آذر ۱۹، ۱۳۸۹

But now I'm only falling apart

قاعده و قانون ندارد. آدم دلش می‌خواهد که داشته باشد. دست‌کم من دلم می‌خواهد. اما ندارد. یک‌‌باره خراب می‌شود روی سرم. بیدار می‌شوم و دیوارها تنگ، سقف، پایین و پایین‌تر. آن‌قدر که فکر می‌کنم دیگر از این بدتر، از این دل‌تنگ‌تر، از این دیوانه‌وارتر نمی‌شود.  می‌شود. هیچ‌وقت به ته تهش نمی‌رسم. خوب بود اگر آدم جایی محکم کوبیده می‌شد به زمین و صدای خرد شدن استخوان‌های خودش را می‌شنید. آن وقت می‌شد مطمئن باشد که افتادن تمام شده، تمام شده. 
ای‌میل‌های فری‌ ای‌بوکز و آل رسپیز هم دیگر فایده‌ای ندارند. این جور روزها هیچ چیز فایده‌ای ندارد. 

۱ نظر:

  1. اگر می‌شد نهایتی برای هرچیزی بود خوب بود؛ اگر بالاتر از سیاهی رنگی نبود خوب بود، ولی نیست. همیشه بالاتر از سیاهی‌ها سیاهی‌های سیاه‌تری هست که فکرش به ذهن آدمی خطور هم حتی نمی‌کند.
    قاعده این است که همیشه بدتری هست. باید قبول کرد.

    پاسخحذف