دی ۱۱، ۱۳۸۹

از اون ماه که گم شد توی مرداب

می‌نشستیم روی چمن‌ها یا کنار سکوی روبه‌روی‌ آمفی‌تئاتر و ساعت‌ها حرف می‌زدیم. با آن آدم واقعا می‌شد حرف زد، می‌شد شنید. لازم نبود وانمود کنی. می‌شد صرفا بیست ساله بود، در مطلق‌ترین شکل ممکن. با آن آدم می‌شد قدم زد، سر کلاس پچ‌پچ کرد، به زمین و زمان خندید، کتاب خواند.  
حالا گاهی ای‌میل می‌زند. من ای‌میل‌هایش را تند تند می‌خوانم و دلم می‌خواهد ردی از آن آدم پیدا کنم. از آن آدمی که خشک‌مغز نبود، حکم نمی‌داد، مهربانی و هم‌دلی بلد بود، کلمه‌هاش زخم نمی‌زدند، از آن آدمی که صبور بود، که فکر می‌کرد. توی جمله‌ها می‌گردم و پیداش نمی‌کنم. نفرت و اشتیاقِ انتقام و میل به له کردن، جای همه‌ی آن‌ها را گرفته. می‌فهمم. گیر کرده‌ایم لای چرخ‌دنده‌های بزرگ آهنی و هر کداممان یک‌ جور دست و پا می‌زنیم. ولی هنوز گاهی توی خیالم می‌ایستم روبه‌روش، صورتش را می‌گیرم توی دست‌هام و به‌ش می‌گویم: حیف شدی. حیف شدی دختر. حیف شدیم.  

۱ نظر:

  1. من هم گاهی دلم برای خودی که نیستم تنگ می شود! گاهی گمان می کنم روزی بوده ام! نمی دانم شاید امید اینکه می توانم روزی باشم را پیش آن روزی بوده ام جا گذاشته ام! نمی دانم!
    دارم چرت می گویم؟! می دانم:)

    پاسخحذف