آذر ۲۵، ۱۳۸۹

خواب دیده‌ام؟ خواب بوده‌ام؟

مشعل نجفی‌ها کشف نوجوانی‌ من و جنان و جیران بود. هر سال، شب‌های تاسوعا و عاشورا باید می‌رفتیم تماشای مشعل نجفی‌ها. این که واقعا مشعل مال هیأت نجفی‌ها بود یا فقط اسمش این بود، نمی‌دانم. یک مشعل هم نبود. چهل پنجاه مشعل بزرگ بودند که هر پنج شش‌تا روی یک چوب بزرگ نصب می‌شدند و مردها این چوب‌ها را می‌گذاشتند روی شانه‌هایشان. بقیه‌ی دسته هم طبال‌هایی بودند که طبل‌های مخصوصی داشتند که جای دیگری ندیده‌‌ام.
آخرهای شب مشعل نجفی‌ها راه می‌افتاد توی خیابان و طبال‌ها طبل می‌زدند. با ضرب‌آهنگ عجیبی که غم نداشت، فقط انگار می‌خواست بگوید که قرار است اتفاقی بیافتد. جنان از کسی شنیده بود که شب‌های تاسوعا و عاشورا، لشکر کوفه برای ترساندن زن‌ها و بچه‌ها، مشعل به دست دور خیمه‌ها می‌چرخیده‌اند. مشعل نجفی‌ها هم‌این قصه را تعریف می‌کرد. بی‌ هیچ کلمه‌ای. خبری از مداح و روضه‌خوان و روضه نبود. مشعل‌های بزرگ بودند و ضرب‌آهنگ عجیب طبل‌ها که ته دلت را خالی می‌کرد. آن بی‌کلمگی را دوست داشتم؛ آن بوم بوم بومی را که می‌گفت فردا اتفاقی می‌افتد؛ آن بهت و واهمه‌ را؛ آن سکوتی را که تا چند دقیقه بعد از عبور مشعل هم توی فضا می‌ماند.
حالا چند سالی هست که رد مشعل نجفی‌ها را گم کرده‌ام. کسی خبری ازش ندارد. دلم برای آن بی‌کلمگی کامل تنگ شده. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر