دی ۰۴، ۱۳۸۹

I never let them see the tears I held inside

من داشتم نان‌ها را می‌بریدم. او هم‌آن‌جوری با صدای بلند چیزی گفت درباره‌ی بابا. بد؟ نه. حرفی که زده بود بیش‌تر به نظرم بی‌رحمانه و ناعادلانه می‌آمد. توی کلمه‌ها و لحنش هم‌دلی نبود. من نمی‌فهمیدم چه‌طور می‌شود درباره‌ی مردی مثل بابا این‌ طور حرف زد. سنگین‌دلی‌ نهفته توی جمله‌های ظاهرا مودبانه را نمی‌فهمیدم. گفت و گفت، آن قدر که دیگر نمی‌توانستم. قیچی نان‌بری توی دست‌هام می‌لرزید و سرم تیر می‌کشید. می‌دانستم کافی است دهان باز کنم تا سیل کلمه‌های وحشی‌ام بریزد بیرون و می‌دانستم این بیش‌تر از سکوتم بابا را آزار می‌دهد. ایستاده بودم هم‌آن‌جا، کنار میز، پشتم را کرده بودم به او و ساکت، نان‌ها را به‌ شکل مربع‌های هم‌اندازه‌ بریده بودم و اشک‌هام چکیده بودند روی صورتم. 
نتوانستم ببخشم. هیچ‌وقت. اگر درباره‌ی خودم حرفی زده بود، شانه بالا می‌انداختم، فراموش می‌کردم، ناشنیده می‌گرفتم. درباره‌ی بابا بی‌رحمانه حرف زده بود و قلبم با او بی‌رحم شده بود. 
نتوانستم ببخشم.  

۲ نظر:

  1. و چقدر سخته نبخشیدن ... بار سنگینی رو شونه ی آدم می ذاره ...

    پاسخحذف
  2. واقعن.!
    بابا.!
    حیف بلاگت نیست..

    پاسخحذف