آذر ۰۸، ۱۳۸۹

Mother, should I build the wall...



هنوز می‌توانی بدترین زخم‌ها را به من بزنی. فرقی نمی‌کند چند ساله باشم. فرقی نمی‌کند کجای زندگی ایستاده‌ باشم. در برابر تو بی‌دفاع ام. می‌توانی با یک جمله‌ی پنج شش کلمه‌ای دنیا را بکوبی توی سرم. کلمه‌های ساده‌ات می‌توانند آن قدر دردناک باشند که نفسم بند بیاید. این قدرت را داری که زخمی‌ام کنی و بی‌رحمانه قدرتت را به رخم می‌کشی. در مواجهه با تو هم‌آن موجود سه کیلو و صد و پنجاه گرمی‌ ام که از لای پاهات سُر خورده وسط زندگی. این واقعیت خلع سلاحم می‌کند.
البته که دوستت دارم، البته که دوستت داشته‌ام ـ حتی در گیرودار بدترین دعواهایمان ـ و البته که دوستت خواهم داشت. اما چه تلخ می‌توانی باشی، چه گزنده. چه شکننده ام پیش تو مامان.   
آخ، مامان...

۲ نظر: