آذر ۱۲، ۱۳۸۹

پشت پنجره‌مان روز است

یک خط از شعر یادم نمی‌آمد. کتاب دم دستم نبود. می‌توانستم دست به دامن گوگل شوم البته، اما خوش داشتم خودم بگردم و جایی، ته‌ته‌های ذهنم، پیداش کنم. از صبح هی فکر کرده بودم و آن یک خط یادم نیامده بود. شب که داشتم برمی‌گشتم خانه، هم‌این که تاکسی راه افتاد و باد یک جوری خودش را از لابه‌لای روسری سراند توی گردنم، یادم آمد که «خلف شباكنا نهار». سرم را تکیه داده بودم به پشتی صندلی و دلم می‌خواست باور کنم. منظورم این است که وقتی شاعر حزن‌زده‌ای مثل محمود درویش، جایی گفته باشد «خلف شباكنا نهار»، آدم وسوسه می‌شود باورش کند. گیرم که جایی دیگر هم گفته باشد «أصبح الحب مذبحة». 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر