بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

يكلّفني الحبّ ما لا أحبّ


یک. ناهار قیمه داشتم. از این قیمه‌های درست و حسابی خوش‌‌رنگ و بو هم شده بود. با این همه بوی کشک‌بادمجان هم‌سایه جوری هوسش را انداخته بود به جانم که دلم نخواست حتی یک قاشق قیمه بخورم. بعد دیدم که اغلب این‌ جوری ام. وقتی چیزی را می‌خواهم، جوری وحشیانه می‌خواهم که همه‌ی چیزهای دیگر را پس می‌زنم. نمی‌خواهمشان، نمی‌بینمشان. بد است؟ خوب است؟ ارزش‌گذاری چه غلطی می‌کند این وسط اصلا؟

دو. این‌هم‌آن‌ پنداری اذیتم می‌کند. دارم از ایران و مصر و تونس حرف می‌زنم و از چیزهای دیگر هم. اذیتم می‌کند، چون هیچ اینی، آن نیست.

سه. این نوشته این‌جا تمام می‌شود. نگارنده نمی‌داند چه‌طور باید ادامه دهد. 


بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

I get so lonely I could die

سعی می‌کند خوش‌حالم کند. حواسم هست. توی قوری چای یک تکه چوب دارچین می‌اندازد، می‌پرسد که دوست دارم با هم پیاده‌روی کنیم؟، موهام را می‌بافد، داستان همه‌ی سریال‌ها را برایم موبه‌مو تعریف می‌کند. سعی می‌کند یک جوری برم‌گرداند. به چی؟ نمی‌دانم. می‌‌پرسد چرا غم‌گین ام؟ چیزی شده؟ نه، چیزی نشده. می‌پرسد چرا نمی‌خوابم؟ می‌پرسد دوست دارم چند روزی برویم یک جای دیگر؟ هر جا، جز این‌جا؟ 
مردی هست که سال‌ها تمرین کرده عقب‌عقب بدود. این را چند هفته پیش توی تلویزیون دیدم، یا شاید جایی خواندم. یادم نیست. اهمیتی هم ندارد. به هر حال، مردی هست که سال‌ها تمرین کرده عقب‌عقب بدود. حالا شده استاد عقبکی دویدن. این غم‌گین‌ترین داستانی است که تا ام‌روز شنیده‌ام. 

بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

I turn to water, like a teardrop in your palm

دارم طفره می‌روم. از همه چیز. از رویارویی با حفره‌ی بزرگ توی قلبم. دارم حرف نمی‌زنم ازش و طفره می‌روم. روز تعطیل بی‌برنامه‌ی یله‌ای است و می‌خواهم هم‌این جور یله بگذرد. نمی‌خواهم چیزی بگویم. نمی‌خواهم به دیگران حالم را توضیح بدهم. شاید بروم برای ناهار لوبیاپلو بپزم، یا دستی به سر و روی فلیکر خاک‌گرفته‌ام بکشم، یا بروم سراغ یکی از کتاب‌های نیم‌خوانده و کلمه‌ها را با ولع قورت بدهم. شاید چند خط ترجمه کنم. شاید بروم توی وبسایت الجزیره و ته و توی این The Palestine Papers را دربیاورم. شاید یکی از آن دست‌بندهای رنگی‌رنگی بسازم برای خودم. شاید بخوابم و خواب ببینم حتی. 
دارم طفره می‌روم. 

بهمن ۰۴، ۱۳۸۹

آخر دل آدمی نه از روست...


یک بار، هزار سال پیش لابد، داشتیم درباره‌ی نظریه‌پرداز کله‌گنده‌‌ای حرف می‌زدیم. چیزی که خوب یادم مانده، حالت لب‌هاش بود وقتی که اسم نظریه‌پرداز کله‌گنده را گفت. رک و راست حرفی نزد، ولی از حالت لب‌هاش، آن حرکت ظریف گوشه‌ی لب بالا، فهمیدم که حرف‌های طرف به نظرش چرند محض است. 
ام‌روز داشتم چیزی می‌خواندم و رسیدم به اسم آن نظریه‌پرداز. 
آخ که خاطره‌ی آن حرکت ظریف لب‌هاش... خاطره‌ی هزار سال پیش لابد.

دی ۳۰، ۱۳۸۹

All kinds of everything remind me of you

گاهی خیال می‌کنم که به‌تر ام، که می‌شود امیدوار بود به التیام. بعد یک اتفاق کوچک، چیزی که فکرش را هم نمی‌‌شود کرد، دنیام را زیر و رو می‌کند. مثل ام‌روز عصر که توی‌ باش‌گاه، آن سلکشن بی‌ربط و احمقانه‌‌‌ی مژگان‌ساخته رسید به شهره و «من از تن تو طرد‌ ام». نزدیک بود وسط سوپرِ اسکات و ددلیفت، بنشینم و گریه کنم. گاهی ویرانی هم‌این قدر هم‌سایه است. 

دی ۲۸، ۱۳۸۹

زمزمه‌ای بیار خوش

هدفون توی گوشم بود و چیزی از حرف‌های راننده نمی‌شنیدم. بعد هدفون را درآوردم و پرسیدم تا تخت‌طاووس هم می‌رود؟ گفت می‌رود. با صدایی که انگار بهشت. از آن صداهای خوش جاافتاده‌ی مردهای پنجاه شصت‌ ساله. تازه خوب نگاهش کردم. موهای سفید، سبیل پرپشت عموبپژن‌وار، ته‌ریش خاکستری. فکر کردم که خودش می‌داند چه صدای خوشی دارد؟ خودش حواسش هست؟ کسی به‌ش گفته تا حالا؟  بی‌رحمی است اگر نگفته باشد. توی این پنجاه شصت سال کسی به‌ش گفته «یه‌کم دیگه حرف بزن»؟ کسی به‌ش‌ گفته «یه چیزی بگو دلم وا شه»؟

دی ۲۵، ۱۳۸۹

*Death was the glass; death was between us

زیاد به مرگ فکر می‌کنم. اولین رویارویی جدی‌ام با مرگ، توی بیست و سه سالگی اتفاق افتاد. قبل از آن مرگ یا به آدم‌های نه چندان نزدیک به خودم مربوط می‌شد یا اساسا کوچک‌تر از آن بودم که به مرگ فکر کنم. مرگ نغمه، آن قدر زیبا، آن قدر جوان، آن قدر بی‌نقص و آن قدر نزدیک به خودم، عجیب‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین تجربه‌‌ام از مرگ بود. ناباوری و بهت روزهای اول کم‌کم تمام شد. یک روز نشسته بودم توی هال و بعد ناگهان یادم آمد که نغمه، آخرین بار، روی مبل روبه‌رویم نشسته بود. به مبل نگاه می‌کردم و این که حالا کسی روی مبل ننشسته، مرگ نغمه را تبدیل به واقعیتی گریزناپذیر می‌کرد. 
بعد از نغمه، زیاد به مرگ فکر می‌کنم. بیش‌تر کنج‌کاو ام. دوست دارم بدانم تجربه‌ی مرگ چه شکلی است؟ تجربه‌ی خود مرگ، نه تجربه‌های نزدیک به مرگ. اصلا کسی چه می‌داند این تجربه‌ها به مرگ واقعی شبیه هستند یا نه، و اگر شبیه‌ اند، چه‌قدر؟ دوست دارم بدانم نغمه چی را تجربه کرد؟ به این فکر می‌کنم که دوست دارم خودم چه‌طور بمیرم؟ غرق شدن، سقوط و سوختن از همه چیز وحشت‌ناک‌تر به نظر می‌رسد. واقعیت این است که دوست ندارم بدنم بعد از مرگ، زشت باشد. منطقا نباید اهمیتی داشته باشد. وقتی که دیگر نیستی، زیبایی بدن چه اهمیتی دارد؟ اما ساعت‌ها به هم‌این فکر می‌کنم. مثلا، تمام ام‌روز. 



*. عنوان از A Haunted House ویرجینیا وولف

دی ۲۴، ۱۳۸۹

دل نهادم به صبوری

یک. هم‌این چند روزی که نوشتن توی oh life را شروع کرده‌ام، فهمیده‌ام که وقتی به انگلیسی درباره‌ی خودم می‌نویسم، به واقعیت نزدیک‌تر ام. به فارسی که درباره‌ی خودم می‌نویسم، کلمه‌ها تند و تند پشت سر هم ردیف می‌شوند. بعدتر که می‌خوانم، به نظرم می‌رسد که اگر آن کلمه را به جای این یکی می‌گذاشتم، به خود واقعی‌ام نزدیک‌تر بود. بدتر از آن تشبیه‌ها و استعاره‌های دست‌وپاگیر و مندرس اند. به انگلیسی که می‌نویسم، مجبور ام بیش‌تر به کلمه‌ها فکر کنم. وقتی می‌نویسم grief، منظورم دقیقا هم‌این grief است، نه sadness يا sorrow يا هر چیز دیگری. دلیل دیگرش هم احتمالا این است که انگلیسی‌ها را کسی نمی‌خواند. فکر می‌کنم توی وبلاگ مخفیه هم وضع فارسی نوشتنم از این‌جا به‌تر است، چون هی حذف نمی‌کنم. می‌نویسم و تمام. 

دو. آش‌پزی حالم را خوب می‌کند. ظهر که بعد از گریه‌هام، بوی برنج پیچیده بود توی خانه و داشتم میگوها را تفت می‌دادم، مطمئن شدم. آن لحظه‌ای که غذا را می‌چشم و از مزه‌اش خوشم می‌آید، دختری توی دلم می‌رقصد. از ام‌روز ظهر، برنامه‌ام برای زندگی این است که یا بروم یک جایی توی لبنان، ترجیحا جبیل، آش‌پزی کنم یا بروم پراگ، بچه بسازم (سلام نسیم راهبه). انگیزه‌ی دیگری برای رفتن ندارم. دست‌کم الان ندارم. 

سه. احتیاج دارم بنویسم. یک‌ جور وراجی مکتوب. 

دی ۲۳، ۱۳۸۹

And my kingdom turns to sand and falls into the sea

مغشوش. کلمه‌اش باید هم‌این باشد. به هم ریخته‌ ام. کتاب، از یک‌ جایی هم‌آن اوایل فصل دوم جلوتر نمی‌رود. بعد از ده کلمه ذهنم دیگر مال خودم نیست. هیچ چیز مال خودم نیست انگار. مثل آبی که از لای انگشت‌هات بچکد روی زمین. چه‌جوری یاد گرفتم این‌ها را پنهان کنم؟ چه‌‌جوری ام‌شب نشستم کنار مهمان‌ها و درباره‌ی هزار چیز بی‌ربط به خودم حرف زدم؟ چه‌طور صدام نلرزید پشت تلفن؟ چه‌طور بعدش قهوه درست کردم و به فالم خندیدم؟ چه‌طور دارم نمی‌میرم؟

دی ۱۶، ۱۳۸۹

بين حلمي و بين إسمه كان موتي بطيئاً...

ایستاده بودم منتظر تاکسی و فکر می‌کردم چه عجیب است که هم‌این الان، همه با هم، گریه نمی‌کنیم. چه‌طور تاب می‌آوریم؟ به چی چنگ زده‌ایم که این جوری مانده‌ایم روی آب؟ چرا تسلیم نمی‌شوم؟ این روزها که میل به گریه در من از همیشه بیش‌تر است، چرا تسلیم نمی‌شوم؟ چرا مثل آن دختری که چند سال پیش دیدم، نرسیده به میدان ولی‌عصر، نمی‌نشینم توی پیاده‌رو و گریه نمی‌کنم؟ چرا می‌جنگم با خودم؟ چرا دی‌شب که شعر می‌خواندم و گریه‌ام گرفت، کتاب را بستم؟ چند روز است گریه نکرده‌ام؟ چند روز است؟ طبیعی‌تر، غریزی‌تر و حتی - چه مضحک است که این‌جا پای منطق را وسط می‌کشم ـ منطقی‌تر نیست که گریه کنم؟ وحشیانه، بی‌وقفه، بی‌امان؟ 
تاکسی گیرم نیامد. پیاده برگشتم. گریه هم نکردم. 

دی ۱۱، ۱۳۸۹

از اون ماه که گم شد توی مرداب

می‌نشستیم روی چمن‌ها یا کنار سکوی روبه‌روی‌ آمفی‌تئاتر و ساعت‌ها حرف می‌زدیم. با آن آدم واقعا می‌شد حرف زد، می‌شد شنید. لازم نبود وانمود کنی. می‌شد صرفا بیست ساله بود، در مطلق‌ترین شکل ممکن. با آن آدم می‌شد قدم زد، سر کلاس پچ‌پچ کرد، به زمین و زمان خندید، کتاب خواند.  
حالا گاهی ای‌میل می‌زند. من ای‌میل‌هایش را تند تند می‌خوانم و دلم می‌خواهد ردی از آن آدم پیدا کنم. از آن آدمی که خشک‌مغز نبود، حکم نمی‌داد، مهربانی و هم‌دلی بلد بود، کلمه‌هاش زخم نمی‌زدند، از آن آدمی که صبور بود، که فکر می‌کرد. توی جمله‌ها می‌گردم و پیداش نمی‌کنم. نفرت و اشتیاقِ انتقام و میل به له کردن، جای همه‌ی آن‌ها را گرفته. می‌فهمم. گیر کرده‌ایم لای چرخ‌دنده‌های بزرگ آهنی و هر کداممان یک‌ جور دست و پا می‌زنیم. ولی هنوز گاهی توی خیالم می‌ایستم روبه‌روش، صورتش را می‌گیرم توی دست‌هام و به‌ش می‌گویم: حیف شدی. حیف شدی دختر. حیف شدیم.