دی ۲۳، ۱۳۸۹

And my kingdom turns to sand and falls into the sea

مغشوش. کلمه‌اش باید هم‌این باشد. به هم ریخته‌ ام. کتاب، از یک‌ جایی هم‌آن اوایل فصل دوم جلوتر نمی‌رود. بعد از ده کلمه ذهنم دیگر مال خودم نیست. هیچ چیز مال خودم نیست انگار. مثل آبی که از لای انگشت‌هات بچکد روی زمین. چه‌جوری یاد گرفتم این‌ها را پنهان کنم؟ چه‌‌جوری ام‌شب نشستم کنار مهمان‌ها و درباره‌ی هزار چیز بی‌ربط به خودم حرف زدم؟ چه‌طور صدام نلرزید پشت تلفن؟ چه‌طور بعدش قهوه درست کردم و به فالم خندیدم؟ چه‌طور دارم نمی‌میرم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر