دی ۱۶، ۱۳۸۹

بين حلمي و بين إسمه كان موتي بطيئاً...

ایستاده بودم منتظر تاکسی و فکر می‌کردم چه عجیب است که هم‌این الان، همه با هم، گریه نمی‌کنیم. چه‌طور تاب می‌آوریم؟ به چی چنگ زده‌ایم که این جوری مانده‌ایم روی آب؟ چرا تسلیم نمی‌شوم؟ این روزها که میل به گریه در من از همیشه بیش‌تر است، چرا تسلیم نمی‌شوم؟ چرا مثل آن دختری که چند سال پیش دیدم، نرسیده به میدان ولی‌عصر، نمی‌نشینم توی پیاده‌رو و گریه نمی‌کنم؟ چرا می‌جنگم با خودم؟ چرا دی‌شب که شعر می‌خواندم و گریه‌ام گرفت، کتاب را بستم؟ چند روز است گریه نکرده‌ام؟ چند روز است؟ طبیعی‌تر، غریزی‌تر و حتی - چه مضحک است که این‌جا پای منطق را وسط می‌کشم ـ منطقی‌تر نیست که گریه کنم؟ وحشیانه، بی‌وقفه، بی‌امان؟ 
تاکسی گیرم نیامد. پیاده برگشتم. گریه هم نکردم. 

۱ نظر:

  1. گریه کردن دلیل می‌خواهد؛ شاید به‌تر است بگویم دلیلی می‌خواهد که جلوی چشمان‌مان باشد و ما ببینم‌ش. خُب همه نمی‌توانند همه‌ی چیزهایی را ببینند، نمی‌توانند به همه چیز فکر کنند.

    پاسخحذف