مرداد ۲۴، ۱۳۹۰

Put your hands Inside my face and see that it's just you

از این دی‌وی‌دی‌فروش‌های کنار خیابان بود. توی گرمای بعدازظهر دی‌وی‌دی‌ها را چیده بود کنار پیاده‌رو و خودش نشسته بود توی سایه. از کنار دی‌وی‌دی‌ها که رد می‌شدم چشمم خورد به اسم یک فیلم. نایستادم. عجله داشتم که به جایی برسم و گرم بود و حوصله نداشتم. اما اسم فیلم، اسم لعنتی فیلم ماند یک جایی گوشه‌ی ذهنم. هر چیزی که توی این دو سال ازش گریخته‌ام، هر چیزی که از نوشتن درباره‌اش و حرف زدن ازش پرهیز کرده‌ام، توی هم‌آن سه کلمه‌ی روی کاور دی‌وی‌دی بود. آدم طفره می‌رود، شانه خالی می‌کند، بهانه می‌تراشد اما یک‌باره آن چیزی که همیشه ازش می‌گریخته، توی پیاده‌روی روبه‌روی تهران‌ کلینیک کوبیده می‌شود توی صورتش و این خیلی درد دارد. اسمی که دیگران می‌گذارند روی یک برش از زندگی آدم درد دارد، چرا که اغلب واقعیتی را به رخت می‌کشد که تو همیشه خواسته‌ای نبینی.
فردا می‌روم سراغ دی‌وی‌دی‌فروش دوباره. فیلم را می‌خرم. برمی‌گردم خانه. یک وقتی که تنهام و سر و صدایی نیست و همه‌چیز آرام است، فیلم را تماشا می‌کنم. و دلم می‌خواهد یک لحظه، فقط یک لحظه توی فیلم باشد که pause را بزنم، بروم پشت پنجره، و فکر کنم که چه خوب. آخرش کسی فهمید. آخرش کسی این تکه از من این دو سال را هم‌دلانه فهمید. بعدش؟ نمی‌دانم. 

مرداد ۰۹، ۱۳۹۰

نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن...

نشستم روبه‌روی رئیس و گفتم که چرا می‌خواهم استعفا بدهم. یک ساعتی حرف زد که قانعم کند بمانم. گفتم نمی‌توانم، زیادی خسته‌ و سرخورده ام. گفت لاغر شده‌ای دختر، پای چشم‌هات هم که گود افتاده. اصلا چه کار کرده‌ای با خودت؟ گفتم فقط خسته ام و می‌خواهم بروم. دست آخر گفت حالا که این قدر برای رفتن بی‌طاقت‌ ای، فقط چند وقتی بمان تا کسی را پیدا کنم که جای تو را بگیرد. قبول کردم. گفت کسی با قابلیت‌های تو سخت پیدا می‌شود. از هم‌این حرف‌هایی که وقتی می‌خواهند به غا بدهندت، می‌زنند. گفتم بالاخره پیدا می‌شود. بدی‌ش این است که خستگی را نمی‌شود به دیگران نشان داد. نمی‌شود گفت ببین، دارم توی این چرخ‌دنده‌های لعنتی له می‌شوم. نمی‌شود به‌شان نشان داد که شانه‌هات زیر وزن دنیا چه‌طوری خم شده‌اند. باید جمله‌ها را قطار کنی کنار هم. خواستم توضیح بدهم، صدام لرزید. دوست نداشتم جلوی چشم‌های رئیس گریه کنم. گفتم درباره‌اش بیش‌تر فکر می‌کنم و زدم بیرون. دلم می‌خواست با کسی حرف بزنم درباره‌اش. نشد. من ماندم و بغض. زود برگشتم خانه. نوبت من بود که شام درست کنم. 

مرداد ۰۳، ۱۳۹۰

You know, taken out of context I must seem so strange

چندتا سنجاق موی جدید دارم. آرایش‌گر شب عروسی بهنام توی موهام کاشتشان. از این سنجاق‌های سیاه بزرگ محکم. از آن شب به بعد موهام را صبح به صبح با چندتا از این سنجاق‌ها پشت سرم جمع می‌کنم. بعد شب‌ها، می‌نشینم روی صندلی، روبه‌روی آینه و یکی یکی از لابه‌لای موهام می‌کشمشان بیرون. مثل زن‌های توی فیلم‌های دوره‌ی ویکتوریا. این به‌ترین لحظه‌ی شب است. وقتی که سنجاق‌ها را می‌گذارم توی صندوق‌چه‌ی فلزی کوچک روی میز، موهام را پشت گوشم می‌اندازم و فکر می‌کنم که آخیش، روز تمام شد، بالاخره تمام شد، جانم را گرفت، اما تمام شد.

تیر ۳۱، ۱۳۹۰

فكيف نبكي على كأس كسرناه؟

صدام می‌زد «حبیبْتی». با هم‌این «ب» ساکن. فارسی خوب نمی‌دانست. من هم فرانسوی‌م افتضاح بود. حرف زدنمان بین انگلیسی و عربی نوسان می‌کرد، قر و قاطی (قاتی؟). «حبیبْتی» ولی عوض نمی‌شد. همیشه بود، حتی وسط جمله‌های انگلیسی. هر بار غنج می‌زد دلم از شنیدنش.
دی‌شب فدک به‌م گفت پدرش مرده. ام‌روز تلفن زدم که تسلیت بگویم. تا گوشی را برداشت و صدام را شناخت، گفت: «هلا، حبیبْتی...» دلم؟ انگار نه انگار. پاک همه‌چیز از یادش رفته. 

تیر ۲۸، ۱۳۹۰

حالم بد اه، دلم واسه تو لک زده، نون خامه‌ای دیده، باز ناخنک زده...

آدم است دیگر. یک جایی تا خرخره پر می‌شود. دیگر نمی‌تواند. بعدش فقط یک آدم خسته است. 
عصرها یک گردوفروش دوره‌گرد می‌آید زیر پنجره‌. جوری می‌گوید «گردو، گردو» که انگار در و دیوار هم‌راهش می‌نالند. «گردو» می‌شود یک روضه. تا حالا با صدای مردی که ضجه می‌زند «گردو، گردو» گریه کرده‌ای؟ من گریه کرده‌ام. هم‌این ام‌روز، نزدیک ساعت شش. کم آوردم و زدم بیرون. بعد آمدم خانه و مایه‌ی کتلت درست کردم. مایه‌ی کتلت برای این‌ جور روزها اختراع شده اصلا. پیازها را رنده کن. گریه کن. گریه کن. گریه کن. بقیه‌اش زیاد مهم نیست، تا وقتی که برسی به ورز دادن. بی‌چارگی‌ات را جمع کن سر انگشت‌هات و مایه را ورز بده، یک گلوله‌ی بزرگ ازش بساز، برش دار و بکوبش توی ظرف. ده بار، بیست بار، صد بار. آن قدر که نفست بالا نیاید دیگر. بعد روی ظرف را بپوشان و بنشین روی زمین سرد آش‌پزخانه و تکیه بده به دیوار. بعد خودت را محکم بغل کن، بگو: بمیرم الهی برات، خسته‌ ای، خسته ای.

تیر ۲۶، ۱۳۹۰

I'm stretched on your grave

جلوی تله‌ویزیون گیلاس می‌خوردم و تماشا می‌کردم که چه‌طور هویت جسد جزغاله‌شده‌ را شناسایی می‌کنند. گفت که چه‌طور می‌توانم هم‌چو چیز بی‌رحمانه‌ای را تماشا کنم و گیلاس بخورم؟ من چیزی نگفتم چون توی آن لحظه دلم می‌خواست صرفا دولپی گیلاس بخورم، پلیس‌های خوش‌تیپ و باهوش را دید بزنم و قلبم از هیجان تالاپ تالاپ بزند. بعد او هی ادامه داد. هی ادامه داد. آخرش گفتم هر چه باشد، این یک قصه است و آن جسد هرگز زنده نبوده، هرگز نخندیده، هرگز وقتی درست سر موقع رسیده به ایست‌گاه اتوبوس، ذوق نکرده. گفتم می‌دانی از چی پناه می‌برم به این جسد؟ از آن جسدی که توی آب‌های پشت سد ارومیه است و هنوز پیدا نشده و هجده‌ سال داشته و هزارتا نقشه توی سرش بوده. حالا یک جایی است توی آب‌های سیاه. از پل مدیریت پناه می‌برم به سی‌اس‌آی نیویورک. از آن مردی که مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد و پرسید که آیا می‌دانم چرا برای آدمی که هم‌سر یا پدر / مادرش مرده، کلمه داریم اما برای آدمی که بچه‌اش مرده، کلمه نداریم؟ چون تجربه‌ی مرگ فرزند خلاف روال طبیعت است. چون قرار نیست هیچ پدر و مادری مرگ بچه‌اش را ببیند. چون هیچ‌کس نباید مجبور شود بچه‌اش را دفن کند و برگردد توی خانه‌ی خالی خالی خالی.  و من توی سرم دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که معنی‌اش فرزندمرده باشد و پیدا نمی‌کردم. می‌خواستم چی را ثابت کنم؟ این که دیدن مرگ فرزند خیلی هم با روال طبیعت می‌خواند؟ 
بله. من می‌نشینم پای تله‌ویزیون، گیلاس می‌خورم و خوش‌حال می‌شوم که پلیس‌ها قاتل‌ها را دست‌گیر می‌کنند و سعی می‌کنم یادم برود که بچه‌ها هنوز از سوءتغذیه می‌میرند و خاک بر سر کل تمدن بشری کنند اگر حتی یک بچه از گرسنگی جان بدهد. من فقط دلم می‌خواهد پنجاه دقیقه بی‌چارگی دنیا را فراموش کنم و وقتی مادری آخر قصه وسط گریه می‌خندد و می‌گوید: He's coming home، باور کنم و این قدر عصبانی نباشم. 

تیر ۲۴، ۱۳۹۰

He couldn't see me, the sun was in his eyes

دارم کتاب می‌خوانم. صدای تقه‌ی جی‌تاک بلند می‌شود. اینویزیبل‌ ام و لابد قرار نیست باشم. سرک می‌کشم که ببینم کی صدام زده اصلا. نوشته: هستی؟ از ذهنم می‌گذرد که الان آن‌جا، آن ور دنیا، دم‌دمه‌های صبح است. نخوابید‌ه هنوز؟ خوابش نبرده؟ بعد نشسته پای کامپیوتر و فکر کرده شاید باشم و نوشته: هستی؟
این «هستی؟» را توی ذهنم با لحنی مستاصل می‌خوانم. «هستی؟»، خطاب به چراغ خاموش جی‌تاک کسی آن ور دنیا، به مثابه آخرین گلوله‌ای که به تنهایی‌ شب بی‌ خواب شلیک شده. این‌ها توی یک آن از سرم می‌گذرند. کتاب را می‌بندم و می‌نویسم: هستم. چون بلد نیستم وقتی کسی می‌پرسد «هستی؟» و هستم، ادای نبودن در بیاورم. 
می‌افتیم به وراجی. حرف می‌زنیم. تند تند. اما دیگر نه مثل آن وقت‌ها. انگار میانمان دره‌ای باریک، اما عمیق، دهان باز کرده. از روزمره حرف می‌زنیم، از آب و هوا، از آن کتاب‌فروشی، از این که آیا می‌شود توی شیرینی‌‌پزی به جای شکر قهوه‌ای از شکر معمولی استفاده کرد و آیا از فلانی و فلانی و فلانی خبر داریم؟ از این خط اما جلوتر نمی‌رویم. مثل مهمانی سرزده است که تا از پله‌ها بالا بیاید، دویده‌ام، در اتاق خواب را بسته‌ام، کوسن‌های روی مبل را مرتب کرده‌ام و لیوان چای نیم‌خورده را توی سینک گذاشته‌ام. بعد روبه‌روش نشسته‌ام و مواظب ام وقتی پا روی پا می‌اندازم، دامنم زیادی بالا نرود.
حالا دارد می‌پرسد این روزها چی می‌خوانم و من هم‌این طور که این‌ها را می‌نویسم، فکر می‌کنم که باید ناخن‌ انگشت بزرگ پای راستم را کوتاه کنم چون دی‌روز جورابم را سوراخ کرده بود. جوراب نوی بی‌چاره‌ام را. 

تیر ۱۴، ۱۳۹۰

You were the weather in my neighborhood

پارسال بود لابد؛ یک شب، هم‌این وقت‌ها. دنبال شعری می‌گشتم که فقط چند کلمه‌اش یادم مانده بود و در عوض رسیدم به Nearly a Valediction مریلین هکر که تا آن شب اسمش را هم نشنیده بودم و Nearly a Valediction مهلکه‌ام شد. از آن شب تا الان هزار بار خوانده‌امش و هر هزار بار توی هم‌آن چند خط اول به گریه افتاده‌ام. مهلکه‌ام را دوست دارم ولی. روی کاغذ، لای سال‌نامه‌ی توی کیفم همیشه هم‌راهم بوده. هی کاغذ از گریه خیس شده و عوضش کرده‌ام، اما همیشه بوده. یک بار هم خواستم ترجمه‌اش کنم. نشد. نتوانستم یعنی. از من خیلی قوی‌تر بود و هست هنوز. چند شب پیش فکر کردم اگر فقط یک بار بتوانم با صدای بلند و بی‌ هق‌هق بخوانمش، خلاص شده‌ام. 
ام‌شب که باز خواندمش، فهمیدم که نمی‌خواهم خلاص شوم. مهلکه‌ام را دوست دارم. 

تیر ۱۰، ۱۳۹۰

I can sing this song so blue that you will cry in spite of you

خسته ام. خیلی زیاد. از آن آدم‌هایی ام که اگر به کسی که دوستش دارم، بگویی بالای چشمت ابرو است، وحشی می‌شوم و ام‌شب یکی به برادرم هم‌این را گفته بود. چنگ و دندانی نشان دادم که بیا و ببین. حواسم بود که بی‌‌انصاف نباشم، اما رگ‌ گردنم بیرون زده بود. این خسته‌ام می‌کند. این زنی که یک‌باره از من بیرون می‌زند و خیلی با منِ همیشه فرق دارد. منِ همیشه آدم بی سر و صدایی است که ترجیح می‌دهد شب‌ها توی اتاقش کتاب بخواند و کاری به کار دنیا نداشته باشد. این گرگی که ظاهر می‌شود و حق طرف را کف دستش می‌گذارد، برای خودم هم غریبه است. با این همه انگار دست خودم نیست. دوست داشتن نصفه‌نیمه بلد نیستم. وقتی کسی را دوست دارم، به قصد کشت دوست دارم، انتحاری دوست دارم. جانی دپ بود که یک جا گفته بود اگر کسی به خانواده‌اش صدمه‌ای بزند، طرف را می‌خورد؟ هم‌آن. این‌جا به جانی دپ تأسی می‌کنم. 
اما می‌دانی؟ این خسته‌ام می‌کند. مهم نیست که ام‌روز چه گرگ خوبی بودم. الان یک زن سی ساله‌ی خسته‌ ام که دلش می‌خواهد چمدانش را ببندد، برود تا بیهقی، سوار اولین اتوبوس شود و به این زودی‌ها هم برنگردد؛ اما نمی‌تواند. چون شنبه باید دوتا کار را تحویل بدهد و یک‌شنبه کوفت و دوشنبه درد و برو تا جمعه‌ی بعد که عروسی بهنام است و باید حتما این‌جا باشد و بعدش هم لابد هم‌این بساط. الان یک زن سی ساله‌ی خیلی خسته‌ ام که دلش می‌خواهد بلد بود به آدم‌هایی که دوستشان دارد، بگوید «نه،‌ الان نه...» و بخوابد. این‌ها البته تا صبح از یادم می‌روند و بیدار که بشوم، برای صبحانه پن‌کیک درست می‌کنم و می‌خندم و می‌خندانم، اما الان یک زن سی ساله‌ی خسته‌ ام که چمدان خالی‌اش حالا حالاها توی انباری خاک می‌خورد. و این قصه‌ی خیلی غم‌گینی است. 



تیر ۰۵، ۱۳۹۰

I could hold you for a million years


قبل از زنگ ساعت بیدار شدم. شش و یازده دقیقه. زود بود هنوز. از لای در دیدم که توی هال قدم می‌زند. فکر کردم که چه خوب، با هم صبحانه می‌خوریم. هم‌آن جور، توی تخت، گفتم: سلام. آمد دم در اتاق. گفت: بیدار شدی؟ گفتم: نه، خواب ام و سلام می‌کنم. آمد و نشست روی لبه‌ی تخت. یک جوری که مثل همیشه نبود. نشستم. گفتم: خوب ای؟ گفت که چی شده. مغزم هنوز بیدار نشده بود. گفتم: چی؟ تکرار کرد. تازه فهمیدم. بغلش کردم محکم. گفتم: غصه نخوری ها. فدای سرت. گفت: غصه نمی‌خورم. باورم نشد. نشستنش، حرف زدنش، خمیدگی گردنش حتی غصه‌دار بود. محکم‌تر بغلش کردم. گفت: هنوز به مامانت نگفتم. خواب بود، نخواستم بیدارش کنم. گفتم: بعدا به‌ش می‌گیم. بلند شد. گفت: باید برم. گفتم: بیا ببوسمت. خم‌ شد. دست‌هام را حلقه کردم دور گردنش. گفتم: غصه نخور. بوسیدمش.
رفت. از اتاق آمدم بیرون. کفش‌های پیاده‌روی‌ش دم در بود. فکر کردم که آخ، آخر شب برگشته، دیده ما خواب ایم. دلش نیامده بیدارمان کند. دراز کشیده. پهلو به پهلو شده. خوابش نبرده. بلند شده. کفش‌های پیاده‌روی‌ش را برداشته. تا پارک قدم زده. بعد برگشته. ما خواب بوده‌ایم هنوز. دلش می‌خواسته با یکی حرف بزند و ما خواب بوده‌ایم هنوز. بعد هی قدم زده توی هال. هی قدم زده توی هال. دلم مچاله شد برای آن چند ساعت که بار دنیا روی شانه‌هاش بوده و ما خواب بوده‌ایم. دلم هزار پاره شد. از عصر هی بوسیدمش و لودگی کردم و خندیدیم و هنوز دلم هزار پاره است برای آن چند ساعت.

تیر ۰۳، ۱۳۹۰

There is a panther stalks me down, one day I’ll have my death of him

خواب دیدم یک در میان ما فاصله است. فقط یک در و می‌دانستم در را که باز کنم می‌بینم یک گلوله توی مغز خودش خالی کرده و خونش پاشیده روی دیوار. می‌دانستم و با این همه می‌خواستم در را باز کنم. با تمام وجود می‌خواستم در را باز کنم و ببینم. مردی، خیلی پر زورتر از من، راهم را می‌بست. بازویم را می‌کشید و از در دورم می‌کرد. وحشی شده بودم. منصفانه نبود که خودش را کشته باشد. منصفانه نبود، وقتی من این‌ جور دوستش داشتم، خودش را کشته باشد. می‌خواستم در را باز کنم و به‌ش بگویم که منصفانه نبود. می‌دویدم سمت در، مرد پرزور دستم را می‌کشید و پرتم می‌کرد روی زمین. باز بلند می‌شدم. باز می‌دویدم سمت در. منصفانه نبود که خونش پاشیده باشد روی دیوار و این وحشی‌ام می‌کرد. باز مرد دستم را می‌کشید و پرتم می‌کرد روی زمین. درد می‌پیچید توی تنم. باز بلند می‌شدم. بار آخر مرد پرتم کرد روی زمین و نشست روی شکمم. گفت که نباید در را باز کنم. نباید ببینم. آن سمت در چیز قشنگی نبود. آن سمت در آدمی نبود که این جور دوستش داشتم. آن سمت در خون بود فقط. گفت که نباید در را باز کنم. داد می‌زدم. مهم نبود که چیز قشنگی پشت در نیست. مهم نبود. آدمی که دوستش داشتم خودش را آن سمت این در کشته بود و من باید می‌دیدم. حق داشتم که ببینم. داد می‌زدم حق دارم که ببینم. زورم به‌ش نمی‌رسید. لگد می‌زدم به هوا، مشت می‌زدم توی سینه‌اش، و زورم به‌ش نمی‌رسید... 
بیدار که شدم، صبح بود. هنوز تمام تنم درد می‌کند. انگار که مرد نشسته روی شکمم و نمی‌گذارد آن در لعنتی را باز کنم. زورم به‌ش نمی‌رسد. یک چیزی می‌خوانم درباره‌ی تاثیرپذیری سیاست‌های پلیسی و کیفری بریتانیا از جریان‌های نولیبرال و نومحافظه‌کار بعد از دوره‌ی تاچر، و این درد دارد بی‌چاره‌ام می‌کند. 

خرداد ۲۷، ۱۳۹۰

نارنجکی که توی گلویم نشسته است

دم غروب، هم‌آن وقتی که یک نفر قلب آدم را می‌گیرد توی مشتش و فشار می‌دهد، زنگ در را زدند. دوتا بچه بودند که گفتند نذری آورده‌اند و لطفا بروم پایین، نذری بگیرم. توی یخ‌چال سه تا کیت‌کت داشتیم. کیت‌کت‌ها را برداشتم و رفتم پایین. دخترک هفت‌ هشت ساله بود و پسرک که دورتر ایستاده بود، پنج شش ساله. با صورت‌های قشنگ، خیلی قشنگ. ظرف شله‌زرد را گرفتم و کیت‌کت‌ها را دادم به دخترک. گفت که دوتا هستند و خواست یکی از کیت‌کت‌ها را پس بدهد. گفتم تقسیمش کنند. خندید. گفت ممنون عزیزم. دلم می‌خواست محکم بغلش کنم و این‌قدر ببوسمش تا دلم آرام بگیرد. دست هم را گرفتند و رفتند. برگشتم بالا، ظرف شله‌زرد توی دستم، دلم پیش آن دوتا صورت کوچولو. 

And the language obscene, an engine, an engine, chuffing me off like a Jew

از عصر می‌خواهم چیزی بنویسم. نمی‌توانم ولی. دست‌کم الان نمی‌توانم. انگار وقتی می‌نویسم، مبتذل و کلیشه‌ای می‌شود. دلم نمی‌خواهد تصویرش خراب شود. دلم نمی‌خواهد بعدا فکر کنم این، آن نبود. وسواس به خرج می‌دهم. می‌نویسم و پاک می‌کنم. با کلمه‌ها کشتی می‌گیرم. این که نمی‌توانم حرفم را بزنم،‌ این که بلد نیستم حرفم را بزنم، عصبانی‌ام می‌کند. مثل بچه‌ای که مادرش را گم کرده و این طرف‌ها کسی زبانش را نمی‌فهمد. خسته و مستاصل می‌شوم و فکر می‌کنم دیگر هرگز نمی‌توانم بنویسم. 

خرداد ۲۵، ۱۳۹۰

You see the stars are moving so slowly, but still the earth is moving so fast

زود شام می‌خوریم. گاهی زودتر از تاریک شدن هوا حتی. میز را با هم جمع می‌کنیم. باقی‌مانده‌ها را توی ظرف‌های کوچک دردار می‌ریزیم و می‌گذاریم توی یخ‌چال. ظرف‌های کثیف را می‌گذاریم توی سینک. دوست دارم بعدش توی آش‌پزخانه تنها باشم. دل و دماغ که داشته باشم، یک آهنگ سرخوشانه هم می‌گذارم. می‌ایستم جلوی سینک، می‌افتم به جان ظرف‌ها: اول از همه لیوان‌ها، بعد قاشق‌ها، چنگال‌ها، بشقاب‌ها و بعد از همه قابلمه و ماهی‌تابه. آخر سر هم خود سینک. سینک همیشه باید برق بزند. بعد اجاق گاز را تمیز می‌کنم. اجاق گاز را اگر هر بار بعد از آش‌پزی تمیز نکنی، تبدیل می‌شود به بزرگ‌ترین مصیبت خانه‌داری. اجاق گاز که تمیز شد، نوبت سطح روی کابینت‌ها و پیش‌خوان است، کف آش‌پزخانه هم باید تمیز شود. بعدش اگر به دور و برم نگاه کنم همه‌چیز برق می‌زند. بوی تمیزی توی هواست. آخرین مرحله‌ی این مناسک پر کردن کتری است. کتری را پر می‌کنم و می‌گذارم روی اجاق گاز تا هر وقت بخواهم چای دم کنم، کتری آماده باشد. حالا رسیده‌ام به به‌‌ترین لحظه‌. قبل از بیرون آمدن از آش‌پزخانه برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم: ردیف ظرف‌های شسته‌شده و مرتب چیده‌شده‌ی توی سبد، سفیدی کف آش‌پزخانه، سینک و اجاق گازی که برق می‌زند و کتری که آرام و منتظر روی اجاق گاز نشسته. این خیالم را راحت می‌کند. جور خوبی که دوستش دارم. جور خوبی که دلم می‌خواهد چنگ بزنم به‌ش و نگه دارمش. می‌دانم یک روز دلم برای هم‌این لحظه‌ی کوچولوی امن تنگ می‌شود.

خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

نفس دیگه نفس نیست...

... بعد وسط حرف‌هاش گفت: It's the death by a thousand paper cuts. من فکر کردم که آخ، هم‌این است. هم‌این است لعنتی. هم‌این است و می‌شد به جای همه‌ی آن کلمه‌ها و جمله‌های بی‌فایده، این را بگویم و تمام. 

خرداد ۲۲، ۱۳۹۰

سرد، تلخ، زهر


پشت چراغ قرمز طولانی مانده بودیم. در اعماق کیفم دنبال گوشی می‌گشتم که اس‌ام‌اس بزنم چند دقیقه دیر می‌رسم. گوینده‌ی خبر رادیو با صدایی یک‌نواخت می‌خواند: «...شمار قربانيان انفجار دو بمب در پيشاور به 34 كشته و 95 زخمی رسید. انفجار دوم زمانی روی داد که مردم و نیروهای امدادی مشغول کمک به قربانیان انفجار اول بودند. منابع بیمارستانی از وخامت حال تعدادی از زخمی‌ها و احتمال افزایش تعداد قربانیان خبر داده‌اند. هنوز هيچ گروهی مسؤوليت اين انفجارها را برعهده نگرفته است...».
متن خبر را الان با کمک حافظه‌ام نوشتم، اما با تقریب خوبی مطمئن‌ام که جمله‌ها چیزی شبیه هم‌این بوده‌اند. چند کلمه کم‌تر یا بیش‌تر، اما هم‌این قدر سرد، خسته‌کننده و از فرط تکرار، بی‌معنا. احتمالا بعد از هر انفجار، کسی در تحریریه عددهای جدید را جانشین عددهای قدیمی می‌کند و بعد گوینده با هم‌آن صدای تکراری و کرخت خبر را می‌خواند. تعداد کشته‌ها که کمی بیش‌تر شود، گوینده هیجان بیش‌تری به صدایش می‌دهد. می‌توانم تصور کنم که می‌گوید «دست‌کم صد کشته»، «دویست و هفتاد نفر» (الف هفتاد را بیش‌تر می‌کشد. گوینده این مهارت را دارد که الف هفتاد را جوری بکشد که من بفهمم خیلی زیاد است و سرم را به نشانه‌ی تاسف تکان بدهم.)، «بیش از شصت تن». چیزهایی شبیه این.
پشت چراغ قرمز طولانی دنبال گوشی می‌گشتم و فکر می‌کردم که لحن گوینده‌های خبر، لحن ترس‌ناکی است. گاهی ترس‌ناک‌تر از خود خبر.  

خرداد ۲۱، ۱۳۹۰

Then they showed me a world, where I could be so dependable, clinical, intellectual, cynical

همیشه فکر می‌کنی خیلی مانده. خیلی وقت داری. اصلا کو تا آن وقت؟ بعد یک روز صبح می‌بینی داری به خاطر آخرین قبض گاز حرص می‌خوری، فکر جلسه‌ی احمقانه‌ی بعد از ظهر راحتت نمی‌گذارد و دومین چای هم سرد شده.

خرداد ۲۰، ۱۳۹۰

و نم يا حبيبي، عليك ضفائر شعري، عليك السلام...

یک‌باره انگار غصه‌ی دنیا می‌نشیند توی دلم. بغضم می‌ترکد و دیگر کاری ازم ساخته نیست. شعر می‌خواندم. با صدای بلند. بعضی شعرها را به نظرم باید با صدای بلند خواند. بعد یک جایی‌ش صدا لرزید. بی طاقت شد. صدا صدای من نبود. یکی دیگر داشت می‌خواند. انگار که دو نفر باشیم. او بخواند، محزون، بریده‌ بریده، بی‌ امید. من گریه کنم، وحشی، بی‌ امان، تسلی‌ناپذیر. 

از یادداشت‌های عصر جمعه‌ای که خالی بود، بدجور خالی بود...

داشتم چیزی می‌خواندم درباره‌ی جرم‌شناسی. این منظم‌ترین سرگرمی‌ای است که توی چند سال گذشته داشته‌ام. دوستش دارم چون چیزهایی درباره‌ی دنیا و آدم‌ها به‌ت می‌گوید که دیگران معمولا درباره‌شان سکوت می‌کنند. زیاد هم این نظر کارشناسانه را شنیده‌ام که جرم‌شناسی هم شد سرگرمی؟ چون جرم‌شناسی می‌خوانی، غم‌گین ای. آن اوایل جوابم این بود که شاید چون غم‌گین ام، جرم‌شناسی می‌‌خوانم. الان دیگر توضیح نمی‌دهم. 
خلاصه که داشتم چیزی می‌خواندم درباره‌ی جرم‌شناسی. یک چیزهایی هم به ذهنم می‌رسید که تندتند می‌نوشتم توی حاشیه‌ی سفید کنار صفحه. بعد فکر کردم که یک وقتی هم شروع می‌کنم به گرافولوژی خواندن. خط‌شناسی؟ هم‌آن. واقعا فکر می‌کنم که دست‌خط‌، آدم‌‌ را لو می‌دهد. مثلا؟ مثلا دست‌خط ندا که الف‌هایش را تاب می‌دهد. نه از این تاب‌های متداول. یک‌جوری که انگار الف دارد می‌رقصد. شکیراطور. به نظرم هم‌چو الفی فقط می‌تواند توی دست‌خط کسی مثل ندا دیده شود، چون خودش هم آدم تاب‌داری است. من دست‌خط‌های زیادی تاب‌دار را دوست ندارم. فونت‌های زیادی تاب‌دار را هم. دم دست‌ترین‌شان هم هم‌این تاهوما. با فونت تاهوما بنویسید «نی»، اندازه‌اش را هم از 12 بزرگ‌تر کنید. خم زاید بین «ن» و «ی» را می‌بینید؟ این خم می‌تواند مرا بکشد.

خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

I haven’t the heart to destroy this

دی‌شب توی گودرگردی رسیدم به این عکس جرجیا اُکیف و آلفرد استیگلیتز (اشتیگلیتز؟). عکس که سال 1929 گرفته شده، الان توی یکی از کتاب‌خانه‌های دانش‌گاه ییل نگه‌داری می‌شود.


جرجیا، ده سال بعد، یک روز با دست‌خطی شتاب‌زده زیر عکس نوشته: 
I have destroyed 300 prints to-day. And much more literature. I haven’t the heart to destroy this. Give it to Taos. To that part that no one can ever see : Georgia!
نمی‌دانم دقیقا چه چیز باعث شده جرجیا سال 1939 این جور یادداشتی زیر عکس بنویسد. تا جایی که می‌دانم جرجیا تا 1946، سال مرگ آلفرد، با او زندگی کرد. راستش نخواستم هم که تاریخ این دو نفر را زیر و رو کنم که بفهمم سال 1939 واقعا چه اتفاقی افتاده. اهمیتی ندارد. با این همه از لحظه‌ای که یادداشت را خوانده‌ام، به I haven't the heart فکر می‌کنم. متعارف‌تر این بود که بنویسد I don't have the heart. شاید جرجیا عادت داشته به جای don't have بگوید haven't. با آن چیزی که به عنوان انگلیسیِ «درست» می‌شناسیم، فرق می‌کند اما خیلی هم مهجور و غریب نیست. با این همه ذهنم هی با این  I haven’t the heart to destroy this بازی می‌کند. جرجیا را تصور می‌کنم که بعد از یک روز ویران‌گری، خسته نشسته، به این عکس نگاه کرده و زورش به این یکی نرسیده. نه، این یکی از اراده‌ی جرجیا قوی‌تر بوده. قلمش را برداشته و هول‌هولکی چیزی نوشته:  I haven’t the heart to destroy this. یک چیزی توی عمق وجودش ترسیده. شتاب داشته که عکس را از خودش دور کند، پیش از آن که دوباره میل ویران‌گری بیدار شود. نخواسته وقت تلف کند. یک چیزی، ته ته قلب جرجیا، ترجیح داده به جای don't have بنویسد haven't، بعد عکس را بگذارد توی پاکت و از او دورش کند. جرجیا نوشته  I haven’t the heart to destroy this چون نوشتن  I don't have the heart to destroy this وقت‌گیرتر بوده. به اندازه‌ی نوشتن دو حرف d و o وقت‌گیرتر بوده و جرجیا حتی این قدر هم خطر نکرده. جرجیا عکس را از دیو ویران‌گرِ درون خودش نجات داده. 
آخ، جرجیا، جرجیا، دلش را نداشتی این یکی را هم ویران کنی. من هم ندارم. 

خرداد ۱۵، ۱۳۹۰

ملال


عصر گه آخر چند روز تعطیلی است. ملال توی هواست این‌ جور وقت‌ها. فایده‌ای هم ندارد هر قدر که باش بجنگی. یک جایی بالاخره یقه‌ات را می‌گیرد و کله‌ات را می‌کوبد به دیوار. ظهر موقع آش‌پزی دستم را سوزاندم. همیشه یک جای سوختگی روی یکی از دست‌هام هست. این یکی که خوب می‌شود، یکی دیگر از راه می‌رسد. اسم این یکی را که تازه ام‌روز به دنیا آمده، گذاشته‌ام لقمان حکیم. البته لقمان صداش می‌کنم. خسته می‌شوم که هی بگویم لقمان حکیم. نگاه حکیمانه‌ای به زندگی دارد و فکر می‌کنم این چند وقتی که روی دستم جا خوش کرده، با هم خوب کنار بیاییم. 
تمام بعد از ظهر مثل یک کتلت توی تخت از این رو به آن رو شدم. حالا دو طرفم حسابی سرخ و برشته شده. آیا این خرداد است؟ این از مرداد هم گرم‌تر است لامصب و من جان ندارم. مامان رفته استخر. بابا ولو شده روی مبل، به کمک جناب گوگل دارد به هر جایی که توی عمرش سفر کرده، سر می‌زند. از مشهد خودمان شروع کرد و الان توی پاریس می‌گردد. یک سری هم به واتیکان زد و اشاره‌ای هم به «قدیس بُق‌بُق» کرد. قدیس بُق‌بُق هر شخصیت مذهبی‌ای است که بابا حوصله نداشته باشد اسمش را کامل بگوید. من هم الان حال ندارم سوال کنم که کدام قدیس بُق‌بُق را می‌گوید. از هم‌این تریبون سلام خدا بر همه‌ی قدیس  بُق‌بُق‌های جهان باد. خدا را شکر پاش به میلان نرسیده هنوز. به محض این که برسد به میلان، خاطره‌ی آن دختری را تعریف می‌کند که سی چهل سال پیش توی سینمایی توی میلان دیده و موهاش این‌قدر بلند بوده که وقتی خواسته روی صندلی بنشیند، موهاش را جمع کرده که زیرش گیر نکند. هزار بار این قصه را شنیده‌ام لابد. هزار و یکمین بارش را نمی‌توانم. نه ام‌روز، نه توی هم‌چو عصر ملال‌زده‌ای. 

خرداد ۱۴، ۱۳۹۰

Of the world, as it exists, it is impossible to be enough afraid

یک مشت جمله توی سرم وول می‌زنند. به پر و پای هم می‌پیچند. گره می‌خورند. می‌ترسم از این غوغای توی سرم. غوغا همیشه ادامه دارد. حتی وقتی آرام دارم لب‌خند می‌زنم به آدمی که روبه‌روم نشسته. غوغا ادامه دارد و من انگار روی خط آهن دراز کشیده‌ام. یکی توی سرم تکرار می‌کند The normal is abolished. توی «موج‌ها»ی وولف، این را نویل وقتی منتظر پرسیوال است، می‌گوید. The normal is abolished. احساسم این است و روی خط آهن دراز کشیده‌ام. روال عادی را فراموش کرده‌ام. روال عادی‌ای وجود ندارد. ضرب‌آهنگ یک‌نواخت روزها هم‌آن است که بود، اما یک چیزی فرق کرده. یک چیزی سنگینی می‌کند، سایه می‌اندازد، چگال می‌شود. شهر خلوت است. ساعت‌ها پیاده می‌روم. تصمیمم را گرفته‌ام. این را ام‌روز، بطری آب‌معدنی به دست، سرخ‌شده از گرما، توی یک خیابان دراز که تمامی نداشت، دانستم. دو هفته‌ی دیگر سی‌ساله می‌شوم و تصمیمم را گرفته‌ام. پشیمان نیستم. روی خط آهن دراز کشیده‌ام. 

خرداد ۱۲، ۱۳۹۰

I felt a funeral in my brain

پری خانم زن‌دایی مادرم بود. تا هم‌این دو سه سال پیش که از سرطان ریه مرد. دو ویژگی مهم داشت: هرگز سیگار از دستش نمی‌افتاد و مرثیه‌خوانی بی‌هم‌تا بود. وقتی کسی توی قبیله‌ی مادری می‌مرد، عزاداری واقعی از آن وقتی شروع می‌شد که پری خانم از راه می‌رسید. ساکن اصفهان بود و معمولا تا به تهران برسد، چند ساعتی از مرگ گذشته بود. صاحب‌عزا ضجه‌هایش را زده بود، هق‌هق کرده بود، به سکسکه افتاده بود، نفسش گرفته بود، بستگان دورتر توانسته بودند کمی آرامش کنند، یک لیوان آب را جرعه‌جرعه به خوردش بدهند و ببرندش توی اتاقی خلوت‌تر که کمی دراز بکشد.
درست هم‌این وقت‌ها بود که پری خانم از راه می‌رسید. با آن جثه‌ی کوچک و آن صدای بم سیگارزده. از سر کوچه شیون می‌زد که مثلا «ای وای مادر...». صاحب‌عزا که صدای پری خانم را می‌شنید، با صدای بلند گریه می‌کرد، داد می‌زد. فک‌وفامیل که تازه اشکشان خشک شده بود و داشتند درباره‌ی جزئیاتی مثل حلوا و خرما و زمان مراسم تشییع بحث می‌کردند، دوباره داغشان تازه می‌شد. زن‌ها روسری‌هایشان را می‌کشیدند روی صورت‌هایشان، شانه‌های مردها از گریه بالا و پایین می‌رفت، بچه‌ها از دیدن گریه‌ی بزرگ‌ترها وحشت می‌کردند و می‌زدند زیر گریه. تا پری‌ خانم پا بگذارد توی خانه، محشر کبرایی شده بود. و این تازه اولش بود.
پری‌ خانم خودش را می‌انداخت روی زمین، محکم توی صورتش می‌کوبید، جوان‌ترها می‌دویدند، زیر پر و بالش را می‌گرفتند و می‌بردندش بالای مجلس، پیش خانواده‌ی صاحب‌عزا. پری خانم و خانواده‌ی صاحب‌عزا هم‌دیگر را محکم بغل می‌کردند و یک ساعتی ضجه می‌زدند، تا این که بالاخره کسی می‌توانست آرامشان کند. پری خانم صاحب‌عزا را رها می‌کرد، تکیه می‌داد به پشتی و زیر لب دم می‌گرفت. صاحب‌عزا هم که دیگر جانی نداشت، نرم‌نرم اشک می‌ریخت. ماجرا این‌جا تمام نمی‌شد. کمی که می‌گذشت و پری خانم به نظرش می‌رسید که مجلس از شور افتاده، چند دقیقه‌ای چشم می‌بست. بعد یک‌باره چشم‌ باز می‌کرد و با صدای بمش تعریف می‌کرد که هم‌این الان که از شدت خستگی راه و بی‌رمقی چند لحظه خوابش برده بوده، خواب مرحوم را دیده. مرحوم معمولا لباس سفیدی پوشیده بود و توی باغ سرسبز و زیبایی قدم می‌زد. لب‌خند قشنگی هم داشت که دنیا را روشن می‌کرد. بعد هم‌این طور که از پری خانم دور می‌شد، سر می‌چرخاند و از پری خانم می‌خواست که مثلا به دختر کوچکش بگوید خیلی بی‌تابی نکند و صبور باشد یا به پسر وسطی بگوید بیش‌تر برایش قرآن بخواند. طبعا دختر کوچک یا پسر وسطی با شنیدن این حرف زار می‌زد و مجلس دوباره گرم می‌شد.
این چرخه تا وقتی که پری خانم تهران بود، تکرار می‌شد. اصرار هم داشت که تا مراسم هفت پیش خانواده‌ی صاحب‌عزا بماند و وقتی بالاخره هفت روز کذایی می‌گذشت و کسی می‌توانست راضی‌اش کند که برگردد اصفهان، رمقی برای خانواده‌ی داغ‌دار نمانده و چند نفر گذارشان به بیمارستان افتاده بود. کار به جایی رسید که بزرگ‌ترهای فامیل به پری خانم گفتند قبل از این که از سر کوچه آن ضجه‌ی معروف «ای وای مادر...» را سر دهد، یک جوری آدم‌های توی خانه را از آمدنش خبردار کند. این بود که در آخرین سال‌های عمر پربرکتش، وقتی سر کوچه‌ی خانه‌ی صاحب‌عزا می‌رسید، یکی از جوان‌های فامیل را که توی کوچه بود، می‌فرستاد که پیغام بدهد پری خانم در راه است. زن‌ها دست‌پاچه چند لیوان آب‌قند درست می‌کردند، قرص‌های زیرزبانی را دم دست می‌گذاشتند و آماده‌ی شروع مراسم مرثیه‌خوانی می‌شدند. چند دقیقه بعد پری خانم ضجه می‌زد.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ که بگویم بعضی واکنش‌های این روزها بدجور پری خانم وار به نظرم می‌رسند. می‌فهمم که داغ‌دیده‌ ایم. قلبم گاهی از غصه و خشم مثل نارنجی است که پوستش را می‌کنند. استخوان‌های صورتم از بغض درد می‌کنند. اما رفتار پری خانم وار را نمی‌فهمم. نمی‌دانم که چه کار باید کرد یا چه کار می‌شود کرد. این قدر می‌دانم که مرثیه‌خوانی، ضجه‌زنی، شبیه‌سازی‌های تاریخی و پررنگ کردن وجه تراژیک ماجرا درمان درد ما نیست. عزت‌الله سحابی را تنها از نوشته‌ها و گفته‌هایش می‌شناسم اما چند باری بخت دیدن هاله سحابی را داشتم و رفتار خردمندانه، صبورانه و مسئولانه‌اش، آن هم در شرایطی جنون‌زده، به یادم مانده است. دیدن بعضی واکنش‌های این روزها جای خالی خلق و خوی سحابی‌ها را بیش‌تر به رخم می‌کشد و این برای من از یادآوری مرگشان هم دردناک‌تر است. 

خرداد ۱۱، ۱۳۹۰

They've been sentenced to death by the blues

گاهی کلمه‌ها بی‌ فایده می‌شوند. دست‌کم برای من. دلم می‌خواهد ساکت بمانم، بی هیچ کلمه‌ای. دلم ـ بی‌ رحمانه ـ می‌خواهد آدم‌های دور و برم هم ساکت بمانند. تاب هیچ صدایی را ندارم. می‌فهمم آدم‌هایی را که دوست دارند داد بزنند، روضه بخوانند، شیون کنند، حرف بزنند، توضیح بخواهند، یقه‌ی دنیا را بگیرند، اما گاهی تاب شنیدن و گفتن ندارم. خسته ام و دلم می‌خواهد خفه شوم، دنیا خفه شود و بنشینیم بی‌ حرف، بی‌ کلمه، بی‌ صدا گریه کنیم. جایی باید باشد که به آدم‌های ساکت پناه بدهد. برویم آن‌جا، بی هیچ حرفی. مچاله بشویم توی تنمان. بی‌ صدا بمانیم. چند ساعت. چند روز. چند سال. شاید تمام عمر. و هیچ‌ کس هیچ‌ چیز نگوید. هیچ‌. 

خرداد ۰۹، ۱۳۹۰

خورشید زلف‌نارنجی، کی آفتاب خواهی کرد؟

بابا زیاد سفر می‌کرد. روز برگشتنش که می‌رسید مامان، من و برادره را می‌برد مهرآباد. خیره می‌شدیم به درهای شیشه‌ای زشت تا وقتی که بابا را از دور می‌دیدیم و دست تکان می‌دادیم. بعد بابا می‌آمد بیرون و ما، هرسه با هم، می‌دویدیم طرفش. بابا من و برادره را بغل می‌کرد، می‌بوسید، می‌گذاشت روی زمین و بعد مامان را محکم بغل می‌کرد و می‌بوسید. این قشنگ‌ترین تصویر کودکی من است. مامان و بابایی که جلوی چشم همه توی فرودگاه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند. ما هنوز هم این‌ جوری ایم. زیاد هم‌دیگر را بغل می‌کنیم. توی خانه، توی خیابان. هر بار که خداحافظی یا سلام می‌کنیم. بچه که بودم، مامان می‌گفت اگر موقع شب به خیر گفتن هم‌دیگر را بغل کنیم، تا صبح هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. فکر می‌کردم این رسم همه‌ی خانه‌هاست. تا این که یک‌بار دوستم گفت که پدر و مادرش و بچه‌ها سالی یک بار، سر سفره‌ی هفت‌سین، هم‌دیگر را می‌بوسند. من تعجب کرده بودم که وا، پس این‌ها چه‌ جوری سلام و خداحافظی می‌کنند؟ چه جوری به هم شب به خیر می‌گویند؟
از دی‌روز تا حالا هی به عکس نسرین ستوده و رضا خندان نگاه می‌کنم که توی دادگاه هم‌دیگر را بغل کرده‌اند. هی حالم خوش می‌شود. یک چیزی به‌م می‌گوید که برای آدم‌هایی که این ‌جوری هم‌دیگر را بغل می‌کنند، تا صبح اتفاق بدی نمی‌افتد.

خرداد ۰۸، ۱۳۹۰

Internal Monologue - 7

گاهی زیادی دل‌نازک ام. از هر حرف و اشاره‌ای می‌رنجم. یک شوخی معمولی پیش پا افتاده می‌شود خنجر توی قلبم. آن قدر معمولی و پیش پا افتاده که حتی نمی‌توانم در برابرش از خودم دفاع کنم. چند دقیقه بعد گوینده فراموش می‌کند و من هم‌این جور رنجیده می‌مانم. می‌دانم که قصد بدی نداشته؛ اما این دانستن، رنجشم را کم نمی‌کند. متنفر ام از وقت‌هایی که این‌جور دل‌نازک ام و هیچ چیز تسکینم نمی‌دهد. 

خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes

از محل کارم تا خانه، پیاده نزدیک دو ساعت راه است. عصرها اگر عجله‌ای نداشته باشم و کفش‌هام هم راحت باشند، پیاده برمی‌گردم. حالا یاد گرفته‌ام که کدام کوچه‌ها خلوت‌تر اند، کدام سمت خیابان‌ها بیش‌تر سایه دارد و توی ویترین کدام مغازه‌ها می‌شود خرده‌ریزهای هیجان‌انگیز بامزه پیدا کرد. دوست دارم این دو ساعت پیاده‌روی بعد از کار روزانه را. یک جوری انگار مال خودم است. خوش‌خوشان راه می‌افتم توی خیابان. گاهی کتابی، نانی، میوه‌ای،‌ سبزی‌ای هم می‌خرم. سر شب که می‌پیچم توی کوچه‌ی خودمان، همه چیز انگار هم‌آنی است که باید باشد. این را دوست دارم. این «انگار» را که فقط یک انگار است، اما هست. 

خرداد ۰۳، ۱۳۹۰

که می‌نویسم و در حال می‌شود مغسول

...یک توان‌مندی عجیب و غریب دیگری هم که در خودم کشف کرده‌ام، این است که می‌توانم هم‌این جور بی‌وقفه و بی‌دلیل گریه کنم. پیش‌ترها این‌ جوری نبود. پیش‌ترها یعنی توی بیست و پنج سالگی مثلا. گریه می‌کردم چون یک چیزی‌م بود، چون «یک» جای دنیا غلط بود. الان چند روز گریه می‌کنم، چون همه چیز گریه‌‌دار به نظرم می‌رسد. وقتی می‌گویم همه چیز، منظورم همه چیز است. توت‌های روی زمین ریخته‌ی خیابان جم حتی. دی‌روز به هم‌کارم می‌گفتم که معلوم است اسرائیل برگشتن به مرزهای 1967 را قبول نمی‌کند. هم‌کارم پرسید که حالا چرا داری گریه می‌کنی خب؟ دست کشیدم به صورتم و راستی راستی تر بود. 
هیچ توضیحی برای این‌ جور روزهام ندارم. گریه می‌کنم چون هوا، هوای گریه است. چون گریه گاهی تنها زبانی است که بلد ام. 

اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۰

که یاد آب به‌جز تشنگی نیافزاید

موقع برگشتن پیچیدم توی خروجی اشتباهی. آخرش رسیدم به خیابانی که مدرسه‌ی کلاس اولم توش بود. زیاد آن طرف‌ها را یادم نیست. چند ماهی که از مدرسه رفتنم گذشت، موشک‌باران مدرسه‌ها را تعطیل کرد، بعدش هم از آن محله کوچ کردیم. توی خلوتی آخر شب گشتم توی خیابان تا شاید مدرسه را پیدا کنم. نبود. شاید بزرگ‌راه جدید درست از روی مدرسه‌ رد شده باشد. شاید هم ساختمان‌های دیگر جایش را گرفته‌اند. ماشین را پارک کردم کنار خیابان. شب اردیبهشت بود و می‌شد که حالم خوش باشد. نبود. بعد از شام که داشتم ظرف‌ها را می‌شستم، زن‌عمو بغلم کرد و گفت «آدم سگ بشه،‌ مادر نشه». مثلا یک جوری که عمو نشنود. شنیده بود ولی. گفت «پدرم نشه». قلبم تیر کشیده بود برای هر دو. نمی‌دانم این جور وقت‌ها باید چه‌کار کنم. وقتی آدم‌هایی که دوستشان دارم، از درد به خودشان می‌پیچند و تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که ظرف‌های شام را تمیز بشویم و شبکه‌های ماه‌واره را طبق سلیقه‌شان مرتب کنم. 
آخر شب، کنار خیابان، توی ماشین فکر کردم که کاش پیش‌شان مانده بودم. با این همه می‌دانم که ماندنم هم فایده‌ای نداشت. یک خالیِ بزرگ توی آن خانه هست که پر کردنش کار من نیست و این قلبم را توی چرخ‌گوشت می‌اندازد. 

اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۰

To land this kamikaze romance safely

لیوان چای به دست، فلیکر را باز کرده بودم و هی F5 را می‌زدم که ببینم آدم‌های هر گوشه‌ی دنیا چه‌طوری به هم سلام می‌کنند. این جور بعدازظهر جمعه‌ای بود. بعد خانم کریمی تلفن کرد که بپرسد توی فریزر جای خالی داریم؟ داشتیم. آمد و چند بسته ماهیِ جنوبش را امانت گذاشت توی فریزر ما، چون فریزرشان کوچک است و جا ندارد و مردها همه بی‌فکر اند و وقتی چیزی می‌خرند، خروار خروار می‌خرند و فکر نمی‌کنند که آدم باید این‌ها را کجای زار و زندگی‌اش بگذارد. من سر تکان می‌دادم که یعنی بله، بله، درست می‌گویی. چون به نظرم خانم کریمی توی آن لحظه به آدمی احتیاج داشت که سرش را تکان بدهد و مطمئنش کند درست می‌گوید. بعد خانم کریمی گفت که وای، چه لاغر شده‌ام و ترقوه‌ام زده بیرون و پای چشم‌هام گود افتاده و این جور حرف‌ها. لابد به نظرش من هم توی آن لحظه به آدمی احتیاج داشتم که به‌م بگوید لاغر شده‌ام. ازش پرسیدم که عجله دارد برگردد پایین؟ نداشت. آقای کریمی «مثل خرس» خوابیده بود. گفتم تنها هستم و خوب می‌شود اگر بماند که با هم عصرانه بخوریم. نشستیم و نان و پنیر و سبزی و گردو خوردیم و وراجی کردیم. گفت که ریشه‌ی موهام درآمده و این بار اگر خواستم موهام را رنگ کنم، می‌توانم بروم پیش او. من هم گفتم که اگر خواست کیک بپزد، می‌تواند از فر ما استفاده کند، چون فر خانم کریمی خیلی وقت است که خراب شده و خانم کریمی مجبور است هر بار کلی با فر کلنجار برود و آخرش هم کیک چنگی به دل نمی‌زند. او هم گفت که اگر بخواهم، عصرها می‌توانم بروم توی حیاطشان یک هوایی بخورم. گفتم که عصرها معمولا خانه نیستم. گفت به هر حال، یک روزهایی آدم توی خانه مانده و دلش گرفته و دارد می‌ترکد. گفتم بله، بله، همیشه این جور روزهایی هستند و این از آن چیزهایی است که کاریش نمی‌شود کرد. 
هنوز هم اسم کوچکش را نمی‌دانم ولی.  

فروردین ۲۶، ۱۳۹۰

حتى على الريح لا أستطيع الفكاك من الأبجدية

زیادی به جزئیات گیر می‌دهم. یک کتاب دارم توی کتاب‌خانه‌ام که بعد از چند سال هنوز خوانده نشده. چرا؟ چون هم‌آن وقتی که هدیه‌اش گرفتم و بازش کردم، اولین جمله‌ای که به چشمم خورد این بود: «این یک رسوایی برای خانواده‌ی ما می‌باشد». کتاب را نگه داشته‌ام چون از آدم عزیزی بوده، ولی هزار سال دیگر هم که بگذرد،‌ هم‌این جور نخوانده می‌ماند. نمی‌توانم کتابی را بخوانم که یک جایی‌ش هم‌چو جمله‌ای نوشته. 
ام‌شب کسی داشت ماجرایی را تعریف می‌کرد. با حرکت‌های قشنگ دست. بقیه‌ی مهمان‌ها را ول کرده بودم و روی مبل خیره مانده بودم به دست‌های بی‌نظیرش. بعد یک‌باره گفت که فلانی با فلانی «طرح دوستی ریخت». ذهنم ماجرا و دست‌ها را رها کرد و گیر داد به «طرح دوستی». کاری‌ش نمی‌شد کرد دیگر. 
رفتم توی آش‌پزخانه و به میزبان کمک کردم. دست‌کم کسی توی آش‌پزخانه طرح دوستی نمی‌ریخت. 

فروردین ۱۱، ۱۳۹۰

Like those who curse their luck in too many places

فریده خانم ایستاده بود روبه‌روم. ظرف کوچک رنگ توی دستش. از فکرم گذشت که اگر اول روی ابروی راستم رنگ بگذارد، فلان می‌شود، اگر اول روی ابروی چپم رنگ بگذارد، بهمان. 
اول روی ابروی چپ رنگ گذاشت و بهمان شد که دوستش نداشتم. 
از ظهر تا حالا هی دارم به خودم دل‌داری می‌دهم که چه حرف‌ها، فال؟ آن هم فال رنگ مو؟ اصلا کی دیده؟ کی شنیده؟ چه حرف‌ها. عقلت کجا رفته؟
ولی بهمان دارد ته ته ته دلم را خالی می‌کند. عقلم هم رفته کشکش را بسابد. 

فروردین ۱۰، ۱۳۹۰

She felt herself everywhere; not here, here, here


رکورد قبلی‌ام 37250 بود. عزم راسخ داشتم که رکورد خودم را بشکنم. با خودم مسابقه گذاشته بودم. توی‌ اتوبوس و تاکسی، بعد از شام که خانوادگی ولو می‌شدیم جلوی تلویزیون، توی دست‌شویی. به‌تر از همه شب‌ها بود، درست قبل از خواب. وقتی چراغ را خاموش می‌کردم، تازه بازی جدی می‌شد. زل می‌زدم به گوی‌های رنگارنگ کوچولوی رقصان و عددهای ریز سمت چپ بالای صفحه‌ی نمایش که نشان می‌داد چند امتیاز گرفته‌ام. از سی‌هزار که بالاتر می‌رفتم یا وقتم که داشت تمام می‌شد، قلبم تند تند می‌زد. هیچ فکری توی سرم نبود. آن‌قدر ادامه می‌دادم تا هم‌آن‌جور گوشی به دست خوابم ببرد. تمام شب هم خواب گوی‌ها را می‌دیدم، نه هیچ چیز دیگر. بازی، غار امن من بود.
رکورد الانم 37400 است. می‌خزم زیر پتو و می‌خواهم به چیزی فکر نکنم. نمی‌توانم. همیشه یادم هست که دارم با خودم مسابقه می‌دهم. که حتی اگر این بار عددهای گوشه‌ی سمت چپ بالای صفحه از 37400 بالاتر بروند، مسابقه تمام نمی‌شود. همیشه یادم هست.  




پ.ن. عنوان از خانم دلووی، ویرجینیا وولف

اسفند ۲۴، ۱۳۸۹

آه می‌دهد به بادم

سر شب بدو بدو برگشتم خانه که توی میدان جنگ چهارشنبه سوری اسیر نشوم. بوی باروت همه‌ی کوچه را پر کرده بود. ولو شده بودم روی مبل، کلوچه‌ی گردویی می‌خوردم و شبکه‌های تله‌ویزیون را بالا و پایین می‌کردم. یکی از mbcها یک فیلمی گذاشته بود که نه چیزی درباره‌اش شنیده بودم، نه دیده بودمش. بعدا که تمام شد و آمدم این‌جا ته و توی فیلم را درآوردم، دیدم اقتباسی بوده از یک نمایش‌نامه‌. نه که فکر کنید فیلم شاه‌کار بی‌بدیلی بود یا این‌جور چیزها. اما من هم‌این جوری نشسته بودم، کلوچه‌ی گردویی می‌خوردم و می‌فهمیدمش. مشت می‌زد به دنده‌هام. اصلا چه معنی داشت که این‌ جوری دردم بیاید از دیدنش؟ گناه داشتم خب. انصاف نیست آدم این‌ جور چیزها را بفهمد.
بعدش، آخرهای فیلم، بابا آمد و پرسید قصه‌اش چیست؟ رسیده بود به جایی که زن داشت می‌گفت Don't come... I won't be there.I'll be gone. گفتم که هیچی، از این قصه‌های عاشقانه است دیگر. بعد ازش پرسیدم که برای عید سوهان عسلی درست کنم؟ با بادوم هندی یا با کنجد؟ ازم پرسید که خوب‌ای؟ یه‌ حالی‌ای انگار. گفتم که خوب‌ام. بوی باروت‌اه لامصب. 
حالا دارم توی اینترنت می‌گردم دنبال متن نمایش‌نامه. یک زاری بزنم باش. از الان می‌دانم. 

بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

أشد من الماء حزنا

استعداد عجیبی دارم که غم‌انگیزترین شعرهای دنیا را کشف کنم. یک چیزی خوانده‌ام از سمیح القاسم و فکر می‌کنم الان است قلبم از غصه بترکد. واقعا این‌جور به نظرم می‌رسد. موهام را شبیه جودی ابوت بافتم که شاید یادم برود. باید بگویم مذبوحانه. قید مناسب در این جمله، «مذبوحانه» است. چه‌طور آن همه غم یک‌جا نشسته توی آن کلمه‌ها؟ شاعرها چه‌طور بعدش زنده می‌مانند؟ چه‌طور سرِ زا نمی‌روند؟ 

یک خنده و یک نگاه بس، تا کشته‌ی خود بدانیَم

پنج‌ماهه است. دقیق‌تر، پنج ماه و ده روز. دارم عکس‌هایی را که توی این مدت ازش گرفته‌ام، نگاه می‌کنم. یکی‌شان را خیلی دوست دارم. روی تخت است و آفتاب صورتش را روشن کرده. الان حوصله ندارم که دوربین را وصل کنم به کامپیوتر، اما شما هم‌این جور ندیده قبول کنید که عکس خیلی زیبایی است. آن قدر زیبا که من بعضی وقت‌ها وسط ترجمه یا موقع آش‌پزی می‌روم دوربین را برمی‌دارم و سیر نگاهش می‌کنم. 
ام‌شب توی بغلم گرفته بودمش. عاشق نرمه‌ی پشت گوشش هستم و موهاش و خنده‌های صدادارش و پشت دست‌هاش، و بوی خوبش البته. می‌گویند خیلی شبیه بچگی‌های من است. از آن حرف‌هایی است که شنیدنش خوش‌آیند است، این که این قدر زیبا و بی‌نقص بوده‌ام... 
ام‌شب توی بغلم گرفته بودمش، هی می‌خندید و دست‌های کوچکش را به گردنم می‌کشید و مجموعه‌ی تئوری‌هایم را در باب مزخرف بودن زندگی، نیست و نابود می‌کرد. هیچ‌ وقت نفهمیدم  نوزادها چه‌طور این قدر راحت می‌توانند دنیای آدم را زیر و رو کنند. 

بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

يكلّفني الحبّ ما لا أحبّ


یک. ناهار قیمه داشتم. از این قیمه‌های درست و حسابی خوش‌‌رنگ و بو هم شده بود. با این همه بوی کشک‌بادمجان هم‌سایه جوری هوسش را انداخته بود به جانم که دلم نخواست حتی یک قاشق قیمه بخورم. بعد دیدم که اغلب این‌ جوری ام. وقتی چیزی را می‌خواهم، جوری وحشیانه می‌خواهم که همه‌ی چیزهای دیگر را پس می‌زنم. نمی‌خواهمشان، نمی‌بینمشان. بد است؟ خوب است؟ ارزش‌گذاری چه غلطی می‌کند این وسط اصلا؟

دو. این‌هم‌آن‌ پنداری اذیتم می‌کند. دارم از ایران و مصر و تونس حرف می‌زنم و از چیزهای دیگر هم. اذیتم می‌کند، چون هیچ اینی، آن نیست.

سه. این نوشته این‌جا تمام می‌شود. نگارنده نمی‌داند چه‌طور باید ادامه دهد. 


بهمن ۰۷، ۱۳۸۹

I get so lonely I could die

سعی می‌کند خوش‌حالم کند. حواسم هست. توی قوری چای یک تکه چوب دارچین می‌اندازد، می‌پرسد که دوست دارم با هم پیاده‌روی کنیم؟، موهام را می‌بافد، داستان همه‌ی سریال‌ها را برایم موبه‌مو تعریف می‌کند. سعی می‌کند یک جوری برم‌گرداند. به چی؟ نمی‌دانم. می‌‌پرسد چرا غم‌گین ام؟ چیزی شده؟ نه، چیزی نشده. می‌پرسد چرا نمی‌خوابم؟ می‌پرسد دوست دارم چند روزی برویم یک جای دیگر؟ هر جا، جز این‌جا؟ 
مردی هست که سال‌ها تمرین کرده عقب‌عقب بدود. این را چند هفته پیش توی تلویزیون دیدم، یا شاید جایی خواندم. یادم نیست. اهمیتی هم ندارد. به هر حال، مردی هست که سال‌ها تمرین کرده عقب‌عقب بدود. حالا شده استاد عقبکی دویدن. این غم‌گین‌ترین داستانی است که تا ام‌روز شنیده‌ام. 

بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

I turn to water, like a teardrop in your palm

دارم طفره می‌روم. از همه چیز. از رویارویی با حفره‌ی بزرگ توی قلبم. دارم حرف نمی‌زنم ازش و طفره می‌روم. روز تعطیل بی‌برنامه‌ی یله‌ای است و می‌خواهم هم‌این جور یله بگذرد. نمی‌خواهم چیزی بگویم. نمی‌خواهم به دیگران حالم را توضیح بدهم. شاید بروم برای ناهار لوبیاپلو بپزم، یا دستی به سر و روی فلیکر خاک‌گرفته‌ام بکشم، یا بروم سراغ یکی از کتاب‌های نیم‌خوانده و کلمه‌ها را با ولع قورت بدهم. شاید چند خط ترجمه کنم. شاید بروم توی وبسایت الجزیره و ته و توی این The Palestine Papers را دربیاورم. شاید یکی از آن دست‌بندهای رنگی‌رنگی بسازم برای خودم. شاید بخوابم و خواب ببینم حتی. 
دارم طفره می‌روم. 

بهمن ۰۴، ۱۳۸۹

آخر دل آدمی نه از روست...


یک بار، هزار سال پیش لابد، داشتیم درباره‌ی نظریه‌پرداز کله‌گنده‌‌ای حرف می‌زدیم. چیزی که خوب یادم مانده، حالت لب‌هاش بود وقتی که اسم نظریه‌پرداز کله‌گنده را گفت. رک و راست حرفی نزد، ولی از حالت لب‌هاش، آن حرکت ظریف گوشه‌ی لب بالا، فهمیدم که حرف‌های طرف به نظرش چرند محض است. 
ام‌روز داشتم چیزی می‌خواندم و رسیدم به اسم آن نظریه‌پرداز. 
آخ که خاطره‌ی آن حرکت ظریف لب‌هاش... خاطره‌ی هزار سال پیش لابد.

دی ۳۰، ۱۳۸۹

All kinds of everything remind me of you

گاهی خیال می‌کنم که به‌تر ام، که می‌شود امیدوار بود به التیام. بعد یک اتفاق کوچک، چیزی که فکرش را هم نمی‌‌شود کرد، دنیام را زیر و رو می‌کند. مثل ام‌روز عصر که توی‌ باش‌گاه، آن سلکشن بی‌ربط و احمقانه‌‌‌ی مژگان‌ساخته رسید به شهره و «من از تن تو طرد‌ ام». نزدیک بود وسط سوپرِ اسکات و ددلیفت، بنشینم و گریه کنم. گاهی ویرانی هم‌این قدر هم‌سایه است. 

دی ۲۸، ۱۳۸۹

زمزمه‌ای بیار خوش

هدفون توی گوشم بود و چیزی از حرف‌های راننده نمی‌شنیدم. بعد هدفون را درآوردم و پرسیدم تا تخت‌طاووس هم می‌رود؟ گفت می‌رود. با صدایی که انگار بهشت. از آن صداهای خوش جاافتاده‌ی مردهای پنجاه شصت‌ ساله. تازه خوب نگاهش کردم. موهای سفید، سبیل پرپشت عموبپژن‌وار، ته‌ریش خاکستری. فکر کردم که خودش می‌داند چه صدای خوشی دارد؟ خودش حواسش هست؟ کسی به‌ش گفته تا حالا؟  بی‌رحمی است اگر نگفته باشد. توی این پنجاه شصت سال کسی به‌ش گفته «یه‌کم دیگه حرف بزن»؟ کسی به‌ش‌ گفته «یه چیزی بگو دلم وا شه»؟

دی ۲۵، ۱۳۸۹

*Death was the glass; death was between us

زیاد به مرگ فکر می‌کنم. اولین رویارویی جدی‌ام با مرگ، توی بیست و سه سالگی اتفاق افتاد. قبل از آن مرگ یا به آدم‌های نه چندان نزدیک به خودم مربوط می‌شد یا اساسا کوچک‌تر از آن بودم که به مرگ فکر کنم. مرگ نغمه، آن قدر زیبا، آن قدر جوان، آن قدر بی‌نقص و آن قدر نزدیک به خودم، عجیب‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین تجربه‌‌ام از مرگ بود. ناباوری و بهت روزهای اول کم‌کم تمام شد. یک روز نشسته بودم توی هال و بعد ناگهان یادم آمد که نغمه، آخرین بار، روی مبل روبه‌رویم نشسته بود. به مبل نگاه می‌کردم و این که حالا کسی روی مبل ننشسته، مرگ نغمه را تبدیل به واقعیتی گریزناپذیر می‌کرد. 
بعد از نغمه، زیاد به مرگ فکر می‌کنم. بیش‌تر کنج‌کاو ام. دوست دارم بدانم تجربه‌ی مرگ چه شکلی است؟ تجربه‌ی خود مرگ، نه تجربه‌های نزدیک به مرگ. اصلا کسی چه می‌داند این تجربه‌ها به مرگ واقعی شبیه هستند یا نه، و اگر شبیه‌ اند، چه‌قدر؟ دوست دارم بدانم نغمه چی را تجربه کرد؟ به این فکر می‌کنم که دوست دارم خودم چه‌طور بمیرم؟ غرق شدن، سقوط و سوختن از همه چیز وحشت‌ناک‌تر به نظر می‌رسد. واقعیت این است که دوست ندارم بدنم بعد از مرگ، زشت باشد. منطقا نباید اهمیتی داشته باشد. وقتی که دیگر نیستی، زیبایی بدن چه اهمیتی دارد؟ اما ساعت‌ها به هم‌این فکر می‌کنم. مثلا، تمام ام‌روز. 



*. عنوان از A Haunted House ویرجینیا وولف

دی ۲۴، ۱۳۸۹

دل نهادم به صبوری

یک. هم‌این چند روزی که نوشتن توی oh life را شروع کرده‌ام، فهمیده‌ام که وقتی به انگلیسی درباره‌ی خودم می‌نویسم، به واقعیت نزدیک‌تر ام. به فارسی که درباره‌ی خودم می‌نویسم، کلمه‌ها تند و تند پشت سر هم ردیف می‌شوند. بعدتر که می‌خوانم، به نظرم می‌رسد که اگر آن کلمه را به جای این یکی می‌گذاشتم، به خود واقعی‌ام نزدیک‌تر بود. بدتر از آن تشبیه‌ها و استعاره‌های دست‌وپاگیر و مندرس اند. به انگلیسی که می‌نویسم، مجبور ام بیش‌تر به کلمه‌ها فکر کنم. وقتی می‌نویسم grief، منظورم دقیقا هم‌این grief است، نه sadness يا sorrow يا هر چیز دیگری. دلیل دیگرش هم احتمالا این است که انگلیسی‌ها را کسی نمی‌خواند. فکر می‌کنم توی وبلاگ مخفیه هم وضع فارسی نوشتنم از این‌جا به‌تر است، چون هی حذف نمی‌کنم. می‌نویسم و تمام. 

دو. آش‌پزی حالم را خوب می‌کند. ظهر که بعد از گریه‌هام، بوی برنج پیچیده بود توی خانه و داشتم میگوها را تفت می‌دادم، مطمئن شدم. آن لحظه‌ای که غذا را می‌چشم و از مزه‌اش خوشم می‌آید، دختری توی دلم می‌رقصد. از ام‌روز ظهر، برنامه‌ام برای زندگی این است که یا بروم یک جایی توی لبنان، ترجیحا جبیل، آش‌پزی کنم یا بروم پراگ، بچه بسازم (سلام نسیم راهبه). انگیزه‌ی دیگری برای رفتن ندارم. دست‌کم الان ندارم. 

سه. احتیاج دارم بنویسم. یک‌ جور وراجی مکتوب. 

دی ۲۳، ۱۳۸۹

And my kingdom turns to sand and falls into the sea

مغشوش. کلمه‌اش باید هم‌این باشد. به هم ریخته‌ ام. کتاب، از یک‌ جایی هم‌آن اوایل فصل دوم جلوتر نمی‌رود. بعد از ده کلمه ذهنم دیگر مال خودم نیست. هیچ چیز مال خودم نیست انگار. مثل آبی که از لای انگشت‌هات بچکد روی زمین. چه‌جوری یاد گرفتم این‌ها را پنهان کنم؟ چه‌‌جوری ام‌شب نشستم کنار مهمان‌ها و درباره‌ی هزار چیز بی‌ربط به خودم حرف زدم؟ چه‌طور صدام نلرزید پشت تلفن؟ چه‌طور بعدش قهوه درست کردم و به فالم خندیدم؟ چه‌طور دارم نمی‌میرم؟

دی ۱۶، ۱۳۸۹

بين حلمي و بين إسمه كان موتي بطيئاً...

ایستاده بودم منتظر تاکسی و فکر می‌کردم چه عجیب است که هم‌این الان، همه با هم، گریه نمی‌کنیم. چه‌طور تاب می‌آوریم؟ به چی چنگ زده‌ایم که این جوری مانده‌ایم روی آب؟ چرا تسلیم نمی‌شوم؟ این روزها که میل به گریه در من از همیشه بیش‌تر است، چرا تسلیم نمی‌شوم؟ چرا مثل آن دختری که چند سال پیش دیدم، نرسیده به میدان ولی‌عصر، نمی‌نشینم توی پیاده‌رو و گریه نمی‌کنم؟ چرا می‌جنگم با خودم؟ چرا دی‌شب که شعر می‌خواندم و گریه‌ام گرفت، کتاب را بستم؟ چند روز است گریه نکرده‌ام؟ چند روز است؟ طبیعی‌تر، غریزی‌تر و حتی - چه مضحک است که این‌جا پای منطق را وسط می‌کشم ـ منطقی‌تر نیست که گریه کنم؟ وحشیانه، بی‌وقفه، بی‌امان؟ 
تاکسی گیرم نیامد. پیاده برگشتم. گریه هم نکردم. 

دی ۱۱، ۱۳۸۹

از اون ماه که گم شد توی مرداب

می‌نشستیم روی چمن‌ها یا کنار سکوی روبه‌روی‌ آمفی‌تئاتر و ساعت‌ها حرف می‌زدیم. با آن آدم واقعا می‌شد حرف زد، می‌شد شنید. لازم نبود وانمود کنی. می‌شد صرفا بیست ساله بود، در مطلق‌ترین شکل ممکن. با آن آدم می‌شد قدم زد، سر کلاس پچ‌پچ کرد، به زمین و زمان خندید، کتاب خواند.  
حالا گاهی ای‌میل می‌زند. من ای‌میل‌هایش را تند تند می‌خوانم و دلم می‌خواهد ردی از آن آدم پیدا کنم. از آن آدمی که خشک‌مغز نبود، حکم نمی‌داد، مهربانی و هم‌دلی بلد بود، کلمه‌هاش زخم نمی‌زدند، از آن آدمی که صبور بود، که فکر می‌کرد. توی جمله‌ها می‌گردم و پیداش نمی‌کنم. نفرت و اشتیاقِ انتقام و میل به له کردن، جای همه‌ی آن‌ها را گرفته. می‌فهمم. گیر کرده‌ایم لای چرخ‌دنده‌های بزرگ آهنی و هر کداممان یک‌ جور دست و پا می‌زنیم. ولی هنوز گاهی توی خیالم می‌ایستم روبه‌روش، صورتش را می‌گیرم توی دست‌هام و به‌ش می‌گویم: حیف شدی. حیف شدی دختر. حیف شدیم.