دی ۰۲، ۱۳۸۹

God blessed the broken road

رفته بودم پیاده‌روی. سر راه فلفل‌ دلمه‌ای و سبزی خوردن و زیتون هم خریده بودم. صدای اذان پیچیده بود توی خیابان. موذن‌زاده نبود البته، اما اذان خوبی بود. ماه توی آسمان خوش‌گل بود و این حالم را خوب می‌کرد. بابا اس‌ام‌اس زد که: رسیدم خونه، نزدیک‌ ای که بیای با هم چایی بخوریم؟ جواب دادم که: نزدیک‌ ام. 
به ذهنم رسید که آدم خوش‌شانسی بوده‌ام. زندگی‌ام پر بوده از مهربانی‌های کوچک. هزار جور پیچ و تاب خورده‌ام، اما آدم‌های دور و برم مهربان بوده‌اند. زیاد دوست‌ داشته‌ام، زیاد دوستم داشته‌اند. بلد ام به آدم‌ها بگویم دوستشان دارم. بلد ام ببوسمشان. بلد ام محکم بغلشان کنم. آدم خوش‌شانسی بوده‌ام که زندگی‌ام پر بوده از هدیه‌های کوچک بی‌‌دلیل، آدم‌های دل‌نشین، اس‌ام‌اس‌های «نزدیک‌ای که بیای با هم چایی بخوریم؟».

۱ نظر: