آبان ۳۰، ۱۳۸۹

I shut my eyes and all the world drops dead


لاوی‌داوی‌هام فردا برمی‌گردند. قصدم این بود که دوشنبه‌ی عجله‌شنبه‌ام را تعطیل کنم و خانه را از وضعیت زوال‌ بعد از چند وقت زندگی مجردی نجات دهم. توی خانه‌ی بزرگ که تنها باشی، همیشه گوشه‌هایی از خانه متروک می‌‌شوند. کسی روی مبل‌های پذیرایی نمی‌نشیند. یکی از دست‌شویی‌ها بی‌استفاده می‌ماند. از میز غذاخوری هشت‌نفره‌ی وسط هال، مهاجرت می‌کنی به صندلی کنار پیش‌خوان آش‌پزخانه یا کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون. گل‌دان روی میز خالی می‌ماند، چون کسی گل نمی‌خرد. تو حواست نیست و هم‌این خرده‌ریزها خانه را به زوال می‌برند. این است که هر چند وقت یک ‌بار باید آستین‌هات را بالا بزنی و نجاتش بدهی.
خلاصه که قصدم این بود که فردا نروم سر کار. نشد. رئیس کوچک جلسه‌ی صبحانه گذاشت. نظر من این است که صبحانه‌ی کاری چه کوفتی است دیگر؟ صبحانه را باید با خیال و لباس راحت خورد، با موهای ولو، جایی که بتوانی راحت انگشت‌های مربایی‌ات را بلیسی و خرده‌نان‌ها را از روی میز برداری و بخوری. نظر رئیس کوچک به نظر من نزدیک نیست و هی جلسه‌ی صبحانه می‌گذارد. با همه‌ی احترامی که برایش قائل‌ ام، باید بگویم خاک بر سرش. به رئیس گفتم که برای جلسه می‌روم، اما بیش‌تر از آن نمی‌توانم بمانم. نگفتم باید بیایم خانه‌مان را نجات بدهم البته. نه‌گمانم که اگر می‌گفتم هم می‌فهمید. 
قرار است برای فردا شب ته‌چین قالبی، سوپ قارچ و کیک سیب بپزم. خودم با خودم این قرار را گذاشته‌ام یعنی. کیک سیب را الان از فر بیرون آوردم و منتظرم سرد شود تا از قالب درش بیاورم. مرغ ته‌چین هم توی مخلوطی از ماست و پیاز و ادویه‌جات استراحت می‌کند. میوه‌‌ها و سبزی‌جات و سایر خرت‌وپرت‌های خریده‌شده را سر و سامان دادم. لباس‌ها را هم از ماشین لباس‌شویی درآوردم و روی بند پهن کردم. آش‌پزخانه و حمام و دست‌شویی‌ را شسته‌ام. گردگیری را گذاشته‌ام برای فردا، زیرا که دوستش ندارم و هرچه دیرتر، به‌تر. ژله و سالاد را هم فردا درست می‌کنم. پنجره‌ها را هم باز گذاشته‌ام که هوای خانه عوض شود و بوی سیگار توی خانه نماند و ژاکت به تن نشسته‌ام این‌جا. مثلا که حالم خوب است، مثلا که هر بار چشمم را می‌بندم، قلبم مچاله نمی‌شود.


پ.ن. عنوان از Mad Girl's Love Song سیلویا پلات

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر