آذر ۰۷، ۱۳۸۹

Lest we forget how fragile we are


وسط حرف زدن از ماجرایی معمولی نگاهش غم‌گین می‌شود. وقفه. من این طرف میز نشسته‌ام. مدادم را می‌گذارم روی میز که دستش را بگیرم. حرفش را از سر می‌گیرد. دستم دوباره مداد را برمی‌دارد. حاشیه‌های سفید کاغذ را سیاه می‌کند. خط‌های بی‌معنی می‌کشد.
احساس می‌کنم کسی توی تاریکی چراغی روشن کرده و من چیزی دیده‌ام که نباید. آن سکوت میان دو جمله، آن وقفه‌ی کوتاه را دیده‌ام که از چشم بقیه پنهان مانده. قرار نبوده بفهمم این قدر غم‌گین است. دری را اشتباهی باز کرده‌ام.

۱ نظر:

  1. قرار نبوده بفهمم این قدر غم‌گین است. دری را اشتباهی باز کرده‌ام.
    ..
    عالی بود

    پاسخحذف