آذر ۲۸، ۱۳۸۹

لأني أحبّك يجرحني الماء

توی ذهنم مقدمه‌ای بلندبالا نوشته بودم که آخرش بگویم محمود درویش خیلی شاعر به‌دلی است برای من ِ الان و این‌جا. بعد دیدم چه کاری است خب؟ آخرش را هم‌این اول بگویم که به‌تر است. جان کلام این که محمود درویش هیچ‌وقت مثل الان ِ زندگی‌ام، این‌جا که ایستاده‌ام، به‌ جان و دلم ننشسته بود. قلابش به گوشه‌ی دلم گرفته. بیش‌تر از هر شاعر دیگری به این شب‌ها و این روزهام ربط دارد. بی‌خوابم می‌کند، نفسم را می‌برد، زخم می‌زند، محض و مطلق است. در برابرش بی‌دفاع ‌ام. ام‌شب، الان، این‌جا محمود درویش از هر شاعر دیگری به قلبم نزدیک‌تر است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر