آبان ۱۱، ۱۳۸۹

می‌پیچم و سخت می‌شود دام


دلم مانده پیش جورا‌ب‌های پشمی‌ای که دی‌روز توی آن مغازه‌ی وسط‌های خیابان میرزای شیرازی دیدم. عجله داشتم و نایستادم که بخرم. دوشنبه‌ها همیشه عجله دارم. از هفت صبح که از خانه می‌زنم بیرون تا نه و ده شب که برگردم، عجله دارم. همه‌اش دارم خودم را از یک جایی می‌رسانم به یک جای دیگر. دوشنبه‌ها عجله‌شنبه‌ی من‌اند. اما دوستشان دارم. در واقع همیشه دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها را دوست داشته‌ام. هم‌این‌ جوری بی‌دلیل مهرشان به دلم افتاده. 
داشتم می‌گفتم، دلم مانده پیش آن جوراب‌های پشمی. ام‌شب که ایستاده بودم توی صف اتوبوس و پاهام یخ زده بودند، به سرم زد که بروم حسن‌آباد، نخ پشمی بخرم و برای خودم جوراب ببافم. بعد یادم آمد که بلد نیستم. البته توی حرفه‌ و فن راه‌نمایی سعی کرده بودند به ما یاد بدهند چه‌طور جوراب ببافیم، اما آدم توی سربه‌هوایی سیزده‌ چهارده‌سالگی از کجا باید بداند که ممکن است یک‌ وقتی، نزدیکی‌های سی‌‌سالگی‌اش مثلا، هوس جوراب‌بافی بزند به سرش؟ این بود که من هیچ‌وقت از بافتن شال گردن و کلاه و بلوز و این دست‌کش‌هایی که چهار انگشت را یکی فرض می‌کنند، جلوتر نرفتم. عاقبتش شده این که دلم می‌خواهد جوراب پشمی ببافم و بلد نیستم. بعد ترجیح دادم که فعلا این واقعیت را نادیده بگیرم که بلد نیستم جوراب ببافم و هم‌این طور که منتظرم اتوبوس بیاید، خیال‌بافی کنم که دوست دارم جوراب‌های پشمی‌ای که می‌بافم، چه رنگی باشند و دوست دارم جز خودم برای کی‌ها جوراب پشمی ببافم و دوست دارم موقع بافتنشان به چی فکر کنم. بعد اتوبوس آمد، اما من سوار نشدم. چون سه‌شنبه‌ها عجله‌شنبه‌ی من نیستند و من توی روزهایی که عجله‌شنبه‌ام نیستند به خودم حق می‌دهم درباره‌ی انتخاب صندلی‌ام توی اتوبوس جوری سخت‌گیری کنم که انگار اگر روی یکی از چهار صندلی محبوبم ـ دوتا صندلی کنار پنجره‌ی ردیف اول و دوتا صندلی کنار پنجره‌ی آخرین ردیف ـ ننشینم، دنیا به آخر می‌رسد. صندلی‌های منفورم هم آن هشت‌تا صندلی‌ای هستند که یکی می‌نشیند روبه‌رویت و زل می‌زند توی صورتت و تو مجبوری که آهنگ گریه‌دار گوش نکنی. چون هر قدر هم جلوی اشکت را بگیری، چانه‌ات می‌لرزد و آدم روبه‌رویی جوری نگاهت می‌کند که یعنی «آخی» و تو از آخی گفتن غریبه‌ها متنفری.
بله، ایستادم توی خیابان، به زن‌های پشت سرم گفتم: «بفرمایید، من سوار نمی‌شم» و با پاهای یخ‌زده به جوراب‌های پشمی و آهنگ‌های گریه‌دار فکر کردم. حالا فکر نکنید که من همه‌اش نشسته‌ام یک گوشه و آهنگ‌های گریه‌دار گوش می‌کنم و چانه‌ام می‌لرزد. آن بالا نوشته Things you can't tell just by looking at her. یک دلیلی داشته دیگر. چرا دارم این قدر پرت و پلا می‌گویم؟ اصل مطلب چیز دیگری است: دلم گرفته. از خنده‌هام معلوم نیست لابد، اما دلم گرفته.     

۵ نظر:

  1. هی ی ی ی ی ی ی ، بالاخره تو برگشتی :)، خوشحالم، درست عین دیدن آشنایی قدیمی میمونه وقتی یه بلاگ به زایش دوباره میافته
    خوشحالم یه عالم
    بنویس
    بازم بنویس از شادی و از غم بنویس
    از عشق و نفرت بنویس
    از جوراب پشمیو صندلیای محبوبه کناره پنجره اتو بوس بنویس
    فقط بنویس.

    پاسخحذف
  2. لازم بگم نوشته‌هاتون رو دوست دارم.

    پاسخحذف
  3. چقدر توصیف اون صندلی های نفرت انگیز و دلیلش رو دوست داشتم

    پاسخحذف
  4. گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو ..

    پاسخحذف
  5. شادم تصور می کنی وقتی ندانی
    لبخندهای شادی و غم فرق دارند

    پاسخحذف