دی ۳۰، ۱۳۸۹

All kinds of everything remind me of you

گاهی خیال می‌کنم که به‌تر ام، که می‌شود امیدوار بود به التیام. بعد یک اتفاق کوچک، چیزی که فکرش را هم نمی‌‌شود کرد، دنیام را زیر و رو می‌کند. مثل ام‌روز عصر که توی‌ باش‌گاه، آن سلکشن بی‌ربط و احمقانه‌‌‌ی مژگان‌ساخته رسید به شهره و «من از تن تو طرد‌ ام». نزدیک بود وسط سوپرِ اسکات و ددلیفت، بنشینم و گریه کنم. گاهی ویرانی هم‌این قدر هم‌سایه است. 

۱ نظر:

  1. سر به هوا در اين خيابان ميروم
    شايد در راهم چاله هاي فراوان باشد
    شايد پاهاي من در اين چاله ها گم شود
    خانه ي كسي را در اين خيابان نميدانم
    كساني را كه در اين خيابان مي شناختم
    مرده اند
    يا جلاي وطن كرده ند.
    سر به هوا ميروم
    ميروم
    نه اميد دارم ستايش عابران را
    نه گمان دارم كسي مرا به خانه ش دعوت كند
    تا فنجان چاي گرمي تعارفم كند.
    در خيابان تنها ميمانم
    كه سپيده از راه برسد
    رسيد
    خوب
    ديگر چه ميخواهم انجام دهم.
    ا.احمدي
    امروز كه يادت بودم .

    پاسخحذف