آذر ۲۲، ۱۳۸۹

انفطار

از صبح چشمم به آسمان بود. دلم می‌خواست بروم یک جایی زیر آسمان. در عوض با چندتا آدم جدی کسل‌کننده نشسته بودیم زیر سقف و حرف‌های جدی کسل‌کننده می‌زدیم: «پروژه‌های تحقیقاتی»، «آینده‌ی هم‌کاری‌ها»، «بار اول است که ایران می‌آیید؟»، وسطش چندتا شوخی خنک، خنده‌های الکی. ف یواشکی توی گوشم گفت: این پسره خوب‌ اه ها. گفتم: اوهوم. گفت: ولی حلقه دستش‌ اه. گفتم: اوهوم. پنج دقیقه بعد دوباره گفت: ولی خوب‌ اه ها. طبیعتا من باز گفتم: اوهوم. این‌جوری خودم را رساندم تا ظهر. 
سر ناهار «پسره» پرسید که می‌تواند نظر شخصی‌ام را درباره‌ی چیزی بپرسد؟ ف از خنده قرمز شده بود. یک جوری نگاهش کردم که یعنی زهرمار. به «پسره» گفتم که بپرسد. پرسید که به عنوان یک ایرانی نظرم درباره‌ی این که دور بعدی مذاکرات با 1+5 قرار است توی استانبول برگزار شود، چیست؟ یا خود خدا. راستش این بود که به‌ عنوان زنی که دلش تاب ندارد و بغض دارد خفه‌اش می‌کند و بیست و چند روز است که سردرد امانش را بریده و دلش یک تکه آسمان می‌خواهد، کل مذاکرات به پاشنه‌ی کفشم هم نیست. اما این را چه‌جوری باید به انگلیسی سلیس گفت آخر؟ آن یکی هم‌کار از راه رسید و سوالی درباره‌ی اورهان پاموک پرسید. حرف کشید به ادبیات و نوبل و یونس امره و هوای آنکارا و نجات پیدا کردم. 
عصر، تصور سر کلاس نشستن هم برایم محال بود. دم غروب، راه افتادم سمت خانه. توی ترافیک که گیر کرده بودیم و باران گرفت، یادم آمد که تاجون می‌گفت اگر وقت باران، سوره‌ی انفطار را بخوانی، یک آرزویت برآورده می‌شود. هیچی از سوره‌ی انفطار یادم نبود جز هم‌آن آیه‌ی اول: «اذا السماء انفطرت...». دلم می‌خواست حرف تاجون را مثل وقتی که شانزده ساله بودم، باور کنم. دلم می‌خواست زیر باران سوره‌ی انفطار بخوانم و مطمئن باشم که همه‌ چیز درست می‌شود. 
حالا نشسته‌ام این‌جا، هی زیر لب می‌خوانم: «اذا السماء انفطرت...» و قلبم دارد پاره می‌شود. 


۱ نظر: