دی ۱۰، ۱۳۸۹

به خون خویش مستعجل

هر بار شروع می‌کنم و هنوز به جمله‌ی دوم نرسیده، پشیمان می‌شوم. فکر می‌کنم که چه فایده؟ این روزهام توضیح‌دادنی نیست. چه‌جور می‌شود گفت؟ اصلا می‌شود گفت؟ و فکر می‌کنم که بگذار بگذرد. بگذار هم‌این جوری در سکوت بگذرد. 

دی ۰۴، ۱۳۸۹

I never let them see the tears I held inside

من داشتم نان‌ها را می‌بریدم. او هم‌آن‌جوری با صدای بلند چیزی گفت درباره‌ی بابا. بد؟ نه. حرفی که زده بود بیش‌تر به نظرم بی‌رحمانه و ناعادلانه می‌آمد. توی کلمه‌ها و لحنش هم‌دلی نبود. من نمی‌فهمیدم چه‌طور می‌شود درباره‌ی مردی مثل بابا این‌ طور حرف زد. سنگین‌دلی‌ نهفته توی جمله‌های ظاهرا مودبانه را نمی‌فهمیدم. گفت و گفت، آن قدر که دیگر نمی‌توانستم. قیچی نان‌بری توی دست‌هام می‌لرزید و سرم تیر می‌کشید. می‌دانستم کافی است دهان باز کنم تا سیل کلمه‌های وحشی‌ام بریزد بیرون و می‌دانستم این بیش‌تر از سکوتم بابا را آزار می‌دهد. ایستاده بودم هم‌آن‌جا، کنار میز، پشتم را کرده بودم به او و ساکت، نان‌ها را به‌ شکل مربع‌های هم‌اندازه‌ بریده بودم و اشک‌هام چکیده بودند روی صورتم. 
نتوانستم ببخشم. هیچ‌وقت. اگر درباره‌ی خودم حرفی زده بود، شانه بالا می‌انداختم، فراموش می‌کردم، ناشنیده می‌گرفتم. درباره‌ی بابا بی‌رحمانه حرف زده بود و قلبم با او بی‌رحم شده بود. 
نتوانستم ببخشم.  

دی ۰۲، ۱۳۸۹

God blessed the broken road

رفته بودم پیاده‌روی. سر راه فلفل‌ دلمه‌ای و سبزی خوردن و زیتون هم خریده بودم. صدای اذان پیچیده بود توی خیابان. موذن‌زاده نبود البته، اما اذان خوبی بود. ماه توی آسمان خوش‌گل بود و این حالم را خوب می‌کرد. بابا اس‌ام‌اس زد که: رسیدم خونه، نزدیک‌ ای که بیای با هم چایی بخوریم؟ جواب دادم که: نزدیک‌ ام. 
به ذهنم رسید که آدم خوش‌شانسی بوده‌ام. زندگی‌ام پر بوده از مهربانی‌های کوچک. هزار جور پیچ و تاب خورده‌ام، اما آدم‌های دور و برم مهربان بوده‌اند. زیاد دوست‌ داشته‌ام، زیاد دوستم داشته‌اند. بلد ام به آدم‌ها بگویم دوستشان دارم. بلد ام ببوسمشان. بلد ام محکم بغلشان کنم. آدم خوش‌شانسی بوده‌ام که زندگی‌ام پر بوده از هدیه‌های کوچک بی‌‌دلیل، آدم‌های دل‌نشین، اس‌ام‌اس‌های «نزدیک‌ای که بیای با هم چایی بخوریم؟».

آذر ۲۸، ۱۳۸۹

لأني أحبّك يجرحني الماء

توی ذهنم مقدمه‌ای بلندبالا نوشته بودم که آخرش بگویم محمود درویش خیلی شاعر به‌دلی است برای من ِ الان و این‌جا. بعد دیدم چه کاری است خب؟ آخرش را هم‌این اول بگویم که به‌تر است. جان کلام این که محمود درویش هیچ‌وقت مثل الان ِ زندگی‌ام، این‌جا که ایستاده‌ام، به‌ جان و دلم ننشسته بود. قلابش به گوشه‌ی دلم گرفته. بیش‌تر از هر شاعر دیگری به این شب‌ها و این روزهام ربط دارد. بی‌خوابم می‌کند، نفسم را می‌برد، زخم می‌زند، محض و مطلق است. در برابرش بی‌دفاع ‌ام. ام‌شب، الان، این‌جا محمود درویش از هر شاعر دیگری به قلبم نزدیک‌تر است.

آذر ۲۷، ۱۳۸۹

...که اندرون جراحت‌رسیدگان چون است


کارم طول کشیده بود و به ساعت ملاقات بیمارستان نمی‌رسیدم. تلفن زدم که حالش را بپرسم. صدای غریبه‌ای از آن ور خط جواب داد. حرف نامفهومی زد که توی شلوغی خیابان خوب شنیده نمی‌شد. بعد قطع شد. یک بار دیگر شماره‌اش را گرفتم و این بار کسی جواب نداد. دلم ریخت. دوباره گرفتم. باز هم‌آن صدای غریبه‌ی نامفهوم. گوشه‌ی پیاده‌رو ایستاده بودم. چند دقیقه طول کشید تا توانستم بگیرمش و «الو» گفتنش خیالم را راحت کند. چند جمله‌ی کوتاه گفتیم. بعد ایستاده بودم گوشه‌ی پیاده‌رو، بغض‌کرده، ترسیده، یخ‌زده، فلج، لرزان. چند دقیقه‌ از دستش داده بودم. چند دقیقه‌ مرده بودم. 

آذر ۲۶، ۱۳۸۹

For I have known them all already, known them all

به نظرم رسید شده‌ام آدمی شبیه ز. هم‌آن ز که جایی قانع شده بود. قبول کرده بود که زندگی قرار نیست چیز دیگری باشد، چیز دیگری داشته باشد. ز که آن وقت‌ها کوچک، کم و یک‌نواخت به چشمم می‌آمد. حالا، بعد از چند سال، فکر می‌‌کنم که شده‌ام آدمی شبیه ز. شاید بد نباشد. شاید اصلا بد نباشد. ولی این آن چیزی نیست که می‌خواستم. نه، این «آن» نیست و تا حد مرگ غم‌گینم می‌کند. 



پ.ن. عنوان از The Love Song of J. Alfred Prufrock تی‌.‌اس. الیوت

آذر ۲۵، ۱۳۸۹

خواب دیده‌ام؟ خواب بوده‌ام؟

مشعل نجفی‌ها کشف نوجوانی‌ من و جنان و جیران بود. هر سال، شب‌های تاسوعا و عاشورا باید می‌رفتیم تماشای مشعل نجفی‌ها. این که واقعا مشعل مال هیأت نجفی‌ها بود یا فقط اسمش این بود، نمی‌دانم. یک مشعل هم نبود. چهل پنجاه مشعل بزرگ بودند که هر پنج شش‌تا روی یک چوب بزرگ نصب می‌شدند و مردها این چوب‌ها را می‌گذاشتند روی شانه‌هایشان. بقیه‌ی دسته هم طبال‌هایی بودند که طبل‌های مخصوصی داشتند که جای دیگری ندیده‌‌ام.
آخرهای شب مشعل نجفی‌ها راه می‌افتاد توی خیابان و طبال‌ها طبل می‌زدند. با ضرب‌آهنگ عجیبی که غم نداشت، فقط انگار می‌خواست بگوید که قرار است اتفاقی بیافتد. جنان از کسی شنیده بود که شب‌های تاسوعا و عاشورا، لشکر کوفه برای ترساندن زن‌ها و بچه‌ها، مشعل به دست دور خیمه‌ها می‌چرخیده‌اند. مشعل نجفی‌ها هم‌این قصه را تعریف می‌کرد. بی‌ هیچ کلمه‌ای. خبری از مداح و روضه‌خوان و روضه نبود. مشعل‌های بزرگ بودند و ضرب‌آهنگ عجیب طبل‌ها که ته دلت را خالی می‌کرد. آن بی‌کلمگی را دوست داشتم؛ آن بوم بوم بومی را که می‌گفت فردا اتفاقی می‌افتد؛ آن بهت و واهمه‌ را؛ آن سکوتی را که تا چند دقیقه بعد از عبور مشعل هم توی فضا می‌ماند.
حالا چند سالی هست که رد مشعل نجفی‌ها را گم کرده‌ام. کسی خبری ازش ندارد. دلم برای آن بی‌کلمگی کامل تنگ شده. 

آذر ۲۲، ۱۳۸۹

انفطار

از صبح چشمم به آسمان بود. دلم می‌خواست بروم یک جایی زیر آسمان. در عوض با چندتا آدم جدی کسل‌کننده نشسته بودیم زیر سقف و حرف‌های جدی کسل‌کننده می‌زدیم: «پروژه‌های تحقیقاتی»، «آینده‌ی هم‌کاری‌ها»، «بار اول است که ایران می‌آیید؟»، وسطش چندتا شوخی خنک، خنده‌های الکی. ف یواشکی توی گوشم گفت: این پسره خوب‌ اه ها. گفتم: اوهوم. گفت: ولی حلقه دستش‌ اه. گفتم: اوهوم. پنج دقیقه بعد دوباره گفت: ولی خوب‌ اه ها. طبیعتا من باز گفتم: اوهوم. این‌جوری خودم را رساندم تا ظهر. 
سر ناهار «پسره» پرسید که می‌تواند نظر شخصی‌ام را درباره‌ی چیزی بپرسد؟ ف از خنده قرمز شده بود. یک جوری نگاهش کردم که یعنی زهرمار. به «پسره» گفتم که بپرسد. پرسید که به عنوان یک ایرانی نظرم درباره‌ی این که دور بعدی مذاکرات با 1+5 قرار است توی استانبول برگزار شود، چیست؟ یا خود خدا. راستش این بود که به‌ عنوان زنی که دلش تاب ندارد و بغض دارد خفه‌اش می‌کند و بیست و چند روز است که سردرد امانش را بریده و دلش یک تکه آسمان می‌خواهد، کل مذاکرات به پاشنه‌ی کفشم هم نیست. اما این را چه‌جوری باید به انگلیسی سلیس گفت آخر؟ آن یکی هم‌کار از راه رسید و سوالی درباره‌ی اورهان پاموک پرسید. حرف کشید به ادبیات و نوبل و یونس امره و هوای آنکارا و نجات پیدا کردم. 
عصر، تصور سر کلاس نشستن هم برایم محال بود. دم غروب، راه افتادم سمت خانه. توی ترافیک که گیر کرده بودیم و باران گرفت، یادم آمد که تاجون می‌گفت اگر وقت باران، سوره‌ی انفطار را بخوانی، یک آرزویت برآورده می‌شود. هیچی از سوره‌ی انفطار یادم نبود جز هم‌آن آیه‌ی اول: «اذا السماء انفطرت...». دلم می‌خواست حرف تاجون را مثل وقتی که شانزده ساله بودم، باور کنم. دلم می‌خواست زیر باران سوره‌ی انفطار بخوانم و مطمئن باشم که همه‌ چیز درست می‌شود. 
حالا نشسته‌ام این‌جا، هی زیر لب می‌خوانم: «اذا السماء انفطرت...» و قلبم دارد پاره می‌شود. 


آذر ۱۹، ۱۳۸۹

But now I'm only falling apart

قاعده و قانون ندارد. آدم دلش می‌خواهد که داشته باشد. دست‌کم من دلم می‌خواهد. اما ندارد. یک‌‌باره خراب می‌شود روی سرم. بیدار می‌شوم و دیوارها تنگ، سقف، پایین و پایین‌تر. آن‌قدر که فکر می‌کنم دیگر از این بدتر، از این دل‌تنگ‌تر، از این دیوانه‌وارتر نمی‌شود.  می‌شود. هیچ‌وقت به ته تهش نمی‌رسم. خوب بود اگر آدم جایی محکم کوبیده می‌شد به زمین و صدای خرد شدن استخوان‌های خودش را می‌شنید. آن وقت می‌شد مطمئن باشد که افتادن تمام شده، تمام شده. 
ای‌میل‌های فری‌ ای‌بوکز و آل رسپیز هم دیگر فایده‌ای ندارند. این جور روزها هیچ چیز فایده‌ای ندارد. 

آذر ۱۲، ۱۳۸۹

پشت پنجره‌مان روز است

یک خط از شعر یادم نمی‌آمد. کتاب دم دستم نبود. می‌توانستم دست به دامن گوگل شوم البته، اما خوش داشتم خودم بگردم و جایی، ته‌ته‌های ذهنم، پیداش کنم. از صبح هی فکر کرده بودم و آن یک خط یادم نیامده بود. شب که داشتم برمی‌گشتم خانه، هم‌این که تاکسی راه افتاد و باد یک جوری خودش را از لابه‌لای روسری سراند توی گردنم، یادم آمد که «خلف شباكنا نهار». سرم را تکیه داده بودم به پشتی صندلی و دلم می‌خواست باور کنم. منظورم این است که وقتی شاعر حزن‌زده‌ای مثل محمود درویش، جایی گفته باشد «خلف شباكنا نهار»، آدم وسوسه می‌شود باورش کند. گیرم که جایی دیگر هم گفته باشد «أصبح الحب مذبحة».