دی ۲۸، ۱۳۸۹

زمزمه‌ای بیار خوش

هدفون توی گوشم بود و چیزی از حرف‌های راننده نمی‌شنیدم. بعد هدفون را درآوردم و پرسیدم تا تخت‌طاووس هم می‌رود؟ گفت می‌رود. با صدایی که انگار بهشت. از آن صداهای خوش جاافتاده‌ی مردهای پنجاه شصت‌ ساله. تازه خوب نگاهش کردم. موهای سفید، سبیل پرپشت عموبپژن‌وار، ته‌ریش خاکستری. فکر کردم که خودش می‌داند چه صدای خوشی دارد؟ خودش حواسش هست؟ کسی به‌ش گفته تا حالا؟  بی‌رحمی است اگر نگفته باشد. توی این پنجاه شصت سال کسی به‌ش گفته «یه‌کم دیگه حرف بزن»؟ کسی به‌ش‌ گفته «یه چیزی بگو دلم وا شه»؟

۱ نظر: