری اذیتم می‌کند. دارم از ایران و مصر و تونس حرف می‌زنم و از چیزهای دیگر هم. اذیتم می‌کند، چون هیچ اینی، آن نیست.

سه. این نوشته این‌جا تمام می‌شود. نگارنده نمی‌داند چه‌طور باید ادامه دهد. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر