آذر ۲۷، ۱۳۸۹

...که اندرون جراحت‌رسیدگان چون است


کارم طول کشیده بود و به ساعت ملاقات بیمارستان نمی‌رسیدم. تلفن زدم که حالش را بپرسم. صدای غریبه‌ای از آن ور خط جواب داد. حرف نامفهومی زد که توی شلوغی خیابان خوب شنیده نمی‌شد. بعد قطع شد. یک بار دیگر شماره‌اش را گرفتم و این بار کسی جواب نداد. دلم ریخت. دوباره گرفتم. باز هم‌آن صدای غریبه‌ی نامفهوم. گوشه‌ی پیاده‌رو ایستاده بودم. چند دقیقه طول کشید تا توانستم بگیرمش و «الو» گفتنش خیالم را راحت کند. چند جمله‌ی کوتاه گفتیم. بعد ایستاده بودم گوشه‌ی پیاده‌رو، بغض‌کرده، ترسیده، یخ‌زده، فلج، لرزان. چند دقیقه‌ از دستش داده بودم. چند دقیقه‌ مرده بودم. 

۱ نظر:

  1. :) خدا حفظت کند! تا برسم خط آخر من هم مردم! من هم برای لحظه ای حس کردم چقدر الکی الکی همه چیز را تیک فور گرانتد حس می کنیم در حالیکه ممکن است...واااااو!!! زنده باشی که مرا برای لحظه ای کشتی!

    پاسخحذف