دی ۲۴، ۱۳۸۹

دل نهادم به صبوری

یک. هم‌این چند روزی که نوشتن توی oh life را شروع کرده‌ام، فهمیده‌ام که وقتی به انگلیسی درباره‌ی خودم می‌نویسم، به واقعیت نزدیک‌تر ام. به فارسی که درباره‌ی خودم می‌نویسم، کلمه‌ها تند و تند پشت سر هم ردیف می‌شوند. بعدتر که می‌خوانم، به نظرم می‌رسد که اگر آن کلمه را به جای این یکی می‌گذاشتم، به خود واقعی‌ام نزدیک‌تر بود. بدتر از آن تشبیه‌ها و استعاره‌های دست‌وپاگیر و مندرس اند. به انگلیسی که می‌نویسم، مجبور ام بیش‌تر به کلمه‌ها فکر کنم. وقتی می‌نویسم grief، منظورم دقیقا هم‌این grief است، نه sadness يا sorrow يا هر چیز دیگری. دلیل دیگرش هم احتمالا این است که انگلیسی‌ها را کسی نمی‌خواند. فکر می‌کنم توی وبلاگ مخفیه هم وضع فارسی نوشتنم از این‌جا به‌تر است، چون هی حذف نمی‌کنم. می‌نویسم و تمام. 

دو. آش‌پزی حالم را خوب می‌کند. ظهر که بعد از گریه‌هام، بوی برنج پیچیده بود توی خانه و داشتم میگوها را تفت می‌دادم، مطمئن شدم. آن لحظه‌ای که غذا را می‌چشم و از مزه‌اش خوشم می‌آید، دختری توی دلم می‌رقصد. از ام‌روز ظهر، برنامه‌ام برای زندگی این است که یا بروم یک جایی توی لبنان، ترجیحا جبیل، آش‌پزی کنم یا بروم پراگ، بچه بسازم (سلام نسیم راهبه). انگیزه‌ی دیگری برای رفتن ندارم. دست‌کم الان ندارم. 

سه. احتیاج دارم بنویسم. یک‌ جور وراجی مکتوب. 

۲ نظر:

  1. همین هفته ی پیش بود که عین دیوونه ها زیر دوش شروع کردم به حرف زدن با خودم به انگلیسی و دیدم که واقعان بعضی وقتا دقیق تر میشه صفات و حالات!

    پاسخحذف
  2. :) دوسِت دارم همین! و خوشحالم که برگشتم و می بینم هستی. یکی از قشنگ ترین بهانه های خوشبختی امروز من بودن تو بود:)

    پاسخحذف